X
تبلیغات
رایتل

چوپانان زادبوم من

تو مادر منی

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:10 ب.ظ

خروجی وبلاگ کویر انارک

خروجی وبلاگ کویر انارک

از Sun, 28 Jul 2013 تا Tue, 06 Aug 2013  

This XML file does not appear to have any style information associated with it. The document tree is shown below. http://kavireanarak.blogfa.com شعر و مقاله fa blogfa.com Tue, 06 Aug 2013 04:31:00 GMT http://kavireanarak.blogfa.com/post-242.aspx

نقد کتاب (ای نارسینه) از محمدعلی ابراهیمی

(این نوشته متن یک سخن‌رانی است اگر کاستی‌هایی در نگارش آن دیده می‌شود خواهید بخشید)

ای نارسینه

شاهنامه‌ای در جغرافیای یک گویش

نقدی بر کتاب «ای نارسینه» سروده‌ی محمّدعلی ابراهیمی انارکی

«محمّد مستقیمی(راهی)»

از آن‌جا که اینجانب با دوستان و شاعران بسیاری در سراسر کشور آشنا هستم که در شعر به گویش محلّی دستی دارند و قلم می‌زنند به‌جرأت می‌توانم ادّعا کنم که هیچ کدام برخوردشان با این نوع شعر رسالتی در پی ندارد و معمولاً تفنّنی بیش نیست و من همیشه از این برخورد آزرده بودم تا این که با کتاب «ای نارسینه» سروده‌ی شاعر توانا و دل‌سوخته‌ی کویر، «کویر انارکی» روبرو شدم و آنچه را که در این مقوله آرزو داشتم در آن دیدم و بر آن شدم که با معرّفی آن به دیگر دوستان شاعر یک سرمشق خوب را بشناسانم، باشد که با ظهور چنین آثاری در ادبیات گویش‌های دیگر زبان فارسی، از دغدغه و نگرانی دل‌سوختگان بکاهم.

کتاب «ای نارسینه» از آنجا که با آگاهی و شناخت کامل سروده شده در رسالت زنده نگاه داشتن گویش موفّق است و به جهت این که دقیقاً مانند فردوسی عمل کرده‌است یقیناً مانند شاهنامه توفیقش قطعی است. انتخاب موضوع با همان دقّت و گزینش قالب نیز آگاهانه است و همین شباهت‌ها مرا بر آن داشت که کتاب «ای نارسینه» را «شاهنامه‌ای در جغرافیای یک گویش» بنامم و امّا ویژگی‌های این اثر:

1- رسالت شاعر: حفظ یکی از گویش‌های مرکزی ایران است که در حال نابودی است، همراه با حراست از آداب و سنن و فرهنگ مردم. تاریخ محلّی، جغرافیای سیاسی اجتماعی و طبیعی، این دورن مایه همان قدر متناسب است که انتخاب حماسه و اسطوره در شاهنامه و او به نحو احسن از عهده‌ی این رسالت برآمده است.

2- انتخاب قالی مناسب: قالب، مثنوی است با وزنی کوتاه متناسب با محتوا، با آهنگی دلنشین و هماهنگ با گویش که به نظر می‌رسد از زبان عامّه اقتباس شده است و شاید گرفته شده از مثل‌های رایج در زبان همراه با یک ابتکار در قالب، ترجیع‌بندی با فرم مثنوی، هجده بند با بندبرگردان:

صَیْ بار اگر گُ پام ایلخشَ وَخْتی مِنیَ خُیُشْ مِبَخْشَ

کتاب، ساختاری نقالی دارد اگرچه نقالی نمی‌شود، بلکه منولوگی است از زبان یک پیرزن که حدیث نفس است، هر بند با فضایی و موضوعی متفاوت آغاز می‌شود و بنا به ضرورت از همه چیز سخن می‌گوید و در نهایت به راز ونیاز و مناجات در همان فضا ختم شده و با بیت برگردان زیبایش به پایان می‌رسد. این قالب با مطالعه و دقّت کافی انتخاب شده که در رسیدن به اهداف چند بعدی، شاعر را حمایت کرده است.

3- ساختار و درون‌مایه: همان طور که اشاره شد، کتاب ظاهراً ساختار روایی ندارد ولی به نوعی روایت است به سبک نقّالی، حدیث نفس که به مناجات می‌انجامد و بهانه‌ای مناسب برای بیان اهداف، هجده بند یا هجده فصل با عناوین مختلغ و اهداف گونه‌گون:

1-3- ویری خیدا(یاد خدا): جغرافیای محلّی، دایره‌المعارف محلّی، کوه‌ها، تپه‌ها، مزارع، چشمه‌ها و هر آنچه که نامی دارد و این شروع زیبایی است.

2-3-

ای سیرُکی خاشی تِنْدیرُسّی داع کِر گُ مو از زیمی وِرُسّی

بی مِنّت و مُزُّ و تاوُ پیچی هِر جور تِشی پَخُ تِپیچی

احیای سنّت سیرُک‌پزی، سمنو و گندم‌برشته با تمام جزئیّات و بهانه‌ای بسیار زیبا در یکی از گریزها برای بیان ویژگی‌های یک کدبانو:

خُب اُسْمِ اَبی هیمِچّی سازُ غیر از اَتَشُش گُ چون نییازُ

یَک اِنْجو شِوا جَوونُ خُش دَس تا دِر پایی مو هَنیگَ دِربَس...(ص36)

3-3- نوروز: باز احیای یک آیین با تمام ویژگی‌هایش و تمام آدابی که می‌رود فراموش شود.

4-3- بُز کاسه (بز شیرده): آموزه‌های کامل پرواربندی و گله‌داری از شیر دوشیدن تا آخرین مرحله‌ی تهیّه‌ی همه‌ی فرآورده‌های لبنی با تکیه بر خودکفایی، همراه با تأسّف بر نابودی دام که همه جا جلوه‌گر است:

تا هُ شیرُ ماسّی پاستوریزه هیشکی اَبی رَدّی بُز ناویزَ

5-3- یُرتُم (خانه‌ام): بهانه‌ای برای بیان ساختار معماری در محل با تمام اصطلاحات، مصالح ساختمانی و ویژگی‌هایی که اغلب ویژه‌ی جغرافیای محل است:

سُرُّم اِواجِن گُ وِرْگی بِرْخَس اُو وَخْتی اَزُشْ نَسُرَّ دِرْخُس...(ص 51)

6-3- کَرْک و چیری (مرغ و جوجه): این فصل اختصاص داردبه مسایل خانه، تدارکات غذای زمستان، دارم و دوا، آجیل و تنقّلات و بهانه‌ای برای گریز به راه و رسم مرغ‌داری و جوجه‌کشی و بعدی دیگر در خودکفایی (ص 54).

7-3- نو بِرارْت (نان درآوردن): فصلی که اختصاص دارد به سختی‌های زندگی در این منطقه‌ی کویری، با معرّفی معدن‌کاری که سمبل استقامت این قوم است و شاید سخت‌ترین تلاش برای زنده ماندن و استفاده از تمام امکانات با گریزی زیبا در طرز تهیّه‌ی ربّ ریواس که چاشنی بسیار خوش طعمی است خاصّ انارک:

امسال بیهار خُی مونِنْدَ شیْطو وِ عَقَبْ سِرُمْ نَخِنْدَ... (ص61)

8-3- قهر و مهر: شب‌نشینی‌ها و بهانه‌ای برای آموزش‌های اخلاقی همراه با تمثیل‌های زیبا برای مهر و قهر:

مار از تو هیلُک بِ مهر بِرکیش خُی قهر نَ چون تِکیشَ خُی نیش... (ص65)

9-3- آسمویی کیویر (آسمان کویر): جغرافیای انارک، آسمان کویر و گلگشت شبانه تا جاهای مانده یا نابود شده‌ی برج و بارو، رباط، حمام عرب‌ها، آسیاب بادی و چرخ عصّاری با تأسّف بر نابودی‌ها و وصیّت بر حفظ باقی مانده‌ها.

10-3- اشترداری: شتر داری همراه با اصطلاحات و لوازم، چون مایه‌ی رونق گذشته‌ی انارک بوده است و بهانه‌ای برای گریز به معدن نخلک و کوره‌ی سرب و غارت و نابودی جنگل‌های تاغ:

تایی گْ زیمی را سایَوون بی هِر چی بی وییاوو را جووون بی... (ص 76)

11-3- گل و گیاه: فرهنگ گل و گیاه در کوه و بیابان با تمام گون‌گونی و گستردگی، وحش و طیر و شکار و باز هم تأسّف بر نابودی آن‌ها:

حیف از مِشُ از چَپُشْ گُ وِرْکَفْتْ حیف از بُزی بَلَّ گُشْ گُ وِرْکَفْتْ... (ص79)

12-3- باغ و بندم: اصطلاحات کشت و کار و باغ‌داری همراه با تأسّف بر نابودی آن در یک فضای احساسی بسیار قوی که این تأسّف گزنده‌ترین است.

13-3- فاطمی حاج حسن: داستان فاطمه‌ی حاج حسن با روایت شکسته‌بندی که همه بهانه‌ای برای بیان سال وبایی است(1310 ه.ق) بسیار شیرین و دلچسب.

15-3- حمله‌ی نایب حسین: داستان راهزنی‌های بلوچ و کاشی، شکل‌گیری دار و دسته‌ی نایب حسین کاشی، حمله به انارک و مقاومت دلیرانه‌ی مردم و پروزی آن‌ها همراه با تمام اصطلاحات برج و بارو و قلعه‌بندی و نام‌گذاری تاریخ به نام «سال کاشی»(1327-1328):

شَلاّ وَنَگِرْتَ سالی کاشی سالی بِ دی تَهْلیُ نَخاشی

16-3- حاج لطفی: مقدمه‌ای در بچه‌داری و تربیت کودک و گریز تمثیل‌گونه به داستان «حاج لطفی» در فضایی عرفانی و زیبا، بهانه‌ای برای بیان آب‌انبار سازی که حیاتی‌ترین کار خیر در کویر است.

17-3- عمری گُ اِویْرَ (عمری که می‌گذرد):فصلی در آموزه‌های اخلاقی و اجتماعی همراه با کنایات بسیار زیبا و خاص گویش، نه ترجمه‌ی دست و پا شکسته‌ی کنایات زبان معیار.

18-3- ای کَسِّرُ مَسِّری ویلایت(ای بزرگ‌تر و کوچک‌تر ولایت): داستان سیل سیاه (بهار 1332) که ویرانی بسیار درپی داشت و بیان زیبای احیای مزارع و قنوات که مظهر حیات در کویرند:

سِنگاشْنی ویجَ ویجَ بیغِلْ کَ سیلَشْنی قیدِم قیدِم خیجِل کَ... (ص 121)

و در نهایت تاریخ نگارش کتاب با بیان پایان کناجات‌گونه و پر تأثیر:

هَفتایْ پس از هیزارُ سیصِی هَفْ سال وِریشْ نِ آخری دِی

خینی جیگِرُم چِقَدْر خارتَ تا یادی نارُسینَمْ وِرارْتَ... (ص 123)

این مجموعه چنان کامل است که به جرأت می‌توان گفت واژه‌ای از قلم نیفتاده است و اگر افتاده انگشت‌شمار است. باید اقرار کنیم که بهتر از این نمی‌توان گویشی را زنده و جاودانه کرد.

4- بار هنری اثر: با این که شعر روایی معمولاً دچار شعارزدگی شده به دامان نظم‌گویی می‌افتد، این اثر از این عیب مبرّاست. پر از تصویر است و از آن جا که بیانی حماسی و فولکلوریک دارد آکنده است از کنایات، نه کنایات ترجمه شده از زبان معیار بلکه کنایات رایج در گویش که دقیقاً در راستای زسالت اثر است:

تَخْتَمْ وِنَنِنْ گُ بی‌حیواسی وِسْکُمْ گُ خُرِنْدَ و چیلاسی

از کولی جَوونُ گُرْدَیی پیر تا تیغُتْ اِوُنْشَ بار وِرگیر

وِرگیر تا دِر تِنُتْ تیوونُ وِرگیر تا اُو وِ جوت ریوونُ

وِرگیر تا واری بَسَّ داری تا حاصلی دَسَّ دَسَّ داری

وِرگیر گُ وَختی وِرگیرِفْتُ تا کُندَ زُنوتْ قُرصُ سِفْتُ

هِر صاحبی وَلْگَ و نیویشتَ یَک رو اِواجِنْ گُ کینْ نیگیشتَ

افسوس که مجال نیست و گر نه آنقدر هست که خواننده را شگفت‌زده می‌کند.

5- زبان اثر: قالب آنچنان آگاهانه انتخاب شده که به شاعر امکان داده است از بیشتر واژگان اصیل گویش استفاده کند، کنایات و اصطلاحات را به کار گیرد تا حرکتی در جاودانه کردن آن‌ها داشته باشد. با آن که معمولاً محدودیّت‌های وزن و ردیف و قافیه در شعر گویش‌های محلّی شاعر را وادار می‌کند از ساختار گویش عدول کند امّا در این اثر حتّی به یک مورد از این دست برنمی‌خوریم.

6- محتوای اثر: اثر در یک فضای احساسی مناسب با رسالت اثر یعنی افسوس بر ارزش‌ها و اعتبارات گذشته که از دست رفته یا می‌رود. مجموعه‌ای است از آداب، سنن، اطّلاعات تاریخی، حماسه‌آفرینی‌ها، قهرمانی‌ها و جغرافیای سیاسی و طبیعی که هر از گاهی این همه اطّلاعات در مجموعه‌ای کوچک در قالبی هنری خواننده را به شگفتی وامی‌دارد.

7- ارزش اثر: اثر در حفظ ارزش‌های یک جامعه به ویژه زنده کردن یک گویش کاملاً موفّق است به طوری که می‌توان ادّعا کردکه دائره‌المعاف کوچکی است با اطّلاعات ارزشمند به اضافه‌ی فرهنگ لغت به انضمام فرهنگ اعلام که این تعلیقات اثر را کامل کرده است.

8- به طور کلّی می‌توان گفت این کتاب ارزشمند شاهنامه‌ای است در مقیاس کوچک‌تر (نه در محدوه‌ی زبان بلکه در محدوده‌ی گویش) در یک جغرافیای بسیار کوچک‌تر ولی با همان هدف و مطمئناً با همان تأثیر که علاوه بر زنده نگاه داشتن یکی از گویش‌های ارزشمند ناحیه‌ی مرکزی ایران، یک کتاب مرجع است برای محقّقان زبان‌شناسی و گویش‌شناسی در آینده.

با آرزوی طول عمر و توفیق هر چه بیشتر در این راه برای نویسنده‌ی آن

محمّد مستقیمی(راهی)

به نقل از کتاب انارک که مجموعه‌ای از مقالات و سخن‌رانی‌های همایش گویش‌های محْبی و مردم شناسی است که در شهریور ماه 1385 در انارک برگزار شد

Tue, 06 Aug 2013 04:31:00 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-242.aspx
برگی از تاریخ http://kavireanarak.blogfa.com/post-241.aspx برگی از تاریخ
"دزدان فارسی"
از این راهزنان بی نام و نشان ،در مکاتبات انارکی ها با اداره ی مالیه ی یزد،به کرات سخن به میان آمده است.این گروه را "حسن ها" یا "حسنا" می گفتند زیرا از بیم شناخته شدن هرگز یکدیگر را به نام صدا نمی زدند. آنها در هر فرصتی به کاروان های انارکی شبیخون زده تعدادی شتر را با بارشان به همراه خود می بردند. گاه شترداران شخصا در صدد استرداد شتران خویش بر می آمدند چون "آقا محمد کلباسی"که از چوپانان تا نزدیک خاک قشقایی راهزنان را تعقیب کرد و موفق به باز پس گرفتن 20 نفر از مجموع 60 نفز شتران به سرقت رفته ی خود شد.
سه سال قیل از حمله ی اول نایب حسین کاشی به انارک، تعدادی از شتران "آقا محمد حسن انارکی" توسط دزدان فارس به سرقت برده شدند.نامبرده ، در شکوائیه ای به مجلس شورای ملی آن زمان تقاضای استرداد مال خویش کرد. پس از مدتی پاسخ زیر را از طرف مجلس دریافت داشت:

"مجلس شورای ملی ایران
مورخه ی 15 شهرذالحجة الحرام 1324. نمره 413
عالی جاه عمدة الاعیان آقا محمدحسن تاجر انارکی را اظهار می دارد مشروحةالا... که در باب مسروق نمودن 15 نفر شتر و 400 تومان وجه نقد خودتان به مجلس محترم شورای ملی فرستاده بودید رسیده از مندرجات آن استحضار حاصل و حضور مبارک حضرت مستطاب اجل اشرف اکرم افخم آقای صدراعظم دامت برکتةالعالی فرستاده ، از طرف وزارت جلیله ی داخله در جواب چنین نگاشته شده که حکم لازم مؤکد در باب استرداد 15 نفر شتر و 400 تومان نقدکه از آقا محمد حسن انارکی مسروق شده به حکومت فارس نوشته و فرستاده شد. در این صورت ان شاءالله تعالی از طرف حکومتی قرار احقاق حق و آسایش شما داده خواهد شد."
Tue, 06 Aug 2013 01:50:03 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-241.aspx
چای آویشن http://kavireanarak.blogfa.com/post-240.aspx
قوری چایش را که بوی آویشن می داد در باغچه ی محقر خانه اش خالی کرد و در
حالی که باقی مانده ی تفاله اش را از گلوی قوری دور می ساخت گفت : "خوردن ندارد."
بی آن که از او دلیلش را بپرسم گره بر پیشانی انداخته سرم را به نشانه ی پرسش، مختصر تکانی دادم، نگاهش را در نگاهم آمیخت و گفت : " شور است ، تلخ است، مزه نمی دهد، نمی دانم چرا در آن روزگار " ملا زکریا " اینجا را برای سکونت اختیار کرده است. " معطل نشدم ، ظرف خالی آبی از گوشه ی اطاقش برداشته روانه ی آب انبار شدم . دقایقی بعد قوری چینی چای او با آب شیرین روی کتری لعابی قدیمی اش در حال دم کشیدن بود . نخستین استکان چای را که با چند دانه کشمش سر کشید پرسیدم "ملا زکریا کیست و چه ارتباطی با نارُسینه دارد" سرفه ای ناچاق کرده گفت : " ملا زکریا که بیشتر طوایف انارکی از اولاد او محسوب می شوند مردی بود دولتمند، صاحب گوسفند و شتر فراوان از خطه ی خراسان که در زمان صفویه برای دور ماندن از آسیب های سیاسی و تعلیف احشام خود، نخست در عباس آباد ساکن شد و چون تیره ی بلوچ و ترکمن متعرض او شدند به انارک آمد. ملازکریای ثانی یکی از نوادگان اوست که طایفه های: قاسم علی ،حاج ملکی و حاج عبدالوهابی از اخلاف او به حساب می آیند." گفتم : "نام این طوایف را شنیده ام اما زیرمجموعه آن ها را نمی شناسم ." استکان خالی چایش را بر زمین گذاشت و گفت: " بقایی ها،طاهری ها ، طریقتی ها (از اولاد ملا حسین علی) روحانی ها، قارونی ها ،وکیل زاده ها ، کسایی ها از خاندان قاسم علی هستند.کافی ها ، پورشفیعی ها، ملکی ها و اولاد ملاعزیز در شاهرود تعلق به خاندان حاج ملک دارند. عمادی ها و گروهی از زاهدی ها نیز ریشه ی حاج عبدالوهابی دارند ." پرسیدم " این مسجد زکریا در میدان سراب ..." حرفم را قطع کرده گفت: " این خود داستانی دارد که فردا برایت خواهم گفت."
Sun, 04 Aug 2013 08:34:04 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-240.aspx
طرب انارکی -قسمت سوم http://kavireanarak.blogfa.com/post-239.aspx طرب انارک ،شاعری که ناشناخته مانده است- قسمت سوم

در بند ششم نخستین ترجیع بند خود گوید:
ای فدای محبت استاد
که رساند مرید را به مراد
مرحبا پاکزاد مستَرشِد
که به یک غمزه می شود استاد
جذبه ی عشق و عاشق و معشوف
گفته ها می کند بسی ایراد
ای خوش آن عاشق به خود مغرور
کانچه بودش به راه جانان داد
همه در کوی دوست قربان کرد
از پسر تا برادر و داماد
نو نهالی چو قاسم و عباس
نوجوانی چو اکبر ناشاد
همه از دست خود کفن پوشید
همه را اذن عزم میدان داد
یک تن و یک زمین همه دشمن
یک نفر صید و یک جهان صیاد
کیست آن شاه بی سپه گویم
هر دو عالم فدای نامش باد
شاه مظلوم سیدالشهدا
که جهان راست باعث ایجاد
این ملمع که نام آن ترجیع
طرح انداز هفت بند افتاد
چارده شد به عشق هشت و چهار
نود و هشت شعر در اعداد
با دلی پر ز حب شاه، طرب
در سه ده سالگی نمود انشاد
آنچه موجود شد خفی و جلی
از وجود محمد است وعلی
طرب در غزل از حافظ ، سعدی و یغما و در ترکیب بند و ترجیع بند از وحشی بافقی و هاتف اصفهانی پیروی کرده است:
حافظ : تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
طرب " تا ز معشوق اجل نام و نشان خواهد بود
عاشق اندر طلبش بی سر و جان خواهد بود
سعدی : دور به پایان رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
طرب : زندگی عاریت رسد چو یه پایان
جان شود از تن ، نه دل ز مهر تو زایل
یغما : روم به جلد سگ پاسبان که گاه به گاهی
مگر به مغلطه یابم بر آستان تو راهی
طرب : روم به کسوت خدامیان که گاه به گاهی
ز اشتبا ه بیابم بر آستان تو راهی
فرزندان طرب:
ادامه دارد

Sun, 04 Aug 2013 08:17:16 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-239.aspx
داستان کوتاه - پیشه وران انارک http://kavireanarak.blogfa.com/post-238.aspx داستان کوتاه - پیشه وران انارک

نسیم ملایمی می‌وزید. دیوار بلند ساختمان خشتی نیمه ویران به جا مانده از روزگاری که شهرداری با لدر راسته بازار را ماشین رو می کرد و کج و کولگی کوچه را می گرفت، به محوطه سایه انداخته بود. دوستان همیشگی روی جدول سیمانی به ردیف نشسته و تما شاگر میدانداری یکی دو نفر از دوستانشان بودند.
«من می‌گم خراب کردن ساختمونهای آجری غریبخونه کار اشتباهی بود. اینجا یه نونوایی سنگکی بود که میرزاحسین اشرف سرپرستی می کرد. خدا رحمتش کنه ، پیرمرد با صفایی بود. بغلش ، یه آقایی از جندق ،نجاری وا کرده بود. تو دو تا مغازه ی کنارش ، زواره‌ای‌ها دوره‌گری می‌کردند. چه آدم های خوبی بودند. بعد از این دو تا مغازه ، یه فضایی بود که اسم خوبی روش گذاشته بودند و همیشه یه عده لک و لوش دور و برش می پلکیدند و سراب را دید می زدند. نبش این دیوار بغل دکون حاج محمد ، یه ساعت آفتابی بود . تو این مغازه هم که الانه برقی شده ،کبلاحسین زواره‌ای فرش فروشی داشت. شب که می‌شد پاتوق یه مشت پیر و جوون ، کاسب و بیکار بود.»
اینا را عمو پیر علی می‌گفت که گذشته را خوب به خاطر داشت. آقا رضا که یک کلاه نقابدار رو سرش گذاشته بود، ته سیگارش را زیر پا له کرد و گفت: «مشاغل زیادی داشتیم که از بین رفته، مگه خدابیامرز اسّا ممدعلی قلگر (قلعگر) نبود که دیگ و قابلمه‌های سور شده مسی را قل (قلع) می‌داد. اون روزا که ظرف پلاستیکی و یکبار مصرف نبود مس و تس بود که وقتی سور می‌شد باید سفیدش می‌کردن تا ایجاد مسمومیت نکنه.»
حسن قولی که کمی زبونش می‌گرفت و از اون پایین ها آمده بود پرسید: "سوسوسور چیه؟»
یدالله که هنوز به گردن مارسر گزیده‌اش بند بود گفت: «سور، یه بیماریه که بچه‌ها می‌گیرن و قدیما تلفات هم خیلی می‌داد.»
علی آقا که دهنش یک لحظه از تخمه خوردن وانمی ایستاد وسط حرفش پرید و گفت: «عجب خریه، لااله .... سور یعنی سرخ، یعنی ظرف مسی که قلش تموم می‌شه و سرخیش پیدا می‌شه و باید سفیدش کرد؛ سور یعنی این، حالیت شد؟»
مش مهتی که آرنجشا رو شونهٔ رحمتعلی گذاشته بود گفت: یدالله درست میگه ، اسم اون بیماری هم سور بود. یه دونه های سرخی می افتاد رو پوست بدن بچه ها که گاهی اونها را تلف می کرد. وقتی این دونه ها رو به بهبودی می رفت می گفتند " وَچّم دِر بیریج شی یَه ."
رحمتعلی که زیر فشار آرنج مش مهتی شونش درد گرفته بود سرش را برگردانده گفت: «وِرگی دَسّی هُشکی بی یَت گُو شُنَمُت خاو وَنی»
مهدی کمر راست کرد و بی توجه به رحمتعلی به صحبتش ادامه داد: «چرا شیخ احمدا نمی‌گیی که روزی دوتا مشک می‌دوخت.»
محمد جعفر که به ندرت اظهار نظر می‌کرد سینه را صاف کرده گفت : «هم اینجا آهنگری اُسّا رضا بود بغلش هم آسیابی بود که شاگردش صفرکه مال خور بود اداره می‌کرد.»
علی آقا یه مشت تخمه ریخت تو دهنش و گفت: « کار، خیلی بود تو انارک. اصلا کسی بیکار نبود. حموم نمره را یادتونه؟ روزی دوتا خروار هیزم خرجش بود. دکون رنگرزی اسّا رجبا کی یاد می‌ده؟ همینجا که الانه خونهٔ شمسعلیه، مغازش بود. پنجاه نفر تو این انارک گلیم و خورجین و توبره می‌بافتن. اون روزا ، نه شوری بود و نه شورایی، یه مشت آدم استخوندارکه راه به کار می‌بردن تو آبادی جل و پوس پهن کرده بودن و امر و نهی می‌کردن. درست هم بود. حالا شهر دسّ کسونی افتاده که کسی ....»
صحبتشون گل انداخته بود و تازه می‌رفت که موافق و مخالف داشته باشد که "کاظم " از راه رسید. اول ، با همه دست داد بعد، دست در جیب کرده به هریک کارتی که شماره همراش روی آن بود داده با لهجه ی انارکی آب نکشیده گفت: «اُسمه شیما جی شیمارَی مابایلُتنی به مو تیت.»
Sat, 03 Aug 2013 06:16:41 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-238.aspx
طرب انارکی ، سخنوری که ناشناخته مانده است- قسمت دوم http://kavireanarak.blogfa.com/post-237.aspx اشعار طرب
دیوان طرب مشحون از 214 غزل ، 15 قصیده ، 5 مسمط ، 2 ترجیع بند ، 2 ترکیب بند، چندین مرثیه و رباعی و یک مثنوی به نام " گلشن نگار " است.که 1167 بیت آن در " هفت بهشت" سروده شده و بهشت هفتم ناتمام مانده است. یکی از دو ترکیب بتد او مرثیه ای است در رثاء "خامس آل عبا" که آن را در " بیست و سوم شهر شوال المکرم هفتم مردادماه جلالی مطابق ایت ئیل ترکی سنه 1303 هجری"به پایان برده و با امضای "عبدالاحقرعلی ابن مرحمت شأن حاجی محمد رضا انارکی متخلص به" طرب " در دیوان خود ذکر کرده است.
سفر دفع غم و محنت کند هان ای طرب دانی
بیا تا از انارک بر کنیم ای دوست منزل را
مجد الاشراف علاوه بر تخلص طرب، در چندین غزل از تخلص "گلزار"
نیز استفاده کرده است.
شام فراق و طرّه آن نازنین صنم
چندان دراز یود که شام از سحر گذشت
" گلزار " این دو روزه فرصت شتاب کن
غافل نشسته ای تو که او بی خبر گذشت
اما این شاعر دلسوخته ی کویری به تخلص های "ساقی" و "شمس "نیز اشاره دارد
گر قبول درگهت نظم من آید در مراثی
هم "طرب" هم " ساقی "و هم "شمس "و هم "گلزار" خوانم
طرب غزلیاتی چند با ردیف "سراب" دارد که بیانگر سوز و گداز عاشقانه ی او و دلبستگی اش به شوخ چشمی است که گه "بلوچ" و گه "سراب"ش می خواند.
نیم خندی کن به خاک کشتگان چون بگذری
سحر باطل ساز اعجاز مسیحا ای سراب
و در غزل بلوچیه گوید
نگار سنگ دلم ای بلوچ خانه به دوش
غلام حلقه به گوش توام مرا مفروش
مضامین عمده ی شعر طرب را در دو بخش می توان خلاصه کرد.نخست شور عشق و جذبه ی عاشقی استکه در تمام غرلیاتش مشهود است.
خیل غم از پی طرب تاخت به جرم عاشقی
شهر به شهر و ده به ده خانه به خانه سو به سو
دوم دلبستگی او به خاندان عصمت و طهارت( ع) است که در قصاید، ترجیعات، ترکیبات و مراثی و نوحه ها سعی در بیان آن دارد.
ای باد صبحدم ز ستم ها که شد بگو
در کربلا و کوفه به اجداد اهل بیت.
ادامه دارد.
Thu, 01 Aug 2013 20:59:20 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-237.aspx
طرب انارکی http://kavireanarak.blogfa.com/post-236.aspx "طرب انارکی" ، سخنوری نامی ولی ناشناخته . 10/5/1392- انارک

ای که بردی دل ما را و ندادی بازش
مده آزار و بکش تا بتوانی نازش
عندلیبی است که پرورده گلش با صد ناز
باز ناید به قفس گر بدهی پروازش
پر و بالش مشکن تا نکشد آه و فغان
آشکارا نشود پیش رقیبان رازش
چشم جادوش فریبد دل مردم از سحر
بکن اندیشه از آن مژه ی صید اندازش
لحن داوودی و هفتاد و دو موسیقی را
طرح و انواع به یک نغمه کند آوازش
از "بیاتات " و "نوا" تا به سراییدن "شور" (1)
رعشه درجان خلایق فکند آوازش
به چه ماند "طرب" و خاک انارک دانی
شیخ سعدیست که مسکن شده در شیرازش
تا یکی دو سال پیش کمتر کسی حتی از آشنایان نامش را شنیده و با اشعارش آشنایی پیدا کرده بود. نامش ملا علی است همان که خانه اش در خیابان مکارم انارک زیباترین بادگیر ها را بر پشت بام خود دارد. خانه ای که چندین بار دست به دست شده و هم اکنون در اثر بی توجهی در حال ویرانی است .
او فرزند حاج محمد رضا بانی مسجد ی است که در کنار چشمه آب ساخته شده و هم اکنون در دست تعمیر است.
ملا علی در انارک در بین سال های 1222 تا 1225 خورشیدی دیده به جهان گشود و در سال 1297 چشم از جهان فرو بست. مقبره اش همانند مزار دیگر بزرگان انارک چون : پدرش حاج محمد رضا، ملاابوالحسن ، ملارضا ، بیک علی و جاج باقر بزرگ ، در قبرستان تاریخی انارک با آجر ساخته شده و از نظر ارتفاع با دیگر قبور تمایز داشت که متأسفانه در سال 1391 در دوره ی شورای سوم شهر جهت تبدیل به پارک با خاک یکسان شد.
ای اهل قبور صاف شد مدفنتان
شد خرد و خمیر استخوان تنتان
در ظرف سه -چار روز با تیغ لدر
ویران شد و رفت از میان مسکنتان
لقبش مجدالاشراف و تخلصش طرب بود همچنان که خود در قصیده ای گوید:
طرب زاهل انارک مجدالاشراف
لقب دارم ز دیوان مکرم
از کودکی، جوانی، میانسالی، چگونگی تحصیلات ، شیوه ی زندگی و کتاب های فراوان خطی او ، آگاهی چندانی نداریم، در این راستا ، چشم امیدمان به کرم نوادگان مکرم او دوخته شده است که دوستداران این نخستین شاعر توانا و حکیم دانای انارکی را از احوالش با خبر سازند. آنچه می دانیم و نوشتنش ضرورت دارد، اطلاعاتی است که از طریق اشعارش به ما رسیده و آن هم ماده تاریخ هایی است از تولد یکی دو فرزند و فوت دختر خردسال و همسر و عموزاده هایش و نیز بیان رنجشی است دردناک از بی مهری و ناسپاسی همشهریانش که به خویشتن پرداخته اند و به سخن اهل دل توجهی ندارند.
بر خود طرب مبال که فضل و هنر تو راست
بر خود ببال اگر شتر و گاو و خر تو راست
فهم و کمال و فضل به یک جو نمی خرند
خاص این ولا (2) که قوت ز خون جگر تو راست
اظهار فضل و فهم مکن پیش روی خلق
چون طعن و تسخر (3) همگی پشت سر تو راست
بر خود مباش غره که دارم سخنوری
بنشین در این ولایت اگر سیم و زر تو راست
نیکو نصیحتی کنمت گر کنی قبول
این فضل و این کمال که چون نیشکر توراست
اولی بود به چاه عمیقی نهفتنش
کاین جایگه خری ز خرد خوب تر توراست
یا آنکه رخت بر کن از اینجا به ملک ری
کاین حا به فضل و فهم بتر از سقر (4)تو راست.
با آنکه هست فضل تو بیرون ز حد طرب
آخر به راه سیل فنا رهگذر تو راست
اشعار طرب - ادامه دارد
_____________________________________________________________
(1) بیاتات = بیات اصفهان و بیات ترک در موسیقی
شور = متداولترین دستگاه موسیقی در میان مردم ایران
نوا = مقامی است از موسیقی
(2) ولا = ولایت
(3) تسخر = مسخره کردن
(4) سقر = دوزخ
Thu, 01 Aug 2013 05:33:58 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-236.aspx
کلام آخر http://kavireanarak.blogfa.com/post-235.aspx

برگ های آخر کتاب " تاریخ انارک "را با دلتنگی نوشتم. روی کوه سراب ،کنار برج سپید،برجی پر راز و رمز اما بی در و پیکر. دلم نمی آمد به بالا دست آن ،به طبقه ی سومش،به آن قسمت که رو به مغرب است و در رگبار سال ۱۳۸۵ فرو ریخته نگاه کنم.از خودم ،از نوشته هایم،از کسانی که امضاهایشان زیر اوراق تقاضانامه های مرمت برج بود خجالت می کشیدم. برجی که نشان ماندگاری یک آبادی کویری و هویت مردم آن است و اینک می رود تا دراثر بی توجهی ، سرنوشت برج های مشابهش را پیدا کند.

به راستی ، انارک از روی هریک از کوه های پیرامون خود، منظره ی چشم نوازی دارد. بومی انارک اگر باشی و از بلندی به اطراف نگاه کنی دچار اندوه و بهت زدگی خواهی شد. باغ ها خشکیده است. محله ی زیبای بیابانک،همان که زیر پایت بر دامنه ی کوه دراز کشیده و نگاه رو به مشرق دارد، سالهاست به خواب عمیقی فرو رفته است. محله ها ی عرب ها، سراب ، قافله گاه و جویباره هم شرایطی بهتر از این ندارند. خفته اند و خاموش با دنیایی از خاطره ها و یادگار ها. چه می توان کرد؟دلسوزان ولایتی را کجا و در چه لباسی باید دید؟ از خیل مهاجرین که چند سالی است در اینجا رحل اقامت افــکنده اند و تعلق خاطــرشان به جایی دیگــر است چه انتظاری می توان داشت؟ کوتاهی و بی تفاوتی همشهریانی که برای آبادی می توانند تصمیم بگیرند ولی سهل انگاری می کنند نابخشودنی است.

باری، بعد از ظهر یک روز خنک پاییزی ، ساعتی درسکوت غمبار بلندترین نقطه ی کوه سراب نشستم . دوربین و قلم را به گوشه ای نهادم و به خانه های خشتی و بادگیرهای قد و نیم قد خیره شدم. به یکصد و اندی سال پیش برگشتم و قدم در آستانه ی برهه ای از زمان گذاشتم که آبادی رونقی داشت، که ده ها هزار شتر بارکش درگوشه و کنار ایران ، نام انارک رابر زبان ها جاری می ساختند. حتی در پای تخت، در یکی از خیابان های جنوبی اش،کاروانسرای شترداران انارکی معرف عام و خاص بود. رفاه و ثروت موجود، گاه و بیگاه ، غارتگران را روانه ی این سر زمین می- کرد. دولت مرکزی به پاس خدمات این دلیر مردان انارکی در دفع یاغیان، مقادیری پول حواله کرده بودتا شهر را محصور کنند.

دقایقی چند به اطراف نگریستم.حصار شاهی را دیدم مقاوم و استوار با دروازه هایش، با برجهای میان راهش و نگهبانانی که لوله های تفگشان از تیرکشها، دشمن را نشانه گرفته بود.بالاتر از حصار ، نوجوانان و مردانی را دیدم که مشک های پر از آب را در دل توده های خاک خالی می کردند. آن گاه که بنایان میان سال شمشه و شاقول و ریسمان کار به دست، شالوده ی برج استوانه ای شکل را با گردی ۱۷ متر و بلندی ۵/۷ متر می ریختند ،"حاج غلام علی " تنها قصاب ولایت را دیدم که گوسفندی را قربانی می کرد تا خونی ریخته نشود. با دود کردن کندر و اسپند و فرستادن سلام و صلوات از سوی حاضرین، نخستین قطعه ی سنگ بر سینه ی سنگین کوه جای گرفت. کار بر پرتگاهی مخاطره آمیز و ایستادن بر داربستی لرزان، کارآسانی نبود. گرمای نیم روز تابستان ۱۲۶۸ هجری قمری اگر چه طاقت فرسا و زحمت افزا بود تأثیری در پیشرفت کار تمام روز کسانی که عشق به زادگاه خمیرمایه ی کارشان بود،نداشت. طبقه ی اول که چیده شد چند روزی کار رها گردید تا به گغته ی معماران نشستِ پایه ی برج پایان پذیرد. در طول یک ماه، طبقات دیگربا تیرکش های پیرامون آن ها ساخته شدو سقف ها با خشت خام روی کار آمد.بر تارک برج ، کنگره بستند و سطح بیرونی آن را گچ اندود کردند تا زیبایی اش دو چندان گردد.

روزی که درِ چوبی برج در چهار چوبش قرار می گرفت دامنه ی کوه از چهار سو مملو ازجمعیت مشتاقی بود که با دستمال های پر از نقل و بادام و انجیر و با آتشدان های سپند و کندر به تماشا آمده بودند. دیگرخیالشان از بابت یورش های غافلگیرانه ی غارتگران راحت بود. شترداران با اطمینان می توانستند به سفرهای طولانی بروند و خانواده را در سایه ی امنیتی دیرپا رها سازند.

درود بر همت والایشان که آستین ها را بالا زدند و در چهار نقطه ی آبادی چهار اثر زیبا و پر صلابت ساختند و ما، فرزندان آن ها، در روزگاری که امکانات بسی فراوانتر است شاهد ویرانی....

جمله ام ناتمام ماند. بلند گوی مسجد جامع در چند متری من روی کوه به صدا درآمد. وقت اذان مغرب بود.

Mon, 29 Jul 2013 22:21:04 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-235.aspx
یادبود http://kavireanarak.blogfa.com/post-234.aspx برای سنگ مزار مرحوم حاج علی سعادتی سروده شد. مرداد 91 - انارک

نود و یک به سال خورشیدی
روز یک شنبه اول خرداد
آن که همنام شاه مردان بود
جان به جان آفرین یکتا داد
نیک مردی خدا شناس و امین
خیّر و کار ساز و نیک نهاد
خادم خلق و موطن خود بود
تا زمانی که بود ، روحش شاد
بر مزارش هرآنکه آمد گفت
حاج علی را خدا بیامرزاد

Sun, 28 Jul 2013 18:58:03 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-234.aspx
به جستجوی مروت http://kavireanarak.blogfa.com/post-233.aspx به جستجوی مروت... اسفند 68 -انارک

به جستجوی مروّت جهان هستی را
پیاده از ره تحقیق درنوردیدم
هزار مسئله شد سدّ راه و یشکستم
هزار رشته قرین شد به پا و ببریدم
نسیم وار وزیدم گهی به کوه و به دشت
گهی به بادیه در شوره زار خوابیدم
نشان گمشده ام را گرفتم از هر کس
که در کمالْش به سنگ تمام سنجیدم
ندیدم آنچه به دنبال آن روان بودم
که مرده بود مروت چنانکه من دیدم

Sun, 28 Jul 2013 06:08:47 GMT kavireanarak http://kavireanarak.blogfa.com/post-233.aspx
برچسب‌ها: ابراهیمی انارکی، محمدعلی، استاد راهی، تاریخ انارک، طرب انارکی، مشاغل، علی سعادتی