X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چوپانان زادبوم من

تو مادر منی

سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:12 ب.ظ

خروجی وبلاگ چوپانان آباد تا 05/09/92

خروجی وبلاگ چوپانان آباد تا 05/09/92  

خاطرات میر جلال فاطمی انارکی4
انارک و سیرجان , تفاوت های بسیاری با یکدیگر داشتند . زادگاه اجدادی ام را از دست داده بودم . فرهنگ , زبان و سنت هائی که با ان بزرگ شده بودم. هم کلاسی های عزیزم را که مطمئن شده بودم , هیچوقت انها را نخواهم دید مانند : مسعود عظیمی ( مرحوم ) که بعدها شوهر همین خواهری شد که موقع ترک انارک شیرخواره بود. عظیم اخباری ( مرحوم ) برادر دکتر مجید و حرمت که همراه شوهرش تا یزد , همراهمان بود. ابوالقاسم نوروزی , ابوالقاسم برادران, علی کافی و ... هم چنین معلمین مان را که به رغم کتک زدن دوستشان داشتیم و خیلی چیزهای دیگر .در سیرجان , غریب و تنها بودیم گرچه به تدریج جا افتادیم. شهریت سیرجان نمونه کوچک تقریبا کامل از یک شهر بزرگ بود. شهربانی , شهرداری , بازار , درمانگاه و بعدا بیمارستان با محصولات متنوع کشاورزی از هر قبیل . 
در دبیرستان و سیکل اول ( دوره اول دبیرستان) باستانی پاریزی معلم تاریخ , سعیدی سیرجانی , فارسی و ادبیات و فاطمه , دبیر انشای من بود . سیرجانی ها , با گویش خودشان که البته فارسی لهجه دار هم هست , فاطمه را فاتیلو می گویند . فاطمه نیز دوره خارج از مرکزش را می گذرانید , مجرد و 23 -24 ساله بود.چشمانش که در چشمان من جوانک 14 - 15 ساله تلاقی کرد , دیگر از دست رفته بودم .ارامشم را برهم زد و دیگر فکری جز اندیشیدن به فاتیلو را نداشتم . سر کلاس , همیشه موضوع انشائی را که داده بود و نوشته بودم , مرا به جلو فرا می خواند تا برای سایرین بخوانم .
- احسنت اقا جلال . انشای خیلی خوبی نوشته ای . میشه بگی از چه کسی کمک گرفته ای ؟ - خودم نوشته ام خانم . لبخند نا باورانه می زد . 
روزی در پایان ساعات بعد از ظهر کلاس ها , نزدم امد و گفت تا خانه مرا همراهی کن . در گوشه ای از اتاقش نشستم و نمی دانستم چه باید بکنم ؟ به کنارم امد, نشست و نوازشم کرد . گفت : هوا که سرد نیست , چرا می لرزی ؟ 
گفت : خودم اهل حسین اباد سیرجانم ( روستائی در 4 فرسخی سیرجان) پدرم فوت شده ولی مادر و خواهران و برادرانم در حسین اباد زندگی می کنند .جمعه ها به نزدشان میروم . میخواهی این جمعه را با هم به حسین اباد برویم ؟ 
در پاسخشان گفتم : بی اجازه مادرم نمی توانم بیایم . 
- اشکالی ندارد . چیزی باو نگو .
در ان زمان قانونی در اموزش و پرورش ( وزارت فرهنگ ) گذشته بود که شاگردان دبیرستانی , در هر درس , بهترین نمره را که در درس مربوطه گرفته باشند به استان ان شهر معرفی میشوند تا همراه سایر بچه هائی که بهترین نمره را در درس خودشان گرفته اند , در امتحان مربوطه شرکت کنند تا در صورت موفقیت همراه با شاگرد اول های سایر استان ها , در مدت دو هفته ای از زمستان که مدارس تعطیل است به اردو بروند . در ان زمان و در استانه سال مسیحی , کلیه اموزشگاها تعطیل می شدند . روزی دیگر مرا به خانه اش فرا خواند و گفت تبریک. بهترین نمره انشا را در میان کلیه دانش اموزان دبیرستانی اورده ای و باید برای امتحان نهائی به کرمان بروی . اصرار کرد که برایش ترانه فاتیلو را که همان مواقع توسط فدائی سیرجانی خواننده از رادیو نیز پخش شده بود بخوانم . خواندم :
فاتیلو بل بمیرم ز غم تو اسیرم / تو منوا دیوونه کردی , خونه خرابم کردی ....
با حالت ریتمیک خواندم . دیگر ان تشویش و دست پاچگی سابق را نداشتم .
دل خرابی می کند , دلدار را اگه کنید !
لعنت بر این دل . هرچه کشیدم از دل بی پروایم بود .
عکس معلمان مدرسه انارک از قارونی
عکس معلمان مدرسه انارک در سال ۱۳۲۹ نقل ازhttp://anaraki.mihanblog.com/post/130
از بچگی و از همان موقع در انارک , فسقلی و کم بنیه نبودم . در مدرسه فرخی انارک , تنها وسیله ورزشی مان یک پارالل واقع در حیاط مدرسه بود .درس ورزش داشتیم اما معلم ورزش نداشتیم . معنای ورزش را نمیدانستیم که چیست در میان معلمین مان , تیز و فرزتر از همه , پسر عمویم میرمهدی فاطمی بود. همان معلمی که بیش از همه از او می ترسیدم و بیشتر کتک می خوردم . چندر روز پیش حسین عموئی پسر خاله میرمهدی و شو هر اینده عفت فاطمی خواهر میرمهدی ( در ان موقع ) که مقیم کانادا هست برای چند روزی به تهران و خانه ابوالقاسم نوروزی ( هم کلاسی ام ) امده بود و علاقمند که مرا ببیند .به محض دیدنش اولین جمله ای که باو گفتم : یادته میرمهدی سر کلاس , پشت یقه کت ات را گرفت و مثل بچه گربه به داخل حیاط مدرسه پرتت کرد ؟ 
معلمین دیگر مثل عبدالرحیم عظیمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی و .... دست کمی از پسر عمویم نداشتند . اصولا اختلاف سنی ما بچه ها با معلمین مان خیلی زیاد نبود . حوالی سن 20 سالگی بودند و شش , هفت سالی بیشتر با ما فاصله سنی نداشتند .
در حرکات پارالل رقیب پسر عمویم میر مهدی بودم . گاهی پشتک وارو و برخی حرکات قیچی می زدم که متعجب می شد. یکی از حرکات ورزشی اش که کس دیگری قادر به انجام ان نبود , دورخیز کردن و پریدن از روی سر یکی از بچه ها بود .
باو گفتم من هم میتوانم . گفت هنوز بچه ای و غیر ممکن است . همان دانش اموز را با کلاهی که بر سرش بود در فاصله ده متری ام , تمام قد ایستاندم و مثل گنجشک از روی سرش پریدم . گفت : ابی سی گه غیلطی نکیری . دست و پات ای همر شه جیواو مایوت چی وتی ؟ - دیگه چنین غلطی نکن , دست و پایت بشکند , جواب مادرت را چه بدهم ؟ -هر گاه پسر عمو را می بینم , خاطرات گذشته را گریزی می زنیم . 
وضعیت مدرسه و دبیرستان سیرجان در مقایسه با انارک تفاوت فاحش داشت . زمین تربیت بدنی خارج از مدرسه ( استادیوم ) گرچه خاکی ولی مجهز به بسیاری از زمین ها و وسایل ورزشی بود . زمین فوتبال و والیبال و بسکتبال . پیست دو میدانی , پرش سه گام و ارتفاع و .... علاوه بر این ها یک باشگاه بدنسازی نیز در این شهر بود که عضو ان شدم .ورزش را دوست داشتم. در خانه میل و دنبل و تخته شنا تهیه کرده بودم . بدنم قوی و عضلانی شده بود . پرداختین به این سرگرمی ها مرا از درس مدرسه بخصوص ریاضیات بیگانه کرده بود . از دروس ریاضی متنفر بودم .
بر خلاف برادرم میرهاشم که فقط دوسالی از من کوچکتر بود , بسیار ارام و سر به راه . مادرم از شیطنت هایم و به موقع به خانه نرفتنم کلافه شده بود . به مدرسه نزد اقای ستاری مدیر مدرسه می رفت و چو غولی ام را میکرد . فردای ان روز سر صف نامم را به عنوان یک دانش اموز بی انضباط می بردند . دو تا فراش مدرسه می امدند دست و پایم را میگرفتند و مرا به اتاق تاریکی که شبیه طویله نزدیکی مستراح بود می بردند و به داخل طویله که پر از سوسک و موش بود پرت میکردند .گاهی یادشان میرفت که پس از یک ساعت باید بیرونم بیاورند و تا ظهر طول می کشید . مادر حق داشت . شب های جمعه پدر به ماهی یک بار تقلیل پیدا کرده بود . مسوولیت یک خانواده بزرگ چند نفری بر دوشش بود . انتظار کمک و همکاری از من داشت نه اینکه وبال گردنش باشم .
در کلاس نهم که فاطی ( فاتیلو ) معلم انشایم بود , وقتم و ذهنم را اسیر خود کرده بود . گاهی وسط هفته , یهو و ناگهانی می گفت : جلال جان میشه یه موتور کرایه کنی تا به حسین اباد برویم ؟ همه گرفتاری های بعدی را به جان می خریدم تا هرچه که فاطی می خواهد باو بدهم . بسیار علاقمند باو شده بودم . نمیدانستم چشمانی در کمین من نشسته اند . به مادرم گفته بودند که با خانم معلمش دوست شده که عواقب بسیار بدی برایش خواهد داشت . مادرم میتوانست همه چیز را قبول کند ولی این یکی مطلب در فکرش نمی گنجید .


این وبلاگ هم چوپانانی است


کبودان از دوربین دیگران http://birdwatcher.persianblog.ir



سایت هواشناسی چوپانان - هواى چوپانان، اصفهان 


  • یکشنبه

    09 آذر

    21 °13 °
    0 mm 
    4m/s

    03:30-09:30


    13°

    09:30-15:30


    18°

    15:30-21:30


    21°

    21:30-03:30


    15°

     


     
    06:36
    16:45
  • شنبه

    08 آذر

    21 °13 °
    0 mm 
    4m/s

    03:30-09:30


    13°

    09:30-15:30


    18°

    15:30-21:30


    21°

    21:30-03:30


    15°

     


     
    06:36
    16:45

  • چهارشنبه

    05 آذر

    16 °6 °
    0 mm 
    3m/s

    03:30-09:30


    09:30-15:30


    12°

    15:30-21:30


    16°

    21:30-03:30


    10°

     


     
    06:33
    16:46
  • سه شنبه

    04 آذر

    15 °6 °
    0 mm 
    2m/s

    03:30-09:30


    09:30-15:30


    11°

    15:30-21:30


    15°

    21:30-03:30


     


     
    06:32
    16:46
  • دوشنبه

    03 آذر

    14 °4 °
    0 mm 
    2m/s

    00:30-06:30


    06:30-12:30


    09:30-15:30


    10°

    15:30-21:30


    14°

    21:30-03:30


    06:31
    16:46
  • فردا

    02 آذر

    10 °4 °
    0 mm 
    1m/s

    00:30-06:30


    06:30-12:30


    12:30-18:30


    10°

    18:30-24:30


     


     
    06:30
    16:47
  • امروز

    01 آذر

    بیشینهکمینه
    6 °4 °
    <1 mm 
    2m/s

    09:30-12:30


    12:30-18:30


    18:30-24:30


     


     

     


     


خاطرات جلال فاطمی انارکی 3

آن چنان در هوای خاک درش / می رود اب دیده ام که مپرس

با اشاره به نوشته های ان زمان , مادرم در داخل ماشین , یک هو و ناگهانی ساکت شد .خودش ترسیده بود , نگران سرنوشت بچه ها بود یا ترسش از فریادهای پدر بر سرش بود , نمیدانم . همه ی اینها نیز میتواند باشد .در انارک دوتا از عموهایم , میرحسین و میر سیدعلی , به نزدش امده بودند و التماسش کرده که این مسافرت را برادرمان به تنهائی برود , جا و جم که برایتان درست کرد یا ما شما و بچه ها را می بریم یا خودش برای بردنتان میاید . جوابشان را داده بود که : دی کرته سرش ناتی ( این دفعه ولش نمی کنم ) . پدرم خوش رو , با پوست روشن , خوش هیکل و معاشرتی بود .جسته گریخته در باره اش حرفهائی به مادر می زدند . روزی در غیاب پدر نامه بدون امضائی برایمان در انارک رسید که در ان نوشته بود : اقا میرجلال ! چشم تان به دوتا برادر زنجانی روشن ! یعنی پدر در زنجان که بوده , صاحب دو پسر شده است و صدایش را در نمی اورد . نویسنده این نامه که انارکی هم بود و شغل دفتری داشت , از این قبیل نامه های تهمت امیز را برای سایرین نیز می نوشت و حتی به مرکز ( تهران ) نیز منعکس میکرد .روزی پدرم او را می خواهد . علاوه بر سرزنشش کردن , او را به داخل معدن تبعید می کند تا روزگار سخت معدنکاری را تجربه کند .روزی که پدر برای خداحافظی به مسکنی رفت , ایشان را مجددا ب سر کار اصلی اش باز گرداند . چنین شایعاتی در گوش مادرم بود و از فرو ریختن زندگی اش وحشت داشت .دیگر طاقت این حرف و حدیث ها را نداشت , تنها راه نجات خود و بچه هایش را تنها نگذاشتن پدر میدانست . اما در ان شب وحشتناک , چه بسا پشیمان شده بود و پشیمانی هم سودی نداشت. 
در ان نیمه های شب زمستان که سوز سرما بیداد میکرد , فقط پدر بود که کنار جاده ایستاده و از ماشین های عبوری که هر یکی دو ساعتی یک بار می گذشتند خواهش و التماس یاری میکرد . کامیونی کنار ماشین مان توقف کرد .پدر از راننده خواست که بار و مسافران را به یزد ببرد . به توافق رسیدند . همگی مان به پشت کامیون نقل مکان کردیم و دم دمای صبح به شهر یزد رسیدیم .محمود برادران و همسرش , قبل از خداحافظی ادرس منزل میر باقر طباطبائی را به پدر دادند .پدر از راننده کامیون خواهش کرد که انها را به این ادرس برساند که رسانید. میرباقر که روحش شاد , خودش در خانه را باز کرد . با خوش روئی ما را پذیرا شد . همگی خسته و کوفته بودیم , میرباقر و همسرش ملکه خانم , اجازه ندادند کمتر از دو روز در یزد بمانیم . قول داد , ماشین دربستی کرایه خواهد کرد تا شما را مستقیما به سیرجان برساند .در پائین حکم ماموریت پدر نوشته شده بود که به محض رسیدن به سیرجان , خودتانرا به حاج محمد تقی پاشائی معرفی کنید تا ترتیب سکنی دادن و اعزام شما را به معدن مهیا کند .

ی نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن 
قبلا در همین صفحه , با یاد اوری مردان و زنان بزرگ انارک , از بزرگ منشی میر باقر طباطبائی انارکی نام برده بودم . عمو زاده پدرم بود . توفیر انسان های بزرگ از انسان های کوچک در انست که انسان بزرگ از دادن , خوشش میاید .نه تنها خوشش میاید بلکه لذت هم می برد و در قبال دادن , چیزی مطالبه نمی کند . دادنش را به رخ نمی کشد . هر کاری که از دستش ساخته باشد , اشنا و غریب برایش فرقی نمی کند , انجام میدهد . انسان حقیر , همیشه طلبکار است .
- یادته فلان روز , فلان کار را برایت انجام دادم ؟ کاش دستم می شکست و نمی کردم . و از این قبیل .... . میر باقر سعه صدر و بزرگی داشت . در همان دو سه روزی که در یزد , مهمانش بودیم , از ارزوهایش برای گرفتن جواز معدن بافق یزد و بکار انداختن ان معدن با پدر مشورت میکرد . نیم روزی پدر را برای بازدید و وارسی های کانی ان معدن به بافق برد . پدر معتقد بود که ذخیره قابل توجهی در این معدن نهفته است . تصمیم گرفت معدن را بصورت شرکت سهامی راه اندازی کند. خودش به انارک امد , از ندار ترین ادم ها شروع کرد و با تعهد گرفتن کمترین مبلغ انها را شریک معدن کرد .تا روزی که میر باقر در حیات بود , هر ساله سود سهام معدن را به یکایک انارکی ها پرداخت کرد . هرکس بیش از چندین برابر سرمایه اولیه اش را دریافت نمود و راضی و خشنود بود . همان روزی که میرباقر فوت کرد و معدن , دست به دست شد , تعطیلی اش را نیز اعلام کردند . ماشین الات انرا فروختند و معلوم نشد که چه اتفاقاتی افتاده است .
نمیدانم شرکت سیمان انارک که سهامدارانش را سرمایه داران انارکی تشکیل میدهند , برای مردم بومی انارک چه فایده ای دارد ؟ چگونه میتوان انها را بخاطر سرمایه دار بودنشان , در زمره بزرگان انارک دانست ؟ انارکی که بانک ملی ان سابقه ای 70 ساله دارد , بیم ان میرود که به جهت نداشتن اندوخته و گردش حساب به تعطیلی کشیده شود . حساب و کتاب بانکی میرباقر , میر مهدی خان صدریه , میرهاشم صدریه و سایر بزرگان با بانک ملی انارک بود و بدین چهت شعبه این بانک در انارک , در زمره اولین شعب بانک ملی در سراسر کشور ایران است .گفتنی ها و درد دل ها زیاد است . امیدوارم در جای خود به انها بپردازم.
مدت بیش از دو روزی را که در یزد بودیم , بسیار مورد تفقد و مهربانی میرباقر , همسر و خانواده اش قرار گرفتیم . اتوموبیل جادار و مجهزی برایمان تهیه کرد تا مستقیما ما را به سیرجان برساند . یک راست با همان ماشین به خانه حاج محمد تقی رفتیم . مرد بسیار درست کار و از بازاریان به نام سیرجان بودند .با احترام تمام , دو اتاق بزرگ در خانه مجللش به ما اختصاص داد و گفت تا هر وقت که بخواهید , خانه خودتان است .پدر از ایشان خواهش کرد که ظرف امروز و فردا خانه ای در بست برای خانواده مان تهیه کند که چنین نیز کرد و در مرکز شهر خانه ای چند اتاق خوابه حیاط دار , سکونت کردیم . انچه را که خانواده مان از اثاثیه و غیره لازم داشت , برایمان تهیه کرد . نام هر سه نفرمان را با معرفی نامه ای که از انارک داشت , در دبستان پسرانه بدر و دخترانه شاهدخت ثبت کرد و خودش با همان ماشین به صوب معدن که در 50 فرسخی ما و ان سوی جیرفت بود , حرکت کرد . کم کمک به عید نوروز سال 32 وارد می شدیم . دکتر مصدق نخست وزیر ایران بود . به تابستان همان سال نزدیک نشده بودیم که خواهرم عصمت سادات درد زایمان به سراعش امد . شب بود و مادر مانده بود که چه کند .قبلا اسم یکی دو ماما را باو داده بودند , سر و پا برهنه به دینال ماماها روانه شد. در ان روزها تنها درمانگاه سیرجان در حالت نیمه تعطیل بود و تنها پزشک ان نیز به کرمان رفته بود . همسر خواهرم , اقای محمد عمادی را نیز پدرم به معدن برده بود تا به عنوان کارمند دفتری و حسابداری مشغول کارشود .
اهالی سیرجان که در فاصله 30 فرسخی کرمان و در مسیر بندر عباس است , مردمانی بسیار مهربان , خونگرم , متدین و غریب نواز هستند .مدت دو سه ماهی که از اقامت مان در این شهر جمع و جور می گذشت متوجه شده بودیم . ان شب که خواهرم درد زایمان داشت و مادر در اضطراب بود , همسایه هایمان متوجه شده بودند و هرکس هر خدمتی که از دستش ساخته بود , دریغ نداشت .یکی از همسایه ها دختر نسبتا جوانی به خانه مان اورد و به مادر گفت ایشان پرستار بخش زایشگاه بیمارستان کرمان است که برای چند روزی به شهر خودش سیرجان امده است .مادر و خواهرم زیور سادات و سایر خانم ها , همراه این پرستار به اتاق زائو در رفت و امد بودند , ما بچه ها نیز در گوشه ای کز کرده و گریه میکردیم .نمیدانستیم چه اتفاقاتی در شرف وقوع است .ساعت ها می گذشت و فریادهای خواهرم عصمت سادات , ادامه داشت .مادرم در حالیکه هنوز از پا نیافتاده بود و به اتاق رفت و امد میکرد , سیل اشک از دیدگانش جاری بود .ناگهان مسیر همه چی برگشت , زن ها , هلهله کنان از اتاق بیرون ریختند و سلامتی مادر و نوزاد پسر که نامش را طی مراسمی با اذان خواندن در گوشش , حمید گذاشتند بودند به همگان خبر دادند .

مدرسه من و برادرم , در انتهای بازار سیرجان قرار داشت و تا خانه مان فاصله اش کم بود . معلمین ما گرچه عمدتا سخت گیر و جدی بودند و گاها نیز ما بچه ها را کتک می زدند , کلاس های پنجم و ششم را به پایان رساندم و وارد دبیرستان ابن سینا شدم .
تابستان سال 32 و تمام تابستان ها را به معدن نزد پدر می رفتیم . در این فاصله چند انارکی دیگر نیز بر حسب پیشنهاد پدر و موافقت مرکز به ما اضافه شدند و دیگر چندان احساس غربت نمی کردیم . اولین خانواده , فتح الله قره خانی ( مرحوم ) با همسرش فردوس برادران و فرزندانشان بودند .پدر , استاد کار معدن ( مرکزی ) باغ برج بود و فتح الله استاد کار معدن سولو در فاصله 6 کیلو متری .خانواده مرحوم قره خانی نیز در سیرجان سکونت کردند و جابر , پسر بزرگ انها در مدرسه هم کلاس من بود. اکبر خزائی نیز به عنوان اهنگر در معدن مشغول کار شد . اتفاقا در مسافرت اخیرم به انارک ایشان را تصادفا دیدم و خیلی خوشحال شدم . اقای باقری جندقی که دو همسر داشت , همسر اولش را با بچه هایش در سیرجان سکونت داد که با پسرش عبدالحسین هم کلاس شدیم .یغمائی جندقی به عنوان قاضی همراه با خانواده اش در سیرجان بود که با پسرش هوشنگ در یک کلاس بودیم .برادران محمد علی بیگی که مسئولیت موتور خانه را بر عهده داشتند با همسرانشان به معدن امدند . البته این امدن ها در طول چند سال انجام شد . حسین نوروزی نیز که همسر دختر عمویم فاطمه اطهری بود در سال های 35 به عنوان جستجو گر به معدن اعزام شدند .
دبیرستان , حال و هوای دیگری داشت . حد اقل مدرک کلیه دبیران کمتر از لیسانس نبود .در ان زمان قانونی گذشته بود , معلمینی که فارغ التحصیل دانشسرا هستند می باید حد اقل مدت دو سال در خارج از مرکز باشند تا امکان حضورشان در تهران و ادامه تحصیل مهیا گردد. در میان این دبیران اعزامی ؛ سه نفرشان که از دبیران من بودند عبارتند از باستانی پاریزی , سعیدی سیرجانی و فاطمه .... که بعدها تاثیرات زیادی در زندگی ام داشتند .


حوض شیخ حسن

نوشته : غلامعلی صمیمی 

منبع : دهستان چوپانان

دو برادر بودند بنامهای شیخ حسن وشیخ حسین که هر دو برادر باتفاق خانواده هایشان در چوپانان زندگی میکردند،

بلحاظ مالی هر دو برادر تمکین مالی داشتند واز وضعیت بسیار خوبی برخوردار بودند.شیخ حسن دارای فرزندانی بود که چندی پیش در مراسم مرحوم علی اکبر مرتضوی یکی از فرزندان وی در مزارحضور داشت وایکاش فرصتی بود که با وی نیز حضوری صحبتهایی داشتم که متاسفانه فرصت نشد.

شیخ حسین که  بنا به دلایل پزشکی دارای فرزند نشد ،روزی بفکر می افتد که حالا که میراث خواری ندارم مقداری از اموالم را در راه خیر صرف کنم، این بود که با برادرش شیخ حسن مشورت میکندکه آب انباری را در مسیر کاروانیان که همان مسیر چوپانان به سمت انارک بوده را بسازند.


شیخ حسن جای آب انبار را انتخاب میکند (همین حوضی که در سی کیلومتری چوپانان ساخته) وشیخ حسین برادرش دستور ساخت آنرا میدهد

آب انبار یا حوض شیخ حسن

در اصل این آب انبار که امروزه بنام حوض شیخ حسن میشناسیم  را جناب شیخ حسین میسازند وگویا در روی سنگ تاریخ ساخت آن  این حوض بنام خود شیخ حسین بوده.

متاسفانه تا چند سال پیش این سنگ تاریخ آن در محل ورودی آب انبار نصب بود وبنده (نگارنده) آنرا مشاهده کرده بودم وسنگ فکر کنم از جنس مرمر بود اگر اشتباه نکنم واما افراد سودجو وبی منطق انرا ربودند.

همسر شیخ حسین که از سادات انارک بود نیز در صدد بر میاید که اکنون که حوض ساخته شده من هم میخواهم منزلگاهی در کنار این حوض بسازم که مسافران در این مسیر بتوانند در آن به استراحت بپردازند وبنای یادبودی نیز باشد که دستور میدهد در بالا دست این حوض منزلگاهی بزرگ وبسیار محکم بسازند که نوع مصالح آن از جنس خشت خام وسنگ است  نیز ساخته میشود وهم اکنون نیز این بنا سالم  است که میتواند اکنون هم مورد استفاده قرار گیرد وامروزه جاده جدید چوپانان به انارک از حدود 5کیلومتر بالاتر از این ساختمان عبور میکند بنا به شنیده ها حاکی است که استاد بنای این ساختمان جناب استاد علی اصغر افضل بوده است که ایشان الحمدلله در قید حیات ودر یزد زندگی میکنند که خداوند طول عمر با برکت بایشان عطا بفرمایند. واقعیت یا نادرستی این قضیه را جناب آقای مهدی افضل انشااله برایم حتما پس از بازدید از سایت خواهند نوشت.

منزلگاه حوض شیخ حسن در نزدیکی حوض

هنوز گاهگاهی که اهالی چوپانان برای جمع آوری تخمه سرخو(قدومه) وماش صحرایی به آن وادی پا مینهند سری به این حوض وساختمان میزنند وشب را در انجا استراحت میکنند.

یادم هست که در سالهای دهه 40 که نزدیکان وبستگانم در مزرعه جواد(الله اباد کنونی) بکار کشاورزی اشتغال داشتند برای آب آشامیدنی اشان به همین حوض مراجعه میکردند زیرا اب حوض ابی زلال وشیرین باران بود وبا الاغ می امدندواز انجا آب به مزرعه جواد میبردند.

روح این خیرین پاک وبی الایش شاد باد وقرین رحمت الهی وراه ایشان پررهرو ومستدام باد

خدایشان رحمت کند  وصلوات نثار روح پاکشان میفرستیم.



خاطرات جلال فاطمی انارکی 2

تنها انگیزه ام از نوشتن خاطرات , بر انگیختن شما جوانان هستید که تا کیش مرغ تان کنند , بزتان کوه بالا نرود ! دختر و پسر , نازک نارنجی نباشید و بدانید پدر و مادر بزرگ های شما چه مرارت هائی کشیده اند . وقتی در فیس بوک , تصویر زن یا مرد سالخورده انارکی را می بینم که به دیار باقی شتافته است , بی اختیار اشک هایم جاری میشود .مخاطبشان قرار میدهم و می گویم : چه سختی ها که تحمل کرده اید و چه رنج هائی که برای به نیش کشیدن به سلامت بچه هایتان متحمل شده اید . نسل من چنین چیزهائی دیده و خودش نیز شریک این غم و شادی ها بوده است . از شما جوانانمان چیزی نمی خواهیم . با تلاش و کوشش هائی که کرده ایم , بخور نمیری برای امروزمان گذاشته ایم و به شما فرزندانمان نیاز مالی نداریم . تنها نیازمان به شما , درک کردنمان است . درکمان کنید . ولو که از دنیای شما , عقب افتاده تر باشیم , مدرنیته و مدارک دانشگاهی تان را به رخمان نکشید . غرور و عزتمان را خرد نکنید . ما را بس است . بگذارید این چند صباح اخر عمرمان را در ارامش بگذرانیم .
مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

طبق یاد داشت های ان روزم , زمستان سال 1331 , پدر با کمک یکی دو کارگر , اثاثه های خانه را در یکی از اتاق ها جمع اوری کرد , روی در اتاق را دیوار کشیدند و سوراخی برای ورود و خروج گربه در پائین دیوار تعبیه کردند تا اثاثه ها از گزند موش ها در امان باشند .از فرصت چند ساعته ای در روز چهارشنبه استفاده کرد, به معدن مسکنی رفت تا ضمن تحویل دادن کارهایش از همکاران و کارگران خداحافظی کند .خیلی دلم می خواست با او میرفتم و شاهد اخرین وداعش بودم حتی التماسش کردم , اجازه نداد . بعد از ظهر برگشت . به مادرم گفت , اماده باشید که بعد از ظهر روز جمعه حرکت می کنیم .اکثرا و در بسیاری مواقع , مادرم , پدر را پور سی جیواد ( پسر سید جواد ) و پدرم نیز مادر را دت سیف ( دختر سیف السادات ) خطاب میکرد . پسر عمو و دختر عمو بودند . روزی از مادرم پرسیدم , تو که در شاهرود زندگی میکردی و مرحوم پدرتان از جمله تجار معروف بازار شاهرود بود , چه شد که به قول خودت با یک پسره یه لا قبای دهاتی ازدواج کردی ؟ مادر همیشه شهری بودن خودش را به پدر دهاتی , یاد اوری میکرد ! در پاسخم گفتند : 16 - 17 ساله بود که نمیدانم برای چه کاری به شاهرود امده بود و پدرم اجازه نداد به جای دیگری برود . نزدیک خانه مان رودخانه ای بود . 5 - 6 ساله بودم . بچه ها در ان رودخانه اب بازی میکردند که او را ( پدر ) در کنار رودخانه دیدم , خودش را به داخل اب انداخت , مرا زیر بغل , کشان کشان به خانه مان برد . با عصبانیت رو به مادرم ( فاطمه غفاری , خواهر میرزا رضا غفاری ) کرد و گفت : خانم اقا ! چگونه اجازه میدهید دخترتان با پسرها در رودخانه اب بازی کند ؟ همان روز انها را برای یکدیگر نام گذاری می کنند تا به محض رسیدن به تکلیف , ازدواج کنند .پدر که هنوز به 20 سالگی نرسیده به صبیه 13 ساله سیف السادات مرحوم در شاهرود ازدواج می کند و با مراسمی بر روی پالکی شتر وارد انارک میشود . تا مدتها نمیتواند , وضع جدید را تحمل کند . شاهرود کجا و انارک کجا . خودش را تافته جدا بافته میداند , حق هم داشته است . دختر بچه 13 ساله ای از مادر و خواهران و تمامی خانواده پدری اش جدا کنی . خاطرات مادر را که می شنیدم باو حق میدادم . سختی هائی را که در زندگی اش متحمل شده بود بخصوص این جا به جائی ها و از هر نقطه ای به جای دیگر کوچ کردن , خارج از تحمل و طاقت است.اتش ان نیست که بر شعله او خندد شمع 

اتش ان است که در خرمن پروانه زدند 
در خاطرات ان روزگارم نوشته ام : چه بلائی بر سرمان امده که باید فرار کنیم ؟ 
یازده ساله بودم . درک حوادث برایم نا ممکن بود .پدر با استفاده از کمترین فرصت گوشه دنجی پیدا میکرد , پک عمیقی به سیگار اشنوی خود می زد اما نمی توانست خیسی چشمانش را از من پنهان کند .مادر مثل مرغ سرکنده , دور خودش چرخ می زد . من و برادرم میرهاشم و خواهرم زیور سادات که بچه مدرسه ای بودیم , روز قبل از همکلاسی ها و معلم هایمان خدا حافظی کرده بودیم .ساعت حرکتمان را پدر , بعد از خوردن ناهار روز جمعه تعین کرده بود .خانه مان روبروی خانه عمو میر سید علی ( فاطمی ) جوار خانه محمد حسین دیمه کاری ( یزدانفر ) بود . خانه ای که اکنون , بار بندش به پست خانه انارک تبدیل شده است .از ساعت 11 صبح , در خانه مان , قیامتی به پا شده بود , کارگران و پرسنل مسکنی و سایر معادن , همکلاسی ها و والدین شان , همسایه های دور و نزدیک , داخل و خارج خانه را پر کرده بودند .چنین چیزهائی را ندیده بودم .از درک موقعیت عاجز بودم . عموهایم میرحسین و میر سیدعلی همراه با خانواده عموی مرحومم , اطهری , کنار ماشینی بودند که همگی ما باضافه محمود برادران و همسرش حرمت اخباری در ان چپیده بودیم . پدر از برادران خودش و سایرین خداحافظی کرد و سوار ماشین شد. راننده غر می زد که سنگینی مسافر و بار این ماشین بیش از دو برابر ظرفیتش است و ممکن نیست قدمی بردارد .مادر به راننده گفت : نگران نباش , با دعا هائی که می خوانم , هیچ اتفاقی نمی افتد .ماشینمان , زوزه کشان به راه افتاد .جاده خاکی پر دست انداز انارک - نائین را طی کرد . در نقطه ای که امروز , ایستگاه پمپ بنزین نائین است , با چند حلب بنزین با براند B P - ( بریتیش پترولیوم - بریتانیا - ایران( پرشین ) باکش را پر کرد و به راهش ادامه داد .ساعت حدود 11 شب بود و بیش از 30 کیلو متری از نائین نگذشته بودیم که صدای ترق و توروق ماشین بلند شد و متوقف شد . راننده , قبل از پیاده شدن از ماشین به پدرم گفت : موتور سوزوند .وسط کویر , نیمه شب , 10 - 11 مسافر از شیرخواره به بالا . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل ...فقط پدر و راننده بودند که از ماشین پیاده شدند . بقیه جرات خارج شدن از ماشین را نداشتند اما مشکلات هر کدامشان , کافی بود تا پدر را بی تاب و قرار کند . هر یکی دو ساعتی کور سوئی که نشانه رفتن اتوموبیلی بود به چشم می خورد . وانگهی کدام اتوموبیل می توانست این تعداد مسافر را با خودش حمل کند؟ تمام حواسم بر روی پدرم بود که چگونه از این مهلکه نجاتمان خواهد داد ؟


خاطرات  جلال فاطمی انارکی 1

خاطره ای از دوران کودکی و اینکه چرا درس انشای من نسبت به بقیه شاگردان کمی بهتر بود :

انارک : دوره قبل از دبستان و تا سن 6 - 7 سالگی همراه خانواده ام , بیشتر ایام سال را در معدن مسکنی زندگی میکردیم . خانواده ای مشتمل بر پدر و مادر و هفت فرزند . فرزند چهارم خانواده و پسر اول بودم .کلا سه برادر و چهار خواهر.مرحوم پدرم میرکریم فاطمی , استاد کار و مباشر معدن بود و ما در خانه ای 6 - 7 اتاقه که گویا المانی ها ساخته بودند و بر فراز تپه ای قرار داشت زندگی میکردیم . همزمان با ورود به کلاس اول دبستان فرخی , خانواده به انارک نقل مکان کرد .پدر خانه مرحوم رهنما را خریداری کرده بود. همسایه سمت چپ ما خانواده مرحوم باقر عظیمی و طرف راست خانواده عمویم اطهری , محمد حسین یزدانفر , و عموی دیگرم میر سیدعلی فاطمی و عمه ام بیگم و مرحوم ذکریائی دامادش , قرار داشت . وای که چه روزگار شیرینی بود .
گرچه پدر امضا, داشت و زیر نامه ها را انگشت نمی زد و به زحمت میتوانست نوشته ای بخواند ولی باید بگویم سواد خواندن و نوشتن نداشت .به سیاست علاقمند بود. از کلاس دوم به بعد , گاهی روزنامه ای به خانه میاورد و از من میخواست از اتفاقات جنگ کره برایش بخوانم . به مناسبت شغلی که داشت و هنوز استاد کار معدن مسکنی بود از من می خواست نامه های اداری و خانوادگی را برایش بخوانم و بنویسم .
چگونه پدر به من یاد داد که هیچ وقت گزافه گوئی نکنم و دروغ نگویم ؟
مرا کنار دستش می نشاند و می گفت نامه رسیده را بخوان و انچه می گویم بنویس . پس از نوشتن نامه از من می خواست انچه را نوشته ام برایش بخوانم.با روزنامه خواندن و نوشتن نامه های مکرر برای اولین بار به خود جرات دادم که نمک نامه را بیشتر کرده و مطالبی از خودم بنویسم .برای بار اول نهیبم زد که چرا انچه را نگفته است , نوشته ام و برای بار دوم که این عمل تکرار شد بر سرم فریاد کشید : انچه را می گویم بنویس نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر .از همان دوران کودکی در مغزم فرو رفت : انچه را دیده ام و اطمینان دارم بگویم و بنویسم . گزافه گوئی نکنم . با این مرارت هائی که کشیدم به درس انشا , بیش از دروس دیگر علاقمند بودم و نسبتا انشایم از سایر همکلاسی ها بهتر بود.
و اما به شما خوانندگانم اطمینان میدهم به انچه می گویم و می نویسم , باور دارم و اطمینان میدهم که در نوشته هایم غل و غشی نباشد . میرجلال

در کوچه پس کوچه های خاطرات : پدر بزرگ های شما جوانان و پدران نسل ما ...
به نظرم پدر بزرگ های شما جوانان امروز و پدران نسل ما در حدود سالهای 1330 را میتوان به دو گروه تقسیم کرد :
گروه اول , انانی که سواد خواندن و نوشتن و بعضا سواد ششم ابتدائی داشتند . به کارهای دفتری , حسابداری و بعضا به شغل معلمی در همان دبستان فرخی انارک و مشاغل دیگری که مستلزم سواد خواندن و نوشتن بود منصوب میشدند. این گروه , چهزمانی که در انارک بودند و بعدها که به اصفهان و تهران کوچ کردند , همواره در کنار خانواده بودند و از زندگانی ارام و بی درد سری برخوردار و به گروه دفتری شهرت داشتند .
گروه دوم که کارگران , سرکارگران و استاد کاران معادن بودند , جا و مکان اصلی شان در معدن محل کارشان بود . هفته ای یک بار , شب های جمعه , پیاده یا سواره و به هر وسیله ای خود را به انارک میرساندند تا نزد خانواده هایشان باشند . در میان این گروه , انانکه سمت استادکاری معادن را داشتند و مسئولیت معدن با انان بود , متفاوت از سایرین , زندگی خانه به دوشی داشتند .مرحوم پدرم یکی از این افراد بود . تصورش را بکنید , یکی از خواهرانم در سبزوار متولد شده , خودم در تهران به دنیا امده ام , همسر یکی از خواهرانم اهل بافت کرمان است و ..... گفتنش اسان است , خانواده ای را در نظر بگیرید که با 7 فرزند قد و نیم قد باید در جاهائی زندگی کنند که قبلا نام ان جا ها را نشنیده اند .
عادت داشته ام که از همان اوان کودکی و در سنین 8 - 9 سالگی خاطراتم را بنویسم . دفاتر قطور متعدد روی هم انباشته ای را تشکیل میدهند . هرگاه به این خاطرات مراجعه می کنم دود از سرم بلند میشود که چه زحمات و لطماتی را پدران و مادران ما برای امرار معاش و داشتن یک زندگی ابرومندانه کشیده اند . این مطلب را نیز گفته باشم که وقتی شب های جمعه , پدر از معدن مسکنی به انارک میامد , همواره چند روزنامه و نامه های رسیده نیز در زیر بغل داشت که موظف به خواندن انها بودم یکی از این نشریات , هفته نامه فکاهی توفیق بود. به تنهائی یا گاها همراه دوستان و همکارانش مرا می نشاند و می گفت جوک های توفیق را بخوان که چه خنده بازاری به راه میافتاد. لوگوی نشریه توفیق و سمت چپ صفحه اولش و در تمام شماره ها این عبارات بکار میرفت :
همشهری , شب جمعه دو چیز یادت نره . دوم روزنامه توفیق !
به پدر می گفتم : اقاجان ! اولی اش چیه ؟ لبخند می زد و جوابم را نمیداد . این پرسش را از سایرین میکردم , انها نیز لبخند می زدند و پاسخی نمیدادند . تا زمانی که در انارک بودم , هیچگاه پاسخ این پرسش را پیدا نکردم!

گذری به خاطره ها 
انارک : هنوز به اوائل سال 32 نرسیده ایم تا شیون مادر بلند شود , از ته دل فریاد بزند که : این چه زندگی سگی بود که من داشتم ؟ دیگه طاقت ندارم و از اینجا جنب نمی خوردم .
سه تا از بچه های خانواده , من و خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم میرهاشم به مدرسه می رفتیم . خواهر بزرگم با اقای حسین عموئی انارکی فرزند مهدی ازدواج کرده بود و به تهران رفته بودند . خواهر دیگرم عصمت سادات , سال 31 با محمد عمادی چوپانانی فرزند رحمتعلی ازدواج کرده بود و نزد ما بود. برادرم میرکمال و خواهر اخری نیز که هنوز مدرسه ای نشده بودند .زندگی به خوبی و خوشی ادامه داشت و با پدر نیز که در معدن مسکنی بود , بعد از ظهرهای پنجشنبه و روز جمعه , همگی مان , عشق و حال میکردیم .
رضایت نامه : اول صبح روزهای شنبه تمامی شاگردهای مدرسه , قبل از کلاس رفتن , می باید رضایت نامه به دست به صف میایستادند . شاگردانی که خانواده هایشان از انها راضی نبودند و یا رضایت نامه نداشتند به شدت تنبیه می شدند.مادر را حتی با گریه و زاری هم که شده , مجبورش میکردم تا نزد همسایه مان محمد حسین یزدانفر - رئیس بانک ملی انارک - برود و بنویسد که ... رضایت حاصل است .شنگول و سر حال , رضایت نامه ام را به عبدالرحیم عظیمی که مامور بر رسی رضایت ها بود تحویل دادم . چنان کشیده ای پای گوشم زد که پس از یک دور کامل زدن بر روی زمین افتادم و بیهوش شدم .چشمانم را که باز کردم در دفتر مدرسه بودم و معلم ها منجمله پسر عموی خودم میر مهدی فاطمی بالای سرم بودند . نفس راحتی کشیدند : خوب گرتا نمه ( خوب شد که نمرد ) کاغذی را که به عنوان رضایت داده بودم نوشته بود : ..... عدم رضایت حاصل است و من غافل کلمه است را کافی میدانستم . معلم ها ما بچه ها را خیلی کتک میزدند . فلک میکردند . کلاه بوقی بر سرمان میگذاشتند تا مورد تمسخر سایرین قرار بگیریم . مثل بچه گربه ما را از روی نیمکت بلند میکردند و به صحن مدرسه پرتاب می شدیم . مدیر و معلمین ان زمان پسر عمویم میر مهدی فاطمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی , عبدالرحیم عظیمی , فقیه زاده نائینی و مدیر مدرسه ابوالقاسم بقائی بودند . یاد همگی شان به خیر .گاهی پسر عمویم میر مهدی را که می بینم و باو یاد اوری میکنم که چه کتک های جانانه ای از او خورده ام . کم نمیاورد و در پاسخم میگوید : اگر ویشتر می اپه کافت ادم تر اگر تائید ( اگر بیشتر می زدیم , ادم تر می شدید ) . این ایام با خوشی ها و ناخوشی هایش سپری می شد تا اینکه روزی در وسط هفته , پدرم اشفته و بر افروخته با نامه ای لاک و مهر شده و ماشین سواری استیشن با راننده اش وارد خانه شد . با قیچی سر پاکت را برید و به من گفت : بخوان

در دوران جوانی ام , مظلومیت پدرم را درک نکردم . سختی های فراوانی را متحمل شد . کار کردن در معادن زیر زمینی با حد اقل امکانات رفاهی توانش را برید و بیش از 59 سال عمر نکرد . پرونده استخدامی اش گویای ان بود که در سال 1312 , زمانی که کارشناسان المانی در ایران خدمت میکردند ( قبل از جنگ جهانی دوم ) از استاد کاران معادن ایران امتحانات تجربی میگیرند که از کل استاد کاران 4 نفر قبول میشوند و به انها دیپلم تجربی استاد کاری میدهند . پدر یکی از این چهار نفر بود. شاید به همین علت بود که او را به هر معدن تازه تاسیس و یا در حال گسترش , به مناطق مختلف ایران اعزام میکردند . خراسان , اذربایجان , اصفهان , کرمان و بندرعباس و ... . اوج جنگ جهانی دوم , شهریور 1320 , که 15 روز بعد , متفقین , رضاشاه را به تبعیدگاه میفرستند , بدین جهت در تهران متولد می شوم چون پدرم در معادن زنجان مشغول کار بوده است . مادرم می گفت در ان زمان همه چی چیره بندی بود و مدت شش ماه بود که از مرده یا زنده بودن پدرت بی خبر بودم . همراه سایر بچه های ریز و درشت به اداره کل معادن رفتم و عرض حال دادم که چه خاکی باید بر سر کنم ؟ قدری مساعده به من دادند . تمامی ارتباطات قطع بود و انها نیز بی خبر بودند . به گفته مادر , به هر طریقی که بود به عمو میرحسین در انارک ( فاطمی - عموی من ) وضع و حالم را اطلاع دادم . خودش را به تهران رسانید و از تهران از جاده کویری با شتر , خود را به انارک میرسانند .پدر نیز پس از مدتی خود را به انارک میرساند و با تصدی پست مباشری و استادکاری معدن مسکنی , زندگی روی خوشش را به ما نشان میدهد تا اینکه , بطور ناگهانی و در میان هفته با کاغذی سر به مهر به خانه میاید, مرا فرا می خواند که بخوان :
اقای میر کریم فاطمی انارکی
به موجب این حکم , به سمت استاد کاری معادن کرومیت در حال تاسیس منطقه اسفندقه کرمان منصوب میشوید . بلا فاصله به صوب ماموریت حرکت کرده و به محض رسیدن به محل خدمت موضوع را اطلاع دهید . ضمنا از این تاریخ حقوق ماهانه شما به مبلغ ده هزار ریال افزایش پیدا می کند .
گره ( شیون ) مادر بلند شده بود . قطره اشکی در گوشه چشمان پدرم دیدم . به گوشه ای خزیدم بی انکه بدانم چه اتفاقی افتاده است .
توضیح : با مراجعه به خاطرات روزانه ام که از سنین 8 -9 سالگی نوشته ام این مطالب را می نویسم . به شما خوانندگان اطمینان میدهم که کمترین مطالبی دال بر غیر واقعی بودن موضوعی نوشته نخواهد شد .


منطقه حفاظت شده عباس آباد نایین

منطقه حفاظت شده عباس آباد نایین در 195کیلومتری شرق اصفهان واقع است. عکاس: حسین فرزانیان

عکس: .
کد خبر: 80906234
تاریخ خبر: 15:44 25/08/1392
ارسال به دوستان



ریگ جن کجاست و چگونه از ان میتوان به سلامت عبور کرد


باآواتار پیر افرود سلام به همه دوستان و عزیزان : متوجه شدم که از سفر و گذر از ریگ جن مطلب خاصی در نوشته ها ندیدیم و لازم دانستم جهت اشنایی دوستان با این اسم و منطقه خاص به علت زیبائی های خاص و در عین حال خطراتی که در راه عبور از این منطقه وجود دارد توضیحاتی مختصر در حد تجربیاتم از این مکان برای راهنمایی ان دسته از عزیزانی که انجا را نمیشناسند بدهم و این تذکر حیاتی را هم به دوستان جوانم که ممکن است قصد سفر به چنین مناطقی را داشته باشند بدهم که این منطقه با کسی شوخی ندارد و فقط باید با بلدان ان که محدود هم هستند و گروهی مجهز و با تجربه به این سفر بروند که در غیر این صورت چنانچه خودسرانه تصمیم به رفتن به چنین جائی بگیرید برگشتی از این سفر نخواهند داشت ........ سفر به ریگ جن انارک - استارت از کلاته باباخالد به سمت مرکز ریگ جن و خروج از مابین جندق و کلاته چوپانان جاده انارک طبس حدود 320 کیلومتر در دل کویری وحشی به نام ریگ جن که هیچ موجود زنده ای در ان نمیبینید و چنانچه طوفان شن به راه بیفتد قید رنگ ماشینتان را بزنید چون اتومبیلتان کاملا سند بلاست میشود و در هنگام طوفان شدید هرگز از ماشین پیاده نشوید و ماشین خود را پشت به باد در بلندترین نقطه قرار دهید تا موتور اسیب نبیند چنانچه در نقاط گود توقف کنید بعد از چند ساعت ماشین شما دفن در زیر شن خواهد شد و حتی یک لحضه هم شیشه ماشین را پایین نکشید که در کسری ار ثانیه داخل ان پر از ماسه خواهد شد صبر کنید تا شدت طوفان کم شده بعد ادامه دهید دوستان توجه فرمائید که قبلا باید دوره اموزش رمل نوردی با ماشین دو دف را گذرانده باشید و در اینکار تبحر داشته باشید و مهمتر از همه بدانید که اگر از گروه عقب بیفتید کمک به شما مشکل خواهد شد ...........
ملزومات ضروری و لازم برای این سفر که شامللوازم آفرود یعنی وینچ برقی یا گاردونی و جک هایلیفت - بیل و تبر - کمپرسور باد – جک بادی و جعبه های ابزار کامل و لوازم یدکی مانند ( ***** هوا و روغن و بنزین- صفحه کلاچ و پمپ بنزین ودسته موتور – شمع و دلکو و کوئیل کامل - سیبک– روغن موتور- روغن هیدرولیک - ضدیخ - روغن ترمز اضافه ) ملزومات کمکی مورد نیاز عبارت است از تلفن یا موبایل ماهواره ای – جی.پی.اس دو دستگاه – بیسیسم - قطب نمای جنگی- کمکهای اولیه کامل و حرفه ای و اشنایی کامل به کمکهای اورزانسی - دوربین چشمی- چادر و کیسه خواب زمستانی مرغوب – وسایل گرمایی و روشنائی - 40یا 30 متر سیم بکسلحداقل 10میلیمتری - تسمه ی بکسل 5تن 10 تا 20 متری - 50 کیلو هیزم – تعدادی گونی بزرگ - 100 لیتر گالون برای آب - 120لیتر گالن برای بنزین ----- غذای کنسروی حداقل برای 10 وعده ، نان و خوراکی هایسبک و پر انرزی ....... چکاب و سرویس اتوموبیل جهت سلامت ان روز قبل از حرکت .... بهترین و تنها فصل برای سفر به ریگ جن زمستان ماه بهمن میباشد و توجه داشته باشید حتی در بهمن در بعضی از نقاط گرمای هوا تا45 درجه سانتیگراد بالای صفر در ظهر و در شب هم بشدت سرما طاقت فرسا خواهد بود تا 15- زیر صفر .شرح مسیر حرکت از تهران : جاده ی تهران قم - اردستان - پمپ بنزین انارک( تا اینجا از تهران حدود 600 کیلومتر ) باکها و گالنها را پر کرده و به سمت جندق از جاده قدیم اسفالته راه را ادامه میدهیم بعد از گردنه زنجیرگاه دست چپ فرعی خاکی را ادامه تا ده نیمه متروکه عشین که بسیار زیباست و تمام ان از سنگ است و بسیار قدیمی است را رد کرده بعد از انجا به کلاته یا ده بابا خالد میرسیم که انجا هم زیباست و قلعه قدیمی از گل دارد که جالب است اینجا دیگر به غیر از مزرعه دکتر جعفری اخرین ابادی و نشانه انسان است و اب نیمه شیرین قابل اشامیدن دارد( از پمپ بنزین انارک تا ده بابا خالد حدود 2.5 ساعت راه ) از این به بعد سفر اصلی به ریگ جن اغاز میشود و ادامه راه را به طرف شمال شرق در بستر رودخانه ای خشک شده که از شرقباباخالد می گذرد پیش میگیریم.................و اما دوستان وصف این حدود 320 کیلومتر کویر نوردی که در پیش داریم یعنی منطقه ریگ جن به هفت رشته جبال کوه شنی که بعضی از انها تا300 متر ارتفاع و حدود 30 کیلومتر طول دارند و مابین این ارتفاعات دشتی کفی و صاف با خاکی لورگ و بسیار پوک و در زیر گل که این چند دشت هم هر کدام حدود 20 کیلومتر و بعضی هم بیشتر طول دارند که در مجموع اصطلاحا به هر رشته کوه شنی و دشت ان یک کوچه گفته میشود و شما باید هفت کوچه را رد کنید تا از این منطقه زیبا و در عین حال خطرناک خارج شوید .....شما اگر خیلی وارد و گروهتان مجهز باشد هر یک روز دو کوچه را رد خواهید کرد یعنی در بهترین شرایط 3.5 روز راه خواهید داشت و در شرایط بحرانی و گیر کردن و یا خرابی خودروها دیگر نمیشود زمان مشخصی داد پس همراه داشتن اب و خوراک و بنزین اضافه حیاتی است ...... اما چگونه از این رملها و دشت سست به سلامت عبور کنبم .دوستان در این سفر یک تا دو بلد که خود جیپ دارند و راننده حرفه ای بیابان هستند پیش اپیش جلو رفته و راه را شناسائی میکنند خصوصا در طی مسیر در رشته کوه های شنی بدلیل اینکه بادهای شدید منطقه دائم تپه ها را جابجا میکند و به همین خاطر هم به انها ریگ جن میگویند . حال پس از شناسایی با دادن علامت و بیسیم بقیه با فاصله دنبال انها در همان مسیر ولی نه در رد چرخ جلویی زیرا در این نو رمل مایه با هر عبور شکسته شده و اکر بعدی در همان رد بیایید احتمال فرو رفتن دارد حال که به دشتها میرسیم برعکس سر گروه و بلد در جلو رفته و دیگران در همان رد او حرکت میکنند . دوستان توقف و ترمز در این مسیرها باعث فرو رفتن شده و به تمام گروه فشار مضاعف وارد کرده و ادامه شفر را به شدت مشکل میکند جون مسیر دشت به گونه ای است که اگر در ان ماشینی فرو رود به علت وجود گل در زیر باید دیگر ماشینها در گونی هایی که عرض کردم از قسمت شنی شن پر کرده و به محل برگردند و زیر چرخها و روی گل ها را با شن پر کرد و امثال این کارها که در ضمن داشتن تخته های الومینیومی اجدار در اینجا بسیار بدرد خور است که ما از بطریهای خالی نوشابه برای پر کردن زیر چرخها استفاده میکردیم که بسیار هم کارا است چون یادتان باشد شما در این مسیرها یکدانه سنگ در جایی نمی بینید که بتوانید از ان استفاده کنید یادتان باشد شما در مکانی مثل مریخ هستید و خیلی تنها هستید در ضمن برای زدن جک هایلیفت در گل و خاک سست نیاز به تخته های بزرگ و پهن برای زیر جک دارید تا جک فرو نرود . در ماسه ها هم چنانچه فرو روید با کمک بیل و خالی کردن زیر چرخها و شاسی میتوانید خارج شوید ولی دقت کنید بیلتان بیل مردانه و واقعی باشد وسایل فانتزی بدرد ریگ جن نمیخورند – ماشینهای مشکل دار به درد ریگ جن نمیخورند دوستان ریگ جن مرنجاب و بند ریگهای ان نیست که اگر انجا راحت بودبد در ریگ جن هم راحت باشید ... در خاتمه برای گذر از ریگ جن به اصطلاح انارک باید مطیع سر گروه و بلدراه و جاده بازکن و داشتن دیسیپلین کاری و مردانگی و تجربه حداقل چند سال رانندگی در بیابان و کویر باشید . توجه داشته باشید ماشینهایی از انجا براحتی عبور میکنند که علاوه بر مهارت راننده پر شتاب و پرقدرت باشند یعنی گشتاور و اسب بخار بالا همراه با فنی بسیار سالم و مطمئن و حتی المقدور دنده دستی و دارا بودن زیر بلند معمولا ماشینهایی مثل جیپهای کا- ام و چهار سیلندرهای قدیمی حرکت گروه را کند میکنند مگر مثل جیپ جناب اقای حمید برییری که خاص و سلامت است و ایشان همیشه با ان پیشتاز همه هستند. وگرنه ماشینهای مشکل دار اکثرا در اثر فشارهای زیاد خراب شده و سفر را خراب میکنند . در اخر از تمام دوستان که وقت خود را برای من گذاشتند تشکر میکنم و امیدوارم این اطلاعات به درد شما بخورد .
نقل ازhttp://www.4x4iran.com/showthread.php?t=2387
__________________


برگرفته شده از سایت معلا - انارک ( کویر بهشت فراموش شده )http://moala1.blogfa.com/category/2
با تشکر از کیوان کدخدایی انارکی-جواد رمضانی انارکی 


تاریخچه معلا




معلا ،کهن سال تر از انارک است وقلعه ی بزرگ وساخته شده بر فراز صخره های نا هموارش، نشان از رونق پیشین دارد. در صورت رسیدگی مالکان ،این مزرعه به زمین و اشجار خود واصلاح نژاد درختان، معلا ،یکی از اصیل ترین و زیبا ترین و بارورترین ییلا قات انارک به حساب خواهد آمد.

«معلا» مزرعه ای سبزکو هستانی است. در شیب تند دامنه ای افتاده که دو پهلویش را، قله های سر به فلک کشیده احاطه کرده است.طول جغرافییش ،پنجاه و سه درجه و هشتادوچهار دقیقه ی شرقی ،از نصف النهار گرینویچ،وعرض آن را ،سی و سه درجه وچهل و یک دقیقه شمالی ،از خط استوا محاسبه شده است. بلندی قله ها ،غروب زود هنگام را به مزرعه می آورد و بر اتا قک های گلی و محقری که این اواخر مورد الطاف مالکین قرار گرفته اند، سایه می گستراند. آب شیرینش از چشمه ای که در بلندی قرار گرفته است، وارد استخر می شود و از طریق جوی هایی که از گیاهان خود رو پوشیده شده اند به درختان می رسد.

رونق معلا، تنها در بهاران است که زرد آلوهایش ،اگر سرما نزده باشد، به ثمر می رسد. انجیر وانگور وگل سرخ از دیگر محصولات بنام معلا است. اما نمی شود از ای روستا سخن گفت واز مصاحب همیشگی اش (یحیی) که لحظه ای حاضر به ترک معلا نیست، یادی نکرد. پیرمردی که عصا زنان چند قدمی به استقبال تازه واردین می آید وبا سخنان بریده بریده، مجذوبشان می کند تا بنشینند وخستگی راه را با یکی دو استکان چای،در کلبه ی محقر او از تن بدر کنند .

برگرفته شده از کتاب انارک (استاد محمد علی ابراهیمی انارکی) 

نقل از :http://anaraktapesh.ir


تشکیل شورای اداری در چوپانان

امروز شنبه 92/8/18 شورای اداری مسئولین شهرستان نایین باتفاق اعضای محترم شورای اسلامی چوپانان و دهیاری محترم روستادر سالن اجتماعات دهیاری چوپانان تشکیل می شود .

فرماندار محترم نایین وبخشدار محترم انارک وجناب اقای طباطبایی نماینده محترم شهرستانهای نایین وخوروبیابانک در مجلس ودیگر مسئولین شهرستان در این نشست حضور دارند.

این گروه دراین نشست به گفتگو وکمیت وکیفیت روستا خواهند پرداخت ودر پایان از روستای چوپانان بازدیدی خواهند داشت وسپس در ادامه سفر خود به مجتمع معدنی نخلک رهسپار خواهند شد.

نقل از:دهستان چوپانان


عبور از مسیری در ایران که سال‌ها هیچ انسانی به آنجا نرفته بود

» سرویس: فرهنگی و هنری - گردشگری و حج
arash khamooshi  (106 of 121).jpg

دبیر جشنواره‌ی بیابانگردی دانشجویان ایران گفت: برای اولین‌بار، کویرنوردان برجسته‌ی کشور از منطقه‌ی کویری طبس با موفقیت عبور کردند.

سیداحمد رونقی در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خراسان جنوبی، اظهار کرد: این کویرنوردی توسط تیمی تحقیقاتی به سرپرستی پژوهشگر حوزه‌ی بیابان، استاد بهمن ایزدی انجام شد.

وی ادامه داد: برای اولین‌بار پس از نزدیک به 100 سال، مسیر قدیم کاروان‌های شتر در قلب کویر مرکزی ایران و محل عبور جهانگردانی مانند سون هدین سوئدی و پروفسور گابریل اتریشی توسط پژوهشگران ماجراجوی ایرانی با موفقیت توسط خودروهای مجهز دودیفرانسیل و با بهره‌گیری از پیشرفته‌ترین امکانات ناوبری و تجهیزات مدرن کویرنوردی و با توان و مهارت کویرنوردان برجسته‌ی کشور احیا و ثبت شد.

او افزود: این مسیر که به طول حدود 200 کیلومتر و از روستای حلوان به سمت روستای کوره گز امتداد دارد، یکی از فنی‌ترین و خطرناک‌ترین مسیرهای ناشناخته و گم‌نام در دل کویر مرکزی ایران است و سال‌ها است که دبیر جشنواره‌ی بیابانگردی دانشجویان ایران گفت: برای اولین‌بار، کویرنوردان برجسته‌ی کشور از منطقه‌ی کویری طبس با موفقیت عبور کردند.

این برنامه به‌مدت چهار روز در حاشیه‌ی برپایی جشنواره‌ی بزرگ بیابانگردی دانشجویان ایران در منطقه‌ی حلوان طبس خراسان جنوبی با موفقیت اجرا شد.

نقل ازایسنا


واژگونی پراید در محور انارک، چوپانان یک کشته برجا گذاشت

نایین،اصفهان- فرمانده انتظامی شهرستان نایین گفت: بر اثر واژگونی سواری پراید در محور انارک، چوپانان یک نفر کشته شد.

به گزارش ایرنا، سرهنگ ˈرجبعلی مختاریˈ روز پنجشنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا افزود: این حادثه در کیلومتر 25 محور انارک به چوپانان رخ داد . 

وی دلیل حادثه را خواب آلودگی و سرعت بالای راننده اعلام کرد.

محور انارک چوپانان در 165کیلومتری شرق شهرستان نایین واقع است.


برچسب‌ها: خاطرات، کبودان، معماری، مردم چوپانان، پناهگاه حیات وحش، ریگ جن، معلا