چوپانان زادبوم من

تو مادر منی

سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:06 ب.ظ

خروجی وبلاگ چوپانان آباد تا 18 آذر 1392

خروجی وبلاگ چوپانان آباد تا 18 آذر 1392  

http://choopananabad.mihanblog.com 2013-12-10T09:03:09+01:00 text/html 2013-12-09T00:27:26+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/363

خاطرات جلال فاطمی انارکی 7

با همه عطر دامنت ایدم از صبا عجب - کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند
یا سرعت رشد روز به روزم بیش از اندازه بود یا بسیار خود خواه بودم که اموزگارم فاطمه را شش دانگ متعلق به خودم میدانستم .با همکارش اگر شوخی و گفتگوئی داشت , حسودی ام میشد .اجازه سئوال کردن از خودش و زندگی خصوصی اش را به من نداده بود فقط برای فرو نشاندن کنجکاوی ام می گفت : به موقع تو را در جریان همه چی قرار خواهم داد . بازهم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم : پاسخ امتحانات دیر شده است . گفت : پی گیری نکرده ام , شاید هم از سیرجان کسی قبول نشده باشد . 
به خانه شان که رسیدیم مادرش بود و 5 تا بچه قد و نیم قد و حد اکثر تا سن 12 سالگی.. دو اتاق روستائی با حیاطی که زمین اش خیلی بزرگ بود در گوشه حیاط مستراح و یک چاه اب قرار داشت .مشخص بود که از وضع مالی مناسبی بهره مند نیستند .گوشه یکی از اتاق ها تلمباری از لحاف و تشک قرار داشت. 
فاطمه به مادرش گفت به خانه خاله انیسه سر می زنم و با هم از خانه شان بیرون امدیم . تا انتهای کوچه و در داخل خانه , از زندگی خانوادگی اش تعریف کرد و گفت : دو تا از خواهر های کوچکتر از خودم ازدواج کرده و رفته اند . پدرم که تا چند سال پیش راننده کامیون بود , تصادف کرد و خانواده اش را بی سرپرست گذاشت . تقریبا تمام حقوقم را برای صرف مخارج به مادرم میدهم ولی ماهی 300 تومان ( 3000 ریال به کجایشان می رسد بدتر از همه اینکه عمویم حکم از دادگستری گرفته که چون خانه پدری و ارثی شان بوده یا مبلغ سه هزار تومان سهمش را بگیرد و یا خانه را حراج کنند . جلال جان , از یک طرف نگرانی اینها را دارم از طرفی دیگر بسیاری از دوستانم را دستگیر کرده اند و هر لحظه فکر می کنم به دنبال من نیز خواهند امد ان وقت فکرش را بکن که به روزگار این ها چه خواهد امد .اقا جلال ! میتونم ازت خواهشی بکنم ؟ با کمال میل فاطی جان , جانم را طلب کن . گفت : نه , جونت را نمی خوام اما اگر اتفاقی برایم افتاد گاهگاهی سری به مادرم بزن و از حالشان بی خبر نباش . 
به روی چشم خانم . امیدوارم اتفاق بدی نیافتد . این صحبت ها که تموم شد به خانه خاله اش رسیده بودیم و حال و احوالش را با او به پایان رسانده .
لهجه سیرجانی خیلی شیرین است . مردمان کرمان و شهرستانهایش , گویش خاصی ندارند و با زبان فارسی لهجه دار صحبت می کنند . نامم را با کسره جیم ادا میکرد .یهو در میان صحبت هایش گفت : راستش را بگو , جیران خانم دیگه کیه ؟ و ادامه داد که اگر حقیقت را نگویم هیچگاه مورد اعتمادش نخواهم بود .
- جیران , خانم ! بله جیران خانم .نکنه منظورتون شاگرد خودتونه که برادرش ماشو ( ماشاالله ) هم کلاسی ام هست . درسته . با دختره رابطه داری ؟
چه رابطه ای ؟ گفت : مادر جیران در بررسی وسایل شخصی دخترش نامه ای به تو پیدا کرده که قربان و صدقه ات رفته و به تو گفته بیا تا از این شهر فرار کنیم و جای دیگر برویم .والله نمیدونم . یکی دو بار با دختر همسایه مان فاطی خانم به خانه مان امدند و با خواهرانم صحبت و بازی میکردند . گاهی مرا هم در بازی هایشان شرکت میدادند . ببین جلال , همین طور که تو منوا دوست داری , من هم دوستت دارم . هر وقت که نخواستی با من باشی , مرد و مردونه راستش را بگو و برو دنبال کار خودت . فاطمه خانم , دورتان بگردم . درد و بلایتان به جانم بخورد . مگه میشه شما را فراموش کنم . یک روز که نبینمتان , دیوونه میشم . بی میل نبود که شب را در خانه مادرش بماند اما از طرفی نگرانم بود که به تنهائی بیابان تا سیرجان را طی کنم . با هم بطرف سیرجان حرکت کردیم .
دستانش را محکم , دور کمرم حلقه زده بود .سرم را که به پشت تکیه دادم تا باو بگویم : فراری ات میدهم . به تنگه ی اشوب می برمت که دست فلک بهت نرسه! حس کردم , سرم در میان سینه های لطیف تر از مخمل و خوشمزه تر از لیموهای شیرین بم قرار گرفته است . به یاد شعرهای طنز و شیرین دائی مادرم حاج میرزا رضا غفاری افتادم : جی جه هات و دو تا نار امونه / وای گو مو چقدر ناروم اوسه !
( سینه هایت شبیه دو انار است - وای که چقدر - زیاد - انار را دوست دارم .
از بازگو کردن حرفهایم منصرف شدم . گوئی به بهشتی خوش اب و هوا , پرت شده ام که ارزوی ماندن همیشگی در انرا دارم . از سرعت موتورم کاستم تا بلکه دیرتر به مقصد برسیم .راه پرسنگلاخ و دست انداز بیش از یک ساعته را به نظرم امد که در یک دقیقه طی کرده ایم .
خسته نباشی اقا جلال . خیلی زحمت کشیدی . قبل از اینکه به خانه تان بروی یک چیز را یادت نره . - بفرمائید خانم . 
- حرفهائی که به تو , مخصوصا در مورد احتمال دستگیری ام گفتم , مبادا به کسی بگوئی .- چشم خانم .
دیگه اینکه دو سه روز اینده را در مدرسه شما درس ندارم و دخترانه هستم . حتی ممکن است شب ها را هم با یکی از همکاران خانم , به حسین اباد برویم . مبادا دنبالم راه بیافتی یا به خانه ام بیائی . چشم خانم . یک ضرب به خانه تان برو که مادرت دلواپس ات نشود . دمق و دست از پا درازتر , خداحافظی کردم و رفتم . با خودم فکر میکردم که راستش را نمی گوید . نکنه به فکر فرار باشه ؟ چرا موضوع فراری دادنش را بهش نگفتم ؟ از این قبیل توهمات ازارم میداد که به خانه رسیدم . دل مادر , دیگر شور سابقم را نمی زد . از دست شی یه ای و جمعوت نابوکه ( مادر : دیگه از دست رفته ای جلال و نمیشه درستت کرد ) 
شب جمعه را خوشبختانه در خانه بودم که پدرم خاک و خلی و با لباس معدن رسید . مادر که به جای خود ولی من نیز خیلی خوشحال شدم .پس از حال و احوال و بوسیدن همه مان به مادر رو کرد و گفت : اقا رضا زاهد را هم گرفته اند . خودم از رادیو شنیدم . یک معلمی جوون . میگر چی کارش کرته بی یه . هینوم سن و سالی ندراه ( معلمی جوان , مگر چه کرده بود . او هنوز سن و سالی ندارد) گفته ی پدر و نوع احساساتش , جرقه ای بود که از مغزم گذشت تا در باره گرفتاریهای مالی فاطمه با او صحبت کنم .جلوی مادر که نمیشد .
صبح روز بعد که پدر سرخوش و مستانه وظیفه واجب الحمامی بودنش را انجام داده و صبحانه مقوی و مفصلی خورده بود او را تشویق کردم که با یکدیگر به مطبوعاتی اموزگارم اقای زرین خط سری بزنیم تا بیشتر از جریانات روز اگاه شویم.شاکرد اول شدنم را به رخ کشیدم و انرا حاصل تلاش های معلمم دانستم.
همون معلمی که تا کرمان کنارت بود . بله پدر جان . حالا هم تلاش میکنه تا منو شاگرد اول کرمان معرفی کنه که اگر این طور شد باید به یک اردوی ده پانزده روزه خارج از سیرجان برویم .شما که موافقید . ولی این خانم معلم ( وسط حرفم پرید و گفت , چقدر هم خوشگل و با نمکه ) پدرش فوت شده و مادر و 5-6 خواهر برادران ریزه میزه شان را می خواهند فقط بخاطر سه هزار تومان ناقابل از خانه شان اخراج کنند .سه هزار تومان هم پولیه که عده ای را بدبخت کنند ؟
پدرم متوجه بود که چه می گویم و چه خواسته ای از او دارم ولی وضع مالی پدر خوب بود. حقوق و مزایای ماهانه اش بالای 1500 تومان بود ضمنا معدنکاران محلی نیز گاهی اوقات پدر را برای اظهار نظر فنی معادنشان دعوت میکردند که حد اقل مبلبغ 5000 تومان برای این اظهار نظرا می پرداختند .
مادرم پول جمع کن و به فکر ذخیره نبود . معتقد بود که پول , چرک کف دست است و باید به دورش انداخت . خاطرم هست که روزی در انارک میان مادر و هم عروسش نرگس خانم , صبیه مرحوم شیخ حسن دیمه کاری( یزدانفر ) گفتگوئی در همین زمینه درگرفت . خانم عمو , اعتقاد داشت مرد باید سیل باشد و زن , بند ( سد ) مرد بیاورد و زن پس انداز کند . که گفته بسیار عاقلانه ای هست . روح همگی شان شاد.خلاصه پدر را به پرداخت این سه هزار تومان راضی کردم . به من گفت : تشریف ببرند و انرا از حاج ممد تقی بدون دادن هیچ تعهدی دریافت کنند . بال در اورده بودم تا هرچه زودتر خودم را به فاطمه برسانم و این خبر خوش را باو بدهم .کمی که فکر کردم با خودم گفتم : مرد باید غرور داشته باشد و سنگین و رنگین باشد . وقتی می گوید شنبه ساعت 2 , یعنی همان موقع باید بروم . روز شنبه خودم را تر و تمیز کرده , بهترین لباسم را پوشیدم و با یک دسته گل سرخ محمدی راهی خانه خانم معلم شدم .در این فاصله دو روزه به دکه مطبوعاتی زرین خط رفتم تا کتاب هنر عشق ورزی را خریداری کنم . text/html 2013-12-08T12:08:37+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/364

حدود 35 کیلوگرم تریاک در سه راهی چوپانان کشف شد

نایین، اصفهان-ایرنا- فرمانده انتظامی نایین از توابع استان اصفهان گفت: در بازرسی از یک خودروی سمند 34کیلو و900گرم مواد مخدر از نوع تریاک کشف شد.

سرهنگ ˈرجبعلی مختاریˈ روز یکشنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا افزود: ماموران ایست و بازرسی سه راهی چوپانان امروز صبح در بازرسی از یک سواری که از استانهای جنوبی به استانهای مرکزی در حرکت بود، این مقدار مواد را کشف کردند. 

وی افزود: در این رابطه دو قاچاقچی دستگیر و با پرونده تحویل مقامات قضایی شدند. 

مختاری افزود: این مقدار مواد مخدر توسط پاسگاه چوپانان و همکاری وکمک تکاوران اصفهان مستقر در سه راه چوپانان به اردکان کشف شد. 

سه راهی چوپانان به اردکان در 195 کیلومتری شرق شهرستان نایین قراردارد. 

text/html 2013-12-07T10:48:21+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/362
شبکه ایران/ روستای فرحزاد به واسطه بکر بودن منطقه کویری و اقامتگاه سنتی بارانداز که عضو فعالی از خوشه‌سار بوم‌گردی است، میزبان گردشگران بسیاری است. این در حالی است که با ساخت بنایی شبیه به دژهای نظامی و با مصالح غیربومی، تداوم این روند را برای گردشگری و توسعه پایدار فرحزاد نمی‌توان انتظار داشت.

شبکه ایران: چند خانه کوتاه به رنگ خاک کویر، بی هیچ حصاری؛ چند زمین زراعی و چند شتر و تا دور دست خاک خدا...، روستای فرحزاد در منطقه خور و جندق را تا چندی پیش می‌شد چنین توصیف کرد. توصیفی که گردشگران بسیاری را به سوی خود کشانده است. گردشگرانی که ابتدا با فیلم خیلی دور خیلی نزدیک و پس از آن به واسطه اقامتگاه سنتی بارانداز و علی ساربان با منطقه آشنا شدند و هر سال به این منطقه سفر می‌کنند. اما اکنون بنایی به شکل قلعه‌های نظامی با آجرهای قرمز رنگ ساخته شده که نه تنها با فضا ناهمگون است بلکه خشونت و اضطراب را نیز به مهمانان فرحزاد القا می‌کند.

به گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی، «سید هاشم طباطبایی»، صاحب بارانداز می‌گوید: «روستای فرحزاد قابلیت ثبت ملی را داشت اما با این شکل ساخت و ساز، دیگر ممکن نیست. 400مترمربع زمین مشاء روستا را هم گرفته‌اند. اعتراض کرده‌ایم اما در سطح شهرستان دستمان به جایی بند نیست.»
 
 گردشگران چه نظری دارند؟
«میترا قاسمی» که خانواده‌ای اهل سفر دارد و از سال 87 دست کم سالی یک بار به فرحزاد می‌رود، می‌گوید: «شاید برخی یک بار به یک منطقه سفر کنند اما ما به جاهای خوب چند بار سفر می‌کنیم تا خاطرات خوبمان تکرار شود. این بار که رفتیم فرحزاد با این بنای قلعه‌مانند روبه‌رو شدیم. همان ابتدا شباهت به بناهای نظامی و قرمز بودن آن که شباهتی به رنگ خانه‌های کویری فرحزاد ندارد به چشم می‌آید. به‌علاوه ساختمان را جایی ساخته‌اند که راه ورودی اصلی روستا را تغییر داده و حالا ماشین‌ها ناچارند دور بزنند و از پشت به بارانداز بروند.»
 وی تأکید دارد: «رنگ قرمز این ساختمان در مقایسه با رنگ خاک منطقه و خانه‌های فرحزاد خیلی آزاردهنده است. مصالح ساختمانی آن هم با خانه‌های اطراف فرق دارد و از طرف دیگر شکل آن یعنی برج و بارو باعث می‌شود آدم احساس کند منطقه نظامی است.»
 
«رضا یوسفی» راهنمای گردشگری است که از سال 86 دست کم سال یک بار با گروه یا شخصی به فرحزاد سفر می‌کند، می‌گوید: «وقتی در سفر اخیر وارد روستا شدم، تعجب کردم! این بنا منظره روستا را به هم زده است. رنگ آن به محیط نمی‌خورد. شکل آن که شبیه دژ نظامی است احساس خیلی بدی به گردشگران و مهمانان فرحزاد می‌دهد. به علاوه راه ورودی سواری یا اتوبوس را به روستا مسدود کرده است.»
 وی می‌افزاید: «در موردی مشابه در روستایی ساختمان با بلوک سیمانی ساخته شد، مسافران خیلی ناراحت شدند و دیگر علاقه‌ای به سفر به آن روستا نداشتند. در این مورد هم می‌گویند ما به اینجا می‌آییم تا حس سنتی و کویری را تجربه کنیم، اگر دنبال جای شیک و مدرن بودیم، مقصد دیگری را انتخاب می‌کردیم.»
 
«پالیزبان» مهندس نفت و گاز، طبیعت‌گردی که مناطق مختلف ایران را پیموده، می‌گوید: «جزو اولین دوستان طبیعت‌گرد خانواده طباطبایی هستم. جاهای مختلف ایران چادر زده‌ام، کمک گرفته‌ و کمک کرده‌ام. خانواده طباطبایی در فرحزاد یکی از خانواده‌هایی هستند که بدون تحصیلات خاصی و بدون دنیاگردی در جهت توسعه پایدار قدم برمی‌دارند. به نظرم توسعه پایدار در آنها نهادینه شده است. حتی یک در که می‌خواهند نصب کنند تمام شرایط را بررسی می‌کنند. نحوه زباله جمع کردن در کویر را به من شهری یاد می‌دهند.»
 
وی می‌افزاید: «وقتی جای خوبی در ایران می‌بینم، نگران می‌شوم که کی خراب می‌شود. 20 سال پیش وقتی می‌رفتید جنگل‌های عباس‌آباد از سوئیس زیباتر بود اما الان سریع رد می‌شوم تا از منجلابی که درست شده زودتر عبور کنم. هر جا آسفالات و دم دست می‌شود که پراید هم می‌تواند برود، خراب می‌شود.»
 این مهندس نفت و گاز می‌گوید: «یک زمانی به آقای طباطبایی پیشنهاد دادم که خانه‌های کناری را بخرد، ابتدا قصد نداشت، بعد از آن وقتی که خواست بخرد، نشد و یکی دیگر آنجا را خرید، مبارکش باشد! اما با این سبک که دارد جلو می‌رود، نمونه بارز توسعه ناپایدار است.»
 
پالیزبان یادآور می‌شود: «برج و بارویی که بنا کرده، مشابه پاسگاه نیروی انتظامی لب مرز است. جای تعجب دارد که طرح هادی روستا چگونه اجازه داده بنایی به شکلی متفاوت با معماری منطقه ساخته شود. در آهنی با طرح کوروش و داریوش هخامنشی چه ربطی به کویر دارد؟ از طرف دیگر مطابق معمول رفتم پشت بام صبحانه بخورم و کویر را تماشا کنم، دیدم دور تا دور پشت بام را سیم خاردار کشیده، منظره خیلی بدی بود.»
 وی تأکید می‌کند: «این بنا هنوز وارد چرخه کار نشده و پای توریست را باز نکرده است اما با این روند که در پیش گرفته‌، مشخص است که حول ورش داشته و به دنبال کار کردن با گردشگر انبوه است و این یعنی تخریب منطقه. می‌دانید ایران با طبیعت زیبا و بکری که دارد با فاصله زیادی، از دیگر کشورها جلوتر است اما چون طبیعت صاحب ندارد، زود نابود می‌شود.»
text/html 2013-12-07T10:40:46+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/360
آرش نورآقایی , پرستو فخاریان- منطقه خور و بیابانک استان اصفهان که از شرق با جاده‌ای بی‌نظیر به طبس می‌رسد، چندین نقطه عطف را پشت سر گذاشته است؛ منطقه‌ای کویری که انواع گونه‌های کویرها را در خود جای داده است. اگر نخواهیم به اعماق تاریخ برویم دست کم اولین نقطه عطف آن، به سفرهای سون هدین و آلفونس گابریل به مناطق کویری برمی‌گردد؛ کسانی که سفرنامه‌هایشان، بسیاری را برای دیدن ایران و به طور مشخص کویر مرکزی آن می‌کشاند.
پس از آن، نقطه عطف دیگر به بازگشت مازیار آل‌داوود به گرمه و تاسیس خانه آتشونی مربوط می‌شود که باعث شد علاوه بر اینکه گردشگران بسیاری را از خارج کشور به خود جذب کند، بسیاری از دیگر بومی‌های منطقه را بر آن داشت تا با تاسی به حرکت او، خانه‌های بومگردی را ایجاد کنند؛ به گونه‌ای که این حرکت ادامه پیدا کرده و حالا خانه‌های بومگردی به صورت چشمگیری در حال شکل‌گیری و رونق یافتن هستند. علاوه بر اینها، از این ناحیه در کتاب‌های بیابان‌گردی نیز بسیار نام برده شده و به دلیل رمل‌ها و پلیگون‌ها (دریاچه نمک چندضلعی) نیز مورد توجه قرار گرفته است. 
تحلیل پتانسیل‌های منطقه‌ای 
در یک مقایسه‌گذرا بین شرایط کنونی این منطقه با دو سال گذشته آن، می‌توان متوجه تغییرات جالب در تقاضای گردشگران در این منطقه شد. مهم‌ترین تغییر آن است که تا همین چند سال پیش تنها گردشگران برای اقامت شبانه به این منطقه می‌آمدند؛ اما به مرور جایگاه این منطقه به صورتی تغییر کرده که توریست‌های داخلی و خارجی را برای بازدیدهای چندساعته نیز به خود جذب می‌کند. در واقع جذابیت‌های این منطقه ابتدا از فرصت اقامت شبانه در خانه‌های خوشه‌سار بومگردی مثل خانه آتشونی در روستای گرمه و بارانداز طباطبایی در روستای فرحزاد آغاز شد؛ ولی حالا افراد زیادی از این منطقه به صورت روزانه بازدید می‌کنند. این مساله قابل تحلیل است که چگونه این منطقه به مرور در حال تبدیل شدن به مقصدی مشخص و مهم است؛ مقصدی که شکل‌گیری آن هم ناشی از تقاضای گردشگران است و هم برآمده از عرضه بسته‌های توریسم از سوی فعالان مبتکر منطقه. 
تا پیش از این تنها 3-4 اقامتگاه مشخص و مجهز برای گردشگران این ناحیه وجود داشت؛ اقامتگاه‌هایی مانند خانه آتشونی، بارانداز طباطبایی، خانه ساربان و هتل بالی. اما هم اکنون تعداد قابل توجهی از این دست اقامتگاه‌ها در این منطقه و در مجموع در شرق استان اصفهان در حال شکل‌گیری هستند. با بررسی آن می‌توان به این نکته رسید که پتانسیل موجود کم کم به فعلیت رسیده و آنچه پیش از این وجود نداشته، حالا به وجود آمده و قابل پیگیری است. 
انواع گردشگری در محیط کویری 
این منطقه کویری با توجه به شرایط محیطی که دارد، پتانسیل قابل توجهی در ساماندهی به انواع خاصی از توریسم را دارد؛ از توریسم سلامت گرفته تا توریسم خلاق و ماجراجویانه. دم‌دستی‌ترین گونه گردشگری که در این منطقه قابل بهره‌برداری است، همین توریسم ماجراجویانه است؛ امکاناتی مانند سافاری، شترسواری، پیاده‌روی در رمل‌ها و کمپ زدن در میان رمل‌های شنی، می‌تواند تجارب جدیدی برای گردشگران ایجاد کند که تقریبا در هیچ جای ایران یافت نخواهد شد. پتانسیل گسترش چنین امکاناتی در کویر مصر آنچنان بالاست که به جرات می‌توان گفت، قابل برابری با کیش خواهد بود. علاوه بر این با توجه به تصوری که غالب گردشگران از محیط بیابانی و کویری دارد، ایجاد توریسم کشاورزی می‌تواند تجربه بکری را برای آنها به وجود آورد؛ گونه‌ای از توریسم که در آن توریست بتواند در کنار افراد محلی، در زمین‌های سبزی‌کاری و کشاورزی به این کار بپردازد. گردشگری ادبی نیز می‌تواند از اشکال بدیعی باشد که در این ناحیه کویری  به صورت هدفمندی شکل بگیرد. سفرنامه‌های بجا مانده از آلفونس گابریل و سون هیدن از مهم‌ترین منابع برای تعریف مسیرهای گردشگری کویری هستند که قابلیت جذب شمار بسیاری از گردشگران خارجی را دارد. حتی اگر اینجا را به عنوان یک لوکیشن تعریف کنیم، می‌توانیم براساس سفرنامه مارکوپولو نیز تورهایی را طراحی کنیم. روستاهای مصر و فرحزاد در چند کیلومتری خور می‌تواند به صورت یک دهکده سلامت درآید و اقامتگاه بومگردی بارانداز طباطبایی نیز قابلیت تبدیل شدن به دهکده سلامت را دارد. امکانات طبیعی همچون تپه‌های شنی، سکوت آرامش‌بخش کویر، چشمه آب سرد با ماهیان درمانی در روستای گرمه و نظیر اینها می‌تواند اجزای شکل دهنده به توریسم سلامت در این منطقه باشد. از سوی دیگر گردشگری خلاق، گردشگری نجوم، توریسم سبک زندگی، گردشگری ویژه نقاشان و... انواع دیگری است که باید به آنها بیشتر و به شکلی هدفمندتر پرداخت. این موضوعات به مجموعه‌ای از تفریحات تبدیل خواهند شد که می‌تواند برنامه‌ای را برای یک هفته گردشگرانی که به این منطقه می‌آیند، فراهم آورد که سود اقتصادی فراوانی عاید منطقه خواهد کرد. 
جاده خور به طبس 
مضاف بر نکاتی که برشمرده شد، جاده خور به طبس پتانسیل بالایی برای توسعه توریسم دارد. همان‌طور که می‌دانیم طبس یکی از نقاطی است که در کشور ما مغفول واقع شده و کمتر به آن توجه شده است. این جاده به عنوان یکی از شاهراه‌های ارتباطی از یکسو به شرق کشور، از سوی دیگر به مرکز (یعنی اصفهان و یزد) و از دیگر سو به شمال (یعنی دامغان و شاهرود) ارتباط پیدا می‌کند. بنابراین این منطقه می‌تواند به عنوان یک نقطه استراتژیک لقب بگیرد و در صورت سرمایه‌گذاری به عنوان یک مقصد عمده گردشگری معرفی شود. به صورت عمده در بحث سرمایه‌گذاری همیشه این ریسک وجود دارد که با به کار بستن سرمایه‌های هنگفت، خطر از دست دادن آن وجود دارد؛ اما نکته حائز اهمیت این است که چنین ناحیه‌ای با کمترین میزان سرمایه‌گذاری و صرفا به دلیل ماهیت وجودی منطقه، می‌تواند بیشترین میزان سود را از راه گردشگری به دست آورد. بنابراین سرمایه‌گذاری باید ساماندهی شود. 
گردشگری ایران در حال حاضر در مرکز و غرب کشور به نسبت رونق مناسبی دارد؛ اما شرق کشور متاسفانه از این نعمت بی‌بهره مانده است. وقتی چنین منطقه‌ای به عنوان یک مقصد شناخته شود، شرق کشور که از عواید گردشگری تقریبا محروم است نیز رونق خواهد گرفت و امنیت برای این منطقه به ارمغان خواهد آمد. سرمایه‌گذاری در این منطقه (جاده طبس و جاذبه‌های طبیعی آن) خواهد توانست خراسان جنوبی را نیز مانند خراسان رضوی رونق ببخشد. به جرات می‌توان گفت اگر توسعه گردشگری و زیرساخت‌های آن در این منطقه، آن را بیش از کیش رونق ندهد، کمتر از آن نخواهد بود. سرمایه‌گذاری صحیح با توجه به لزوم حفظ محیط زیست و با بهره‌گیری از ایده‌های موجود و مشورت با کارشناسان و مبتکران منطقه، علاوه بر اشتغال‌زایی وسیع برای مردم محلی، کمک شایانی در راستای تبدیل شدن منطقه مورد بحث به مقصد معین گردشگری خواهد کرد که البته این امر جز با همکاری و توجه سرمایه‌گذاران بخش خصوصی میسر نخواهد شد. 
text/html 2013-12-05T12:17:56+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/359
خاطرات جلال فاطمی انارکی 6
طبق یاد داشت های ان روزگارم نزدیک به مضمون , لبان و صورتش , گل اتش شده و خون به صورتش دویده بود .گوشه ای از تخت اش نشست . نگاهش پر تمنی بود . ایا مرا به سوی خودش فرا می خواند ؟
اب و اتش به هم امیخته ای از لب و رخ
چشم بد دور که بس شعبده باز امده ای
 
ان روز خاص , وقتی به خود امدم , ساعت از 9 شب گذشته بود . فاطمه که روی تخت اش دراز کشیده و به خواب ارامی فرو رفته بود , خودم را در کنارش یافتم .باورم نمی شد چه اتفاقی افتاده . گوئی هنوز در یک خواب رویائی هستم . به ارامی بال زدن یک مگس , لباسم را پوشیدم , پاورچین , پاورچین از خانه اش خارج شدم . با سرعت و دلهره به سوی خانه مان روانه گشتم , پیش بینی میکردم که مادرم از دیر امدنم , چه قشقرقی به راه خواهد انداخت .
- کی یا وه تی مر گایه بی ایی ؟ ( کجا تمرگیده بودی ؟ ) . با برادرت هر گورسونی که میدونسیم رفته ای , رفتیم , فقط مونده بود که به پشت مزار ( قبرستان ) برویم .- سیرجان در ان موقع از جمله معدود شهرستانهائی بود که فاحشه خانه رسمی داشت و محل ان پشت قبرستان بود - 
- خاک ور سروت جلال گو دی یمه بی شعوری ( خاک بر سرت کنند جلال که این قدر بی شعوری ) . - و حاج مم تقی اواجی ای و پی یوت واجه ای یه و تی نیه معدن ( به حاج محمد تقی می گویم به پدرت بگوید تا بیاید و تو را به معدن ببرد).
به اتاقم چپیدم و در را روی خودم بستم . صدای مادرم میامد که : 
چی ایت زهری مار کرته ؟ ای تی مرگ تو مربخ و یک چی زهری مار کر ( چیزی زهر مار کرده ای ؟ بتمرگ تو اشپز خانه و شامت را زهر مار کن ) .
گرچه در ان سن و سال ( حوالی 16 سالگی ) تجربه همبازی بودن با دخترهای هم سن و سال همسایگانمان را در خانه خودمان که خیلی بزرگ بود داشتم اما ان قایم باشک بازی ها , دنبال هم کردن و چلوندنشون کجا و ارتباط با خانم معلم که ابهتش در سر کلاس بچه ها را میخکوب میکرد کجا !
ان شب که از منزل فاطمه خارج شدم تا مدت سه روز , خجالت می کشیدم که او را ببینم . خودم را از نگاهش مخفی میکردم . حتی اگر در این سه روز , کلاس درس انشا هم با او میداشتم , غیبت میکردم .
روز چهارم و در داخل مدرسه , خیلی خونسرد و راحت , در گوشه ای به نزدم امد و گفت : کجائی اقا جلال ؟ از دست ما فراری شدی ! مگه قرارمان نبود منوا به حسین اباد برسونی ؟ 
من من کردم به گونه ای که نه خودم فهمیدم چه می گویم و نه او فهمید . در ادامه لال مونی گرفتنم حالی اش کردم که به چشم , بعد از ظهر امروز کلاس ورزش داریم و سر ساعت 2 با موتور به دنبالتان در خانه میایم . 
لبخندی شیرین تر از قند و عسل زد و گفت : اماده ام .
سقراط حکیم به میدان شهر اتن ( اکادمی ) میرفت و مردم عادی را با حقوق شهروندی شان اشنا میکرد .مردم شهر , بیشتر و بیشتر به حقوق شهروندی خود اگاه شدند .حکومت شاهد شورش های خیابانی بر علیه خود بود . سقراط را دستگیر کرده , پس از محاکمه ای چند دقیقه ای او را به اعدام از طریق نوشیدن جام شوکران محکوم کردند .قبل از نوشیدن جام زهر , تقاضای چند دقیقه صحبت کرد و گفت : سخت ترین کار دنیا , قضاوت کردن است .اگر شما قضات , یک طرفه به قاضی نرفته و حرف های مر هم شنیده بودید چنین حکمی صادر نمی کردید.
تاثیرات فاطمه تا امروز و تا روزی که زنده باشم , خارج از محاسبه است.سعی کرد به من بفهماند که ازادگی ادمی , ریشه در شرف انسانی او دارد . ساده لوح بودم گمان میکردم , فاطمه همیشه در کنارم خواهد بود . 
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم / اه از ان روز که بادت , گل رعنا ببرد .
ساعت دو بعد از ظهر ان روز که به خانه اش رفتم , خانه اش بیشتر شبیه مسجد بود . دو اتاق تو در تو و راهرو انها که قفسه هایشان همیشه انباشته از کتابهای گرانبها بود , حتی یک کتاب را هم در خانه اش نیافتم . نه تنها کتاب که حتی کلیه وسایلش , پاک سازی شده بود و چیزهای مختصری مانند ظروف مستعمل , قاشق چنگال , کاسه بشقاب , یک چراغ والور نفتی . زیر اندازش ( فرش, زیلوئی نخ نما که سیرجانی ها به ان خرسک می گویند و گوشه اتاق تخت خواب او .
تنها کاری که از دستم ساخته بود , اشک ریختن بود .نگذاشت انتظار و جان به لب رسیدنم طولانی تر شود . -- اشتباه نیامده ای . خودم این کارها را کرده ام .در حسین اباد به تو حرفهائی خواهم زد . عاقل باش و حرفهایم را برای دیگران بازگو نکن . با خودم نجوا میکردم : خانه ام را سیل ببرد ( اصطلاحی سیرجانی) ازارت به موچه نمی رسد چه کسی مزاحمت شده تا با دستان خودم خفه اش کنم .مرا به خود اورد ک : با موتور اومده ای ؟ . بله خانم . موتور دم در , اماده است .
اگز این سه چار روزه کنارم بودی , کلی کمک میکردی .رزهای سختی بود . شرمنده اش بودم اما نمیدانستم چه باید در پاسخش بگویم .
- یک ساک را پر از خرت و پرت کرده که برای مادرم ببرم . میشه بردش ؟ 
بلند کردن ساک از روی زمین مشکل بود .گفتم : چیزهای داخل ساک را باید دو قسمت کنیم و هر قسمت را در دوطرف خورجین موتور قرار دهیم . -- افرین . کاش هوش تو هم مثل دل تو بود . دلت برایم تنگ نشده بود ؟ فکر نکردی بدترین کاره به انتظار گذاشتن است ؟ . عصبانی بود . جرات نزدیک شدن و بوسیدنش را نداشتم . موتور را از مغازه دوچرخه سازی و تعمیر موتور که برارد صاحب مغازه همکلاسم بود کرایه کرده بودم اما به فاطمه اطمینان دادم که موتور دوستم هست و بابتش پولی پرداخت نکرده ام .کل حقوقش را برای خانواده اش می فرستاد . قناعت میکرد و اصلا ولخرجی نداشت . با انکه لباس هایش همیشه تمیز بود , تنوعی در انها دیده نمی شد . روز به روز به تعداد خاطر خواهانش اضافه میشد . فاطمه به این چیزها فکر نمیکرد . او فاطمه بود و استثنای زمانه خودش .
در سیرجان , خواهرم زیور سادات , کلاس ششم ابتدائی مدرسه شاهدخت را که به پایان برد , مادرم دیگر اجازه ادامه تحصیل باو نداد . ---- دخترم را به مدرسه ای بفرستم که معلم هایش مرد هستند ؟ ما ابرو دارم . پدرتان هم مخالفت کند , من اجازه نمیدهم . از حق نباید گذشت زحماتی را که مادرم برای ما و حتی نوه هایش کشیده است .چار چشمی مواظبمان بود .نوع فکر مادر شهری ما ! با پدر بی سواد و دهاتی مان خیلی فرق داشت. پدر یک انسان ازاده بود . به دینداری از بعد انسانی نگاه میکرد . معتقد بود که اگر رسول خدا امروز زنده میشد , اعلام میکرد دینی را که من تبلیغ کردم با دین رایج زمین تا اسمان فرق دارد :
منسوب به خواجه عبدالله انصاری که مخاطب رسول اکرم است:
دین تو را در پی الایشند / در پی الایش و ارایشند 
بس که فزودند بر ان بار و بر / گر تو ببینی نشناسی دگر 
بچه کوچک و شیرخواره خانواده مان اگر فرش را با ادرار خودش الوده کرده بو , مادر معتقد بود , محل الوده را باید 7 بار شستشو کرد . پدر قاه قاه می خندید و می گفت : شاش بچه تا 40 سالگی اش , پاک است !
خلقیات فاطمه , شبیه پدرم بود . به چیزهای جزئی و کوچک اهمیتی نمیداد .جهان بینی خاصی داشت که او را متمایز از همه معلمین منجمله سعیدی سیرجانی , باستانی , سیروس ضیا و ستوده که همگی شان بعدا استادان ممتاز دانشگاه شدند , کرده بود .مصدقی بودنش به دلیل پیروی کردن از یک شخص یا یک جریان نبود بلکه به تکامل تاریخی اعتقاد داشت .خودش نیز میدانست برای جامعه فلک زده ان روز ما که فقط فئودالیسم را تجربه کرده و هنوز به جامعه صنعتی نرسیده ایم , دموکراسی مانند شیشه نازک بی حفاظ در معرض باد و طوفان است . از سیرجان به سوی حسین اباد و در بیرون شهر , کلاه ایمنی ام را بر روی سر او گذاشتم . --- چرا این کار را کردی ؟ ------- چون ارزش جان تو بسیار بیشتر از جان ناقابل من است . اوائلش می ترسید که سوار موتور شود .به خانه شان که رسیدیم , بی شتاهت تر از دفعات قبل , مادرش را به شدت در اغوش گرفت و سیل اشکش را روانه ساخت . بچه های قد و نیم قد خانواده اش , نگاه میکردند و بغض کرده بودند . ------ ابجی جونم چرا گریه می کنی ؟
- گریه ام از خوشحالی دیدن شماست . اشاره کرد تا خورجین را برایشان بیاورم . کلی مواد غذائی مانند بیسکویت , شکلات , مسقطی و قوتوا ( شیرینی مخصوص سیرجانی ها ) و دنگ و فنگ دیگر مثل روسری برای مادر و خواهر هایش و پیراهن و غیره بود .جشنی بر پا شده بود و خیلی خوشحالشان کرده بود.
رو کرد به مادرش و گفت : نه نه جان : این جوان مورد اعتماد من است . اگر به مسافرتی رفتم و نتونستم شما را ببینم , گاهی سرتان می زند . باو اطمینان کنید . مادرش , سر و رویم را برانداز کرد و با بی میلی گفت : مگر قراره جائی بری؟ - اگر قرار شد . حالا که پهلو شما هستم .
گیج شده بودم و نمی فهمیدم که چه می گوید. این همه تغییر در یک مدت خیلی کوتاه ؟ از اتاق بیرون امد و مرا نیز با خودش همراه کرد . جلال عجول ! اگر حوصله کرده بودی و در این امتحان قبول می شدی , لااقل 15 روز از این محیط وحشتناک به دور بودم . ---- جواب را کای میدن خانم ! مگر امیدی هم داری ؟ این شعر را از مادرم یاد گرفته بودم که در پاسخش گفتم :
دنیا به امید است ,/ ناکشته نا امید است .
سقراط حکیم به میدان شهر اتن ( اکادمی ) میرفت و مردم عادی را با حقوق شهروندی شان اشنا میکرد .مردم شهر , بیشتر و بیشتر به حقوق شهروندی خود اگاه شدند .حکومت شاهد شورش های خیابانی بر علیه خود بود . سقراط را دستگیر کرده , پس از محاکمه ای چند دقیقه ای او را به اعدام از طریق نوشیدن جام شوکران محکوم کردند .قبل از نوشیدن جام زهر , تقاضای چند دقیقه صحبت کرد و گفت : سخت ترین کار دنیا , قضاوت کردن است .اگر شما قضات , یک طرفه به قاضی نرفته و حرف های مر هم شنیده بودید چنین حکمی صادر نمی کردید.
تاثیرات فاطمه تا امروز و تا روزی که زنده باشم , خارج از محاسبه است.سعی کرد به من بفهماند که ازادگی ادمی , ریشه در شرف انسانی او دارد . ساده لوح بودم گمان میکردم , فاطمه همیشه در کنارم خواهد بود . 
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم / اه از ان روز که بادت , گل رعنا ببرد .
ساعت دو بعد از ظهر ان روز که به خانه اش رفتم , خانه اش بیشتر شبیه مسجد بود . دو اتاق تو در تو و راهرو انها که قفسه هایشان همیشه انباشته از کتابهای گرانبها بود , حتی یک کتاب را هم در خانه اش نیافتم . نه تنها کتاب که حتی کلیه وسایلش , پاک سازی شده بود و چیزهای مختصری مانند ظروف مستعمل , قاشق چنگال , کاسه بشقاب , یک چراغ والور نفتی . زیر اندازش ( فرش, زیلوئی نخ نما که سیرجانی ها به ان خرسک می گویند و گوشه اتاق تخت خواب او .
تنها کاری که از دستم ساخته بود , اشک ریختن بود .نگذاشت انتظار و جان به لب رسیدنم طولانی تر شود . -- اشتباه نیامده ای . خودم این کارها را کرده ام .در حسین اباد به تو حرفهائی خواهم زد . عاقل باش و حرفهایم را برای دیگران بازگو نکن . با خودم نجوا میکردم : خانه ام را سیل ببرد ( اصطلاحی سیرجانی) ازارت به موچه نمی رسد چه کسی مزاحمت شده تا با دستان خودم خفه اش کنم .مرا به خود اورد ک : با موتور اومده ای ؟ . بله خانم . موتور دم در , اماده است .
اگز این سه چار روزه کنارم بودی , کلی کمک میکردی .رزهای سختی بود . شرمنده اش بودم اما نمیدانستم چه باید در پاسخش بگویم .
- یک ساک را پر از خرت و پرت کرده که برای مادرم ببرم . میشه بردش ؟ 
بلند کردن ساک از روی زمین مشکل بود .گفتم : چیزهای داخل ساک را باید دو قسمت کنیم و هر قسمت را در دوطرف خورجین موتور قرار دهیم . -- افرین . کاش هوش تو هم مثل دل تو بود . دلت برایم تنگ نشده بود ؟ فکر نکردی بدترین کاره به انتظار گذاشتن است ؟ . عصبانی بود . جرات نزدیک شدن و بوسیدنش را نداشتم . موتور را از مغازه دوچرخه سازی و تعمیر موتور که برارد صاحب مغازه همکلاسم بود کرایه کرده بودم اما به فاطمه اطمینان دادم که موتور دوستم هست و بابتش پولی پرداخت نکرده ام .کل حقوقش را برای خانواده اش می فرستاد . قناعت میکرد و اصلا ولخرجی نداشت . با انکه لباس هایش همیشه تمیز بود , تنوعی در انها دیده نمی شد . روز به روز به تعداد خاطر خواهانش اضافه میشد . فاطمه به این چیزها فکر نمیکرد . او فاطمه بود و استثنای زمانه خودش .
در سیرجان , خواهرم زیور سادات , کلاس ششم ابتدائی مدرسه شاهدخت را که به پایان برد , مادرم دیگر اجازه ادامه تحصیل باو نداد . ---- دخترم را به مدرسه ای بفرستم که معلم هایش مرد هستند ؟ ما ابرو دارم . پدرتان هم مخالفت کند , من اجازه نمیدهم . از حق نباید گذشت زحماتی را که مادرم برای ما و حتی نوه هایش کشیده است .چار چشمی مواظبمان بود .نوع فکر مادر شهری ما ! با پدر بی سواد و دهاتی مان خیلی فرق داشت. پدر یک انسان ازاده بود . به دینداری از بعد انسانی نگاه میکرد . معتقد بود که اگر رسول خدا امروز زنده میشد , اعلام میکرد دینی را که من تبلیغ کردم با دین رایج زمین تا اسمان فرق دارد :
منسوب به خواجه عبدالله انصاری که مخاطب رسول اکرم است:
دین تو را در پی الایشند / در پی الایش و ارایشند 
بس که فزودند بر ان بار و بر / گر تو ببینی نشناسی دگر 
بچه کوچک و شیرخواره خانواده مان اگر فرش را با ادرار خودش الوده کرده بو , مادر معتقد بود , محل الوده را باید 7 بار شستشو کرد . پدر قاه قاه می خندید و می گفت : شاش بچه تا 40 سالگی اش , پاک است !
خلقیات فاطمه , شبیه پدرم بود . به چیزهای جزئی و کوچک اهمیتی نمیداد .جهان بینی خاصی داشت که او را متمایز از همه معلمین منجمله سعیدی سیرجانی , باستانی , سیروس ضیا و ستوده که همگی شان بعدا استادان ممتاز دانشگاه شدند , کرده بود .مصدقی بودنش به دلیل پیروی کردن از یک شخص یا یک جریان نبود بلکه به تکامل تاریخی اعتقاد داشت .خودش نیز میدانست برای جامعه فلک زده ان روز ما که فقط فئودالیسم را تجربه کرده و هنوز به جامعه صنعتی نرسیده ایم , دموکراسی مانند شیشه نازک بی حفاظ در معرض باد و طوفان است . از سیرجان به سوی حسین اباد و در بیرون شهر , کلاه ایمنی ام را بر روی سر او گذاشتم . --- چرا این کار را کردی ؟ ------- چون ارزش جان تو بسیار بیشتر از جان ناقابل من است . اوائلش می ترسید که سوار موتور شود .به خانه شان که رسیدیم , بی شتاهت تر از دفعات قبل , مادرش را به شدت در اغوش گرفت و سیل اشکش را روانه ساخت . بچه های قد و نیم قد خانواده اش , نگاه میکردند و بغض کرده بودند . ------ ابجی جونم چرا گریه می کنی ؟
- گریه ام از خوشحالی دیدن شماست . اشاره کرد تا خورجین را برایشان بیاورم . کلی مواد غذائی مانند بیسکویت , شکلات , مسقطی و قوتوا ( شیرینی مخصوص سیرجانی ها ) و دنگ و فنگ دیگر مثل روسری برای مادر و خواهر هایش و پیراهن و غیره بود .جشنی بر پا شده بود و خیلی خوشحالشان کرده بود.
رو کرد به مادرش و گفت : نه نه جان : این جوان مورد اعتماد من است . اگر به مسافرتی رفتم و نتونستم شما را ببینم , گاهی سرتان می زند . باو اطمینان کنید . مادرش , سر و رویم را برانداز کرد و با بی میلی گفت : مگر قراره جائی بری؟ - اگر قرار شد . حالا که پهلو شما هستم .
گیج شده بودم و نمی فهمیدم که چه می گوید. این همه تغییر در یک مدت خیلی کوتاه ؟ از اتاق بیرون امد و مرا نیز با خودش همراه کرد . جلال عجول ! اگر حوصله کرده بودی و در این امتحان قبول می شدی , لااقل 15 روز از این محیط وحشتناک به دور بودم . ---- جواب را کای میدن خانم ! مگر امیدی هم داری ؟ این شعر را از مادرم یاد گرفته بودم که در پاسخش گفتم :
دنیا به امید است ,/ ناکشته نا امید است .
text/html 2013-12-03T13:18:34+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/357

دو متخلف شکار در انارک نایین دستگیر شدند

نایین،اصفهان- ایرنا- رییس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان نایین از دستگیری دو نفر از متخلفین شکار در شهر انارک خبر داد.

ˈحسین اکبریˈ روز سه شنبه به خبرنگار ایرنا اظهار کرد:این افراد در ارتفاعات انارک در حال شکار کل وحشی بودند که با همکاری نیروی انتظامی دستگیر شدند.

وی افزود:از محل اختفای آنان یک لاشه شکار غیر مجاز و همچنین یک قبضه سلاح گلوله زنی غیر مجاز دوربین دار کشف و ضبط شده است.

رییس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان نایین افزود: مجرمان پس از تکمیل پرونده تحویل مراجع قضایی شدند.

شهر کویری انارک در 75 کیلومتری شرق نایین واقع است.

text/html 2013-11-27T10:15:02+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/356 خاطرات جلال فاطمی انارکی 5
هرچه میخواهم خلاصه نویسی کنم و منبر را جمع کنم , ورق پاره های بیش از نیم قرن پیش رهایم نمی کنند . همسر فتح الله قره خانی , فردوس برادران , و فرزانش که در سیرجان سکونت داشتند و تقریبا در همسایگی ما ساکن , دیگر مادر احساس تنهائی نمیکرد . فردوس خانم خیلی مهربان بود . چند سال پیش فوت شدند . روحشان شاد . مرحوم جعفر قره خانی برادر فتح الله نیز مدتی را در معدن به عنوان استاد کار خدمت کردند. پدر , حسین بخشوده انارکی را از انارک به عنوان راننده , فرا خواند . کامیون انترناش کمپرسی در اختیارشان بود که هم نقش ماشین سواری را داشت و هم برای کارهای دیگر منجمله اوردن اذوقه کارگران از سیرجان که از طریق نماینده معدن , حاج محمد تقی تحویشان میشد و ضمنا ماهی یک بار نیز پدر , اقای قره خانی و اقای باقری را به سیرجان می اوردند که با خانواده هایشان دیدار کنند. خواهر زاده ام حمید نوزاد , کم کم بزرگ شده و هنوز کمتر از یک سال داشت که از ما جدا شده و ساکن معدن باغ برج شدند.
سنگ معدن , کرومیت بود . بهترین عیار سنگ کرومیت بین 41 تا 42 است .عیار کرومیت باغ برج 37 بود . کاوشگران معدن در همان ناحیه , معدنی را با عیار 41 کشف کردند . ذخایر عظیمی داشت . پدر را مامور کردند تا با راه اندازی این معدن جدید به نام ابدشت , به عنوان استاد کار , مشغول کار شود. بتدریج ابادانی این معدن و تعداد کارگرانش تا 500 نفر نیز افزایش پیدا کرد .مدرسه ابتدائی این معدن توسط اقای تاجپور ( عضو فیس بوک ) افتتاح شد و خود اقای تاجپور مدیر و معلم همراه با دو معلم دیگر با نام اقایان دلاوری و حافظی . 
دولت مصدق سرنگون شده بود ( سال 32 ) , جو امنیتی و بگیر و ببند مخالفین شاه که توده ای ها و مصدقی ها بودند به شدت ادامه داشت .
بعد از ظهری که در خانه فاتیلو , معلمم بودم گفت : خودت را اماده کن , روز جمعه به همراه هفت دانش اموز دختر و پسر که انها نیز در درس های خود بهترین نمره را اورده اند , به کرمان میرویم تا در امتحان نهائی استان شرکت کنید و اشاره کرد که خودم نیز به عنوان سرپرستتان خواهم امد .گفتم : پدرم نیست و مادرم نیز اجازه نمیدهد . وقتی به مادر گفتم , اب به اسمان پاشید که مگر ممکن است اجازه دهم تا تنهائی به شهر دیگری بروی ؟ تصادفا , پدر در روز پنجشنبه به سیرجان امد , وقتی که او را سر حال دیدم , جریان را گفتم . مقداری هم اب , روغنش را اضافه کردم که پدر جان , شاگرد اول شده ام و این مسافرت دو روزه که همراه معلمان و هم کلاسی هایمان میروم , خیلی اهمیت دارد , نظرتان چیست؟ - افرین پسرم . به تو افتخار می کنم ! خیلی خوشحالم . حتما باید بروی . دست در جیب اش کرد و چند قطعه اسکناس برای مسافرتم به من داد . مادر , گرچه سکوت کرد و حرفی نزد اما چنین انتظاری نیز نداشت و ترجیح میداد که پدر مخالفت کند .
صبح روز جمعه در حالیکه پدر به بدرقه ام امده بود , کنار دست فاطی خانم در اتوبوس نشسته بودم و عازم کرمان شدیم .
گرچه کفر گفتن است اما گاهی با خودم فکر می کنم , منظور از خلقت ما ادم ها چه بوده است ؟ در طول زندگی , هر کداممان در مسیری قرار می گیریم , خواسته یا نا خواسته کارهائی می کنیم که یا گناه هست یا صواب . کاش در همین مرحله , قصه تمام می شد . گویا خداوند ول کنمان نیست و در ان دنیا یا با نیم سوز پذیرائی مان می کند و یا حوری و غلمان را در بر می گیریم ! سنائی شاعر در این مورد سروده بسیار زیبائی دارد که خداوند را به محاکمه می کشاند . در سیرجان , در دبستان و دبیرستان ( سیکل اول ) درس معلم خط ما اقای زرین خط بود. کتابفروشی کوچکی هم داشت که علاوه بر فروش وسایل درسی مدرسه کتاب و روزنامه هم می فروخت . در خریداری کتاب های قصه , رمان , تاریخی و روزنامه ها , مشتری دائم ایشان بودم .کتاب 700 صفحه ای بینوایان ویکتور هوگو را در 15 سالگی خوانده بودم . قصه های عاشقانه حجازی , حسینقلی مستعان و .., عاشق خواندنشان بودم . مسایل سیاسی را از طریق مجلات و روزنامه ها دنبال میکردم . با کسانی که بزرگتر از خودم بودند بحث و جدل میکردم .حرفهایشان را می فهمیدم و چندان چپ اندر قیچی , پاسخشان را نمیدادم .معلمین جدی و با سوادی مثل سعیدی سیرجانی , باستانی پاریزی و ... داشتم که انها نیز به من علاقمند بودند . هنوز با باستانی پاریزی در ارتباط هستم . علاقمندی میان من و فاطمه از گفتمان در موضوعات سیاسی شروع شد . سقوط دولت دکتر مصدق کلافه اش کرده بود .سر در گریبان فرو می برد و می گفت :
جلال ! چرا این اتفاق افتاد ؟ چرا مصدق مجلس را منحل کرد ؟ منتظر پاسخم نبود, پرسش هائی بود که ذهنش را ازار میداد.تقریبا فاطمه با هیچ کس رابطه نزدیکی نداشت . تعداد خواستگارانش چه در میان معلمین یا بقیه قشرها که تحصیل کرده و ثروتمند هم بودند , کم نبود . اصولا باین چیزها , فکر نمیکرد .وقتی باو می گفتم سعیدی سیرجانی سلام مخصوص به تو رسانده است , لبخند تلخی می زد و چیزی نمی گفت . سیرجانی مورد خطاب و عتابم قرار میداد و می پرسید : یعنی حتی یک کلمه هم حرفی نزد ؟ - نه اقا . به خدا هیچ چی نگفت .
ساعت 7 صبج جمعه با بدرقه پدر و دو برادرم میرهاشم و میرکمال , با اتوبوسی که 7 دانش اموز دیگر , 3 دختر و 4 پسر به همراه دو سرپرست زن و مرد در ان نشسته بودیم به سوی کرمان روانه شدیم . صندلی کنارم , فاطمه عزیزم نشسته بود . در طول راه , راهنمائی ام میکرد که مبادا موقع امتحان دادن دست پاچه شوم و خودم را گم کنم . حرفهای منصوری ( رئیس اداره فرهنگ سیرجان) را جدی نگیر که به تو گفت باید جملاتت را از جنبه دستور زبان , درست بنویسی . به همان صورتی که تا حالا انشاهایت را نوشته ای بنویس . نزدیک ظهر وارد کمپی در کرمان شدیم که قبلا حدود 100 نفر دیگر از جنس ما در ان جا , مستقر شده بودند . از بلندگو اعلام کردند که سر ساعت 8 صبح فردا در محلی تعین شده حاضر باشیم . دل توی دلم نبود . فاطمه دلداری ام میداد . دستم را لمس میکرد .
- قوی باش پسر . حتما موفق خواهی شد . هیچ ترسی به دلت راه نده . تو پسر شجاعی هستی !
text/html 2013-11-24T12:11:19+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/345
خاطرات میر جلال فاطمی انارکی4
انارک و سیرجان , تفاوت های بسیاری با یکدیگر داشتند . زادگاه اجدادی ام را از دست داده بودم . فرهنگ , زبان و سنت هائی که با ان بزرگ شده بودم. هم کلاسی های عزیزم را که مطمئن شده بودم , هیچوقت انها را نخواهم دید مانند : مسعود عظیمی ( مرحوم ) که بعدها شوهر همین خواهری شد که موقع ترک انارک شیرخواره بود. عظیم اخباری ( مرحوم ) برادر دکتر مجید و حرمت که همراه شوهرش تا یزد , همراهمان بود. ابوالقاسم نوروزی , ابوالقاسم برادران, علی کافی و ... هم چنین معلمین مان را که به رغم کتک زدن دوستشان داشتیم و خیلی چیزهای دیگر .در سیرجان , غریب و تنها بودیم گرچه به تدریج جا افتادیم. شهریت سیرجان نمونه کوچک تقریبا کامل از یک شهر بزرگ بود. شهربانی , شهرداری , بازار , درمانگاه و بعدا بیمارستان با محصولات متنوع کشاورزی از هر قبیل . 
در دبیرستان و سیکل اول ( دوره اول دبیرستان) باستانی پاریزی معلم تاریخ , سعیدی سیرجانی , فارسی و ادبیات و فاطمه , دبیر انشای من بود . سیرجانی ها , با گویش خودشان که البته فارسی لهجه دار هم هست , فاطمه را فاتیلو می گویند . فاطمه نیز دوره خارج از مرکزش را می گذرانید , مجرد و 23 -24 ساله بود.چشمانش که در چشمان من جوانک 14 - 15 ساله تلاقی کرد , دیگر از دست رفته بودم .ارامشم را برهم زد و دیگر فکری جز اندیشیدن به فاتیلو را نداشتم . سر کلاس , همیشه موضوع انشائی را که داده بود و نوشته بودم , مرا به جلو فرا می خواند تا برای سایرین بخوانم .
- احسنت اقا جلال . انشای خیلی خوبی نوشته ای . میشه بگی از چه کسی کمک گرفته ای ؟ - خودم نوشته ام خانم . لبخند نا باورانه می زد . 
روزی در پایان ساعات بعد از ظهر کلاس ها , نزدم امد و گفت تا خانه مرا همراهی کن . در گوشه ای از اتاقش نشستم و نمی دانستم چه باید بکنم ؟ به کنارم امد, نشست و نوازشم کرد . گفت : هوا که سرد نیست , چرا می لرزی ؟ 
گفت : خودم اهل حسین اباد سیرجانم ( روستائی در 4 فرسخی سیرجان) پدرم فوت شده ولی مادر و خواهران و برادرانم در حسین اباد زندگی می کنند .جمعه ها به نزدشان میروم . میخواهی این جمعه را با هم به حسین اباد برویم ؟ 
در پاسخشان گفتم : بی اجازه مادرم نمی توانم بیایم . 
- اشکالی ندارد . چیزی باو نگو .
در ان زمان قانونی در اموزش و پرورش ( وزارت فرهنگ ) گذشته بود که شاگردان دبیرستانی , در هر درس , بهترین نمره را که در درس مربوطه گرفته باشند به استان ان شهر معرفی میشوند تا همراه سایر بچه هائی که بهترین نمره را در درس خودشان گرفته اند , در امتحان مربوطه شرکت کنند تا در صورت موفقیت همراه با شاگرد اول های سایر استان ها , در مدت دو هفته ای از زمستان که مدارس تعطیل است به اردو بروند . در ان زمان و در استانه سال مسیحی , کلیه اموزشگاها تعطیل می شدند . روزی دیگر مرا به خانه اش فرا خواند و گفت تبریک. بهترین نمره انشا را در میان کلیه دانش اموزان دبیرستانی اورده ای و باید برای امتحان نهائی به کرمان بروی . اصرار کرد که برایش ترانه فاتیلو را که همان مواقع توسط فدائی سیرجانی خواننده از رادیو نیز پخش شده بود بخوانم . خواندم :
فاتیلو بل بمیرم ز غم تو اسیرم / تو منوا دیوونه کردی , خونه خرابم کردی ....
با حالت ریتمیک خواندم . دیگر ان تشویش و دست پاچگی سابق را نداشتم .
دل خرابی می کند , دلدار را اگه کنید !
لعنت بر این دل . هرچه کشیدم از دل بی پروایم بود .
عکس معلمان مدرسه انارک از قارونی
عکس معلمان مدرسه انارک در سال ۱۳۲۹ نقل ازhttp://anaraki.mihanblog.com/post/130
از بچگی و از همان موقع در انارک , فسقلی و کم بنیه نبودم . در مدرسه فرخی انارک , تنها وسیله ورزشی مان یک پارالل واقع در حیاط مدرسه بود .درس ورزش داشتیم اما معلم ورزش نداشتیم . معنای ورزش را نمیدانستیم که چیست در میان معلمین مان , تیز و فرزتر از همه , پسر عمویم میرمهدی فاطمی بود. همان معلمی که بیش از همه از او می ترسیدم و بیشتر کتک می خوردم . چندر روز پیش حسین عموئی پسر خاله میرمهدی و شو هر اینده عفت فاطمی خواهر میرمهدی ( در ان موقع ) که مقیم کانادا هست برای چند روزی به تهران و خانه ابوالقاسم نوروزی ( هم کلاسی ام ) امده بود و علاقمند که مرا ببیند .به محض دیدنش اولین جمله ای که باو گفتم : یادته میرمهدی سر کلاس , پشت یقه کت ات را گرفت و مثل بچه گربه به داخل حیاط مدرسه پرتت کرد ؟ 
معلمین دیگر مثل عبدالرحیم عظیمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی و .... دست کمی از پسر عمویم نداشتند . اصولا اختلاف سنی ما بچه ها با معلمین مان خیلی زیاد نبود . حوالی سن 20 سالگی بودند و شش , هفت سالی بیشتر با ما فاصله سنی نداشتند .
در حرکات پارالل رقیب پسر عمویم میر مهدی بودم . گاهی پشتک وارو و برخی حرکات قیچی می زدم که متعجب می شد. یکی از حرکات ورزشی اش که کس دیگری قادر به انجام ان نبود , دورخیز کردن و پریدن از روی سر یکی از بچه ها بود .
باو گفتم من هم میتوانم . گفت هنوز بچه ای و غیر ممکن است . همان دانش اموز را با کلاهی که بر سرش بود در فاصله ده متری ام , تمام قد ایستاندم و مثل گنجشک از روی سرش پریدم . گفت : ابی سی گه غیلطی نکیری . دست و پات ای همر شه جیواو مایوت چی وتی ؟ - دیگه چنین غلطی نکن , دست و پایت بشکند , جواب مادرت را چه بدهم ؟ -هر گاه پسر عمو را می بینم , خاطرات گذشته را گریزی می زنیم . 
وضعیت مدرسه و دبیرستان سیرجان در مقایسه با انارک تفاوت فاحش داشت . زمین تربیت بدنی خارج از مدرسه ( استادیوم ) گرچه خاکی ولی مجهز به بسیاری از زمین ها و وسایل ورزشی بود . زمین فوتبال و والیبال و بسکتبال . پیست دو میدانی , پرش سه گام و ارتفاع و .... علاوه بر این ها یک باشگاه بدنسازی نیز در این شهر بود که عضو ان شدم .ورزش را دوست داشتم. در خانه میل و دنبل و تخته شنا تهیه کرده بودم . بدنم قوی و عضلانی شده بود . پرداختین به این سرگرمی ها مرا از درس مدرسه بخصوص ریاضیات بیگانه کرده بود . از دروس ریاضی متنفر بودم .
بر خلاف برادرم میرهاشم که فقط دوسالی از من کوچکتر بود , بسیار ارام و سر به راه . مادرم از شیطنت هایم و به موقع به خانه نرفتنم کلافه شده بود . به مدرسه نزد اقای ستاری مدیر مدرسه می رفت و چو غولی ام را میکرد . فردای ان روز سر صف نامم را به عنوان یک دانش اموز بی انضباط می بردند . دو تا فراش مدرسه می امدند دست و پایم را میگرفتند و مرا به اتاق تاریکی که شبیه طویله نزدیکی مستراح بود می بردند و به داخل طویله که پر از سوسک و موش بود پرت میکردند .گاهی یادشان میرفت که پس از یک ساعت باید بیرونم بیاورند و تا ظهر طول می کشید . مادر حق داشت . شب های جمعه پدر به ماهی یک بار تقلیل پیدا کرده بود . مسوولیت یک خانواده بزرگ چند نفری بر دوشش بود . انتظار کمک و همکاری از من داشت نه اینکه وبال گردنش باشم .
در کلاس نهم که فاطی ( فاتیلو ) معلم انشایم بود , وقتم و ذهنم را اسیر خود کرده بود . گاهی وسط هفته , یهو و ناگهانی می گفت : جلال جان میشه یه موتور کرایه کنی تا به حسین اباد برویم ؟ همه گرفتاری های بعدی را به جان می خریدم تا هرچه که فاطی می خواهد باو بدهم . بسیار علاقمند باو شده بودم . نمیدانستم چشمانی در کمین من نشسته اند . به مادرم گفته بودند که با خانم معلمش دوست شده که عواقب بسیار بدی برایش خواهد داشت . مادرم میتوانست همه چیز را قبول کند ولی این یکی مطلب در فکرش نمی گنجید .
text/html 2013-11-23T12:05:45+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/355
این وبلاگ هم چوپانانی است
مهندسی صنایع دانشگاه آیت الله حائری میبد
text/html 2013-11-22T10:42:36+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/354 کبودان از دوربین دیگران http://birdwatcher.persianblog.ir

text/html 2013-11-22T02:33:33+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/351

سایت هواشناسی چوپانان - هواى چوپانان، اصفهان 


  • یکشنبه

    09 آذر

    21 °13 °
    0 mm 
    4m/s

    03:30-09:30

    13°

    09:30-15:30

    18°

    15:30-21:30

    21°

    21:30-03:30

    15°

     

     
    06:36
    16:45
  • شنبه

    08 آذر

    21 °13 °
    0 mm 
    4m/s

    03:30-09:30

    13°

    09:30-15:30

    18°

    15:30-21:30

    21°

    21:30-03:30

    15°

     

     
    06:36
    16:45

  • چهارشنبه

    05 آذر

    16 °6 °
    0 mm 
    3m/s

    03:30-09:30

    09:30-15:30

    12°

    15:30-21:30

    16°

    21:30-03:30

    10°

     

     
    06:33
    16:46
  • سه شنبه

    04 آذر

    15 °6 °
    0 mm 
    2m/s

    03:30-09:30

    09:30-15:30

    11°

    15:30-21:30

    15°

    21:30-03:30

     

     
    06:32
    16:46
  • دوشنبه

    03 آذر

    14 °4 °
    0 mm 
    2m/s

    00:30-06:30

    06:30-12:30

    09:30-15:30

    10°

    15:30-21:30

    14°

    21:30-03:30

    06:31
    16:46
  • فردا

    02 آذر

    10 °4 °
    0 mm 
    1m/s

    00:30-06:30

    06:30-12:30

    12:30-18:30

    10°

    18:30-24:30

     

     
    06:30
    16:47
  • امروز

    01 آذر

    بیشینهکمینه
    6 °4 °
    <1 mm 
    2m/s

    09:30-12:30

    12:30-18:30

    18:30-24:30

     

     

     

     
text/html 2013-11-20T10:48:53+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/344

خاطرات جلال فاطمی انارکی 3

آن چنان در هوای خاک درش / می رود اب دیده ام که مپرس

با اشاره به نوشته های ان زمان , مادرم در داخل ماشین , یک هو و ناگهانی ساکت شد .خودش ترسیده بود , نگران سرنوشت بچه ها بود یا ترسش از فریادهای پدر بر سرش بود , نمیدانم . همه ی اینها نیز میتواند باشد .در انارک دوتا از عموهایم , میرحسین و میر سیدعلی , به نزدش امده بودند و التماسش کرده که این مسافرت را برادرمان به تنهائی برود , جا و جم که برایتان درست کرد یا ما شما و بچه ها را می بریم یا خودش برای بردنتان میاید . جوابشان را داده بود که : دی کرته سرش ناتی ( این دفعه ولش نمی کنم ) . پدرم خوش رو , با پوست روشن , خوش هیکل و معاشرتی بود .جسته گریخته در باره اش حرفهائی به مادر می زدند . روزی در غیاب پدر نامه بدون امضائی برایمان در انارک رسید که در ان نوشته بود : اقا میرجلال ! چشم تان به دوتا برادر زنجانی روشن ! یعنی پدر در زنجان که بوده , صاحب دو پسر شده است و صدایش را در نمی اورد . نویسنده این نامه که انارکی هم بود و شغل دفتری داشت , از این قبیل نامه های تهمت امیز را برای سایرین نیز می نوشت و حتی به مرکز ( تهران ) نیز منعکس میکرد .روزی پدرم او را می خواهد . علاوه بر سرزنشش کردن , او را به داخل معدن تبعید می کند تا روزگار سخت معدنکاری را تجربه کند .روزی که پدر برای خداحافظی به مسکنی رفت , ایشان را مجددا ب سر کار اصلی اش باز گرداند . چنین شایعاتی در گوش مادرم بود و از فرو ریختن زندگی اش وحشت داشت .دیگر طاقت این حرف و حدیث ها را نداشت , تنها راه نجات خود و بچه هایش را تنها نگذاشتن پدر میدانست . اما در ان شب وحشتناک , چه بسا پشیمان شده بود و پشیمانی هم سودی نداشت. 
در ان نیمه های شب زمستان که سوز سرما بیداد میکرد , فقط پدر بود که کنار جاده ایستاده و از ماشین های عبوری که هر یکی دو ساعتی یک بار می گذشتند خواهش و التماس یاری میکرد . کامیونی کنار ماشین مان توقف کرد .پدر از راننده خواست که بار و مسافران را به یزد ببرد . به توافق رسیدند . همگی مان به پشت کامیون نقل مکان کردیم و دم دمای صبح به شهر یزد رسیدیم .محمود برادران و همسرش , قبل از خداحافظی ادرس منزل میر باقر طباطبائی را به پدر دادند .پدر از راننده کامیون خواهش کرد که انها را به این ادرس برساند که رسانید. میرباقر که روحش شاد , خودش در خانه را باز کرد . با خوش روئی ما را پذیرا شد . همگی خسته و کوفته بودیم , میرباقر و همسرش ملکه خانم , اجازه ندادند کمتر از دو روز در یزد بمانیم . قول داد , ماشین دربستی کرایه خواهد کرد تا شما را مستقیما به سیرجان برساند .در پائین حکم ماموریت پدر نوشته شده بود که به محض رسیدن به سیرجان , خودتانرا به حاج محمد تقی پاشائی معرفی کنید تا ترتیب سکنی دادن و اعزام شما را به معدن مهیا کند .

ی نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن 
قبلا در همین صفحه , با یاد اوری مردان و زنان بزرگ انارک , از بزرگ منشی میر باقر طباطبائی انارکی نام برده بودم . عمو زاده پدرم بود . توفیر انسان های بزرگ از انسان های کوچک در انست که انسان بزرگ از دادن , خوشش میاید .نه تنها خوشش میاید بلکه لذت هم می برد و در قبال دادن , چیزی مطالبه نمی کند . دادنش را به رخ نمی کشد . هر کاری که از دستش ساخته باشد , اشنا و غریب برایش فرقی نمی کند , انجام میدهد . انسان حقیر , همیشه طلبکار است .
- یادته فلان روز , فلان کار را برایت انجام دادم ؟ کاش دستم می شکست و نمی کردم . و از این قبیل .... . میر باقر سعه صدر و بزرگی داشت . در همان دو سه روزی که در یزد , مهمانش بودیم , از ارزوهایش برای گرفتن جواز معدن بافق یزد و بکار انداختن ان معدن با پدر مشورت میکرد . نیم روزی پدر را برای بازدید و وارسی های کانی ان معدن به بافق برد . پدر معتقد بود که ذخیره قابل توجهی در این معدن نهفته است . تصمیم گرفت معدن را بصورت شرکت سهامی راه اندازی کند. خودش به انارک امد , از ندار ترین ادم ها شروع کرد و با تعهد گرفتن کمترین مبلغ انها را شریک معدن کرد .تا روزی که میر باقر در حیات بود , هر ساله سود سهام معدن را به یکایک انارکی ها پرداخت کرد . هرکس بیش از چندین برابر سرمایه اولیه اش را دریافت نمود و راضی و خشنود بود . همان روزی که میرباقر فوت کرد و معدن , دست به دست شد , تعطیلی اش را نیز اعلام کردند . ماشین الات انرا فروختند و معلوم نشد که چه اتفاقاتی افتاده است .
نمیدانم شرکت سیمان انارک که سهامدارانش را سرمایه داران انارکی تشکیل میدهند , برای مردم بومی انارک چه فایده ای دارد ؟ چگونه میتوان انها را بخاطر سرمایه دار بودنشان , در زمره بزرگان انارک دانست ؟ انارکی که بانک ملی ان سابقه ای 70 ساله دارد , بیم ان میرود که به جهت نداشتن اندوخته و گردش حساب به تعطیلی کشیده شود . حساب و کتاب بانکی میرباقر , میر مهدی خان صدریه , میرهاشم صدریه و سایر بزرگان با بانک ملی انارک بود و بدین چهت شعبه این بانک در انارک , در زمره اولین شعب بانک ملی در سراسر کشور ایران است .گفتنی ها و درد دل ها زیاد است . امیدوارم در جای خود به انها بپردازم.
مدت بیش از دو روزی را که در یزد بودیم , بسیار مورد تفقد و مهربانی میرباقر , همسر و خانواده اش قرار گرفتیم . اتوموبیل جادار و مجهزی برایمان تهیه کرد تا مستقیما ما را به سیرجان برساند . یک راست با همان ماشین به خانه حاج محمد تقی رفتیم . مرد بسیار درست کار و از بازاریان به نام سیرجان بودند .با احترام تمام , دو اتاق بزرگ در خانه مجللش به ما اختصاص داد و گفت تا هر وقت که بخواهید , خانه خودتان است .پدر از ایشان خواهش کرد که ظرف امروز و فردا خانه ای در بست برای خانواده مان تهیه کند که چنین نیز کرد و در مرکز شهر خانه ای چند اتاق خوابه حیاط دار , سکونت کردیم . انچه را که خانواده مان از اثاثیه و غیره لازم داشت , برایمان تهیه کرد . نام هر سه نفرمان را با معرفی نامه ای که از انارک داشت , در دبستان پسرانه بدر و دخترانه شاهدخت ثبت کرد و خودش با همان ماشین به صوب معدن که در 50 فرسخی ما و ان سوی جیرفت بود , حرکت کرد . کم کمک به عید نوروز سال 32 وارد می شدیم . دکتر مصدق نخست وزیر ایران بود . به تابستان همان سال نزدیک نشده بودیم که خواهرم عصمت سادات درد زایمان به سراعش امد . شب بود و مادر مانده بود که چه کند .قبلا اسم یکی دو ماما را باو داده بودند , سر و پا برهنه به دینال ماماها روانه شد. در ان روزها تنها درمانگاه سیرجان در حالت نیمه تعطیل بود و تنها پزشک ان نیز به کرمان رفته بود . همسر خواهرم , اقای محمد عمادی را نیز پدرم به معدن برده بود تا به عنوان کارمند دفتری و حسابداری مشغول کارشود .
اهالی سیرجان که در فاصله 30 فرسخی کرمان و در مسیر بندر عباس است , مردمانی بسیار مهربان , خونگرم , متدین و غریب نواز هستند .مدت دو سه ماهی که از اقامت مان در این شهر جمع و جور می گذشت متوجه شده بودیم . ان شب که خواهرم درد زایمان داشت و مادر در اضطراب بود , همسایه هایمان متوجه شده بودند و هرکس هر خدمتی که از دستش ساخته بود , دریغ نداشت .یکی از همسایه ها دختر نسبتا جوانی به خانه مان اورد و به مادر گفت ایشان پرستار بخش زایشگاه بیمارستان کرمان است که برای چند روزی به شهر خودش سیرجان امده است .مادر و خواهرم زیور سادات و سایر خانم ها , همراه این پرستار به اتاق زائو در رفت و امد بودند , ما بچه ها نیز در گوشه ای کز کرده و گریه میکردیم .نمیدانستیم چه اتفاقاتی در شرف وقوع است .ساعت ها می گذشت و فریادهای خواهرم عصمت سادات , ادامه داشت .مادرم در حالیکه هنوز از پا نیافتاده بود و به اتاق رفت و امد میکرد , سیل اشک از دیدگانش جاری بود .ناگهان مسیر همه چی برگشت , زن ها , هلهله کنان از اتاق بیرون ریختند و سلامتی مادر و نوزاد پسر که نامش را طی مراسمی با اذان خواندن در گوشش , حمید گذاشتند بودند به همگان خبر دادند .

مدرسه من و برادرم , در انتهای بازار سیرجان قرار داشت و تا خانه مان فاصله اش کم بود . معلمین ما گرچه عمدتا سخت گیر و جدی بودند و گاها نیز ما بچه ها را کتک می زدند , کلاس های پنجم و ششم را به پایان رساندم و وارد دبیرستان ابن سینا شدم .
تابستان سال 32 و تمام تابستان ها را به معدن نزد پدر می رفتیم . در این فاصله چند انارکی دیگر نیز بر حسب پیشنهاد پدر و موافقت مرکز به ما اضافه شدند و دیگر چندان احساس غربت نمی کردیم . اولین خانواده , فتح الله قره خانی ( مرحوم ) با همسرش فردوس برادران و فرزندانشان بودند .پدر , استاد کار معدن ( مرکزی ) باغ برج بود و فتح الله استاد کار معدن سولو در فاصله 6 کیلو متری .خانواده مرحوم قره خانی نیز در سیرجان سکونت کردند و جابر , پسر بزرگ انها در مدرسه هم کلاس من بود. اکبر خزائی نیز به عنوان اهنگر در معدن مشغول کار شد . اتفاقا در مسافرت اخیرم به انارک ایشان را تصادفا دیدم و خیلی خوشحال شدم . اقای باقری جندقی که دو همسر داشت , همسر اولش را با بچه هایش در سیرجان سکونت داد که با پسرش عبدالحسین هم کلاس شدیم .یغمائی جندقی به عنوان قاضی همراه با خانواده اش در سیرجان بود که با پسرش هوشنگ در یک کلاس بودیم .برادران محمد علی بیگی که مسئولیت موتور خانه را بر عهده داشتند با همسرانشان به معدن امدند . البته این امدن ها در طول چند سال انجام شد . حسین نوروزی نیز که همسر دختر عمویم فاطمه اطهری بود در سال های 35 به عنوان جستجو گر به معدن اعزام شدند .
دبیرستان , حال و هوای دیگری داشت . حد اقل مدرک کلیه دبیران کمتر از لیسانس نبود .در ان زمان قانونی گذشته بود , معلمینی که فارغ التحصیل دانشسرا هستند می باید حد اقل مدت دو سال در خارج از مرکز باشند تا امکان حضورشان در تهران و ادامه تحصیل مهیا گردد. در میان این دبیران اعزامی ؛ سه نفرشان که از دبیران من بودند عبارتند از باستانی پاریزی , سعیدی سیرجانی و فاطمه .... که بعدها تاثیرات زیادی در زندگی ام داشتند .
text/html 2013-11-19T01:03:22+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/343

حوض شیخ حسن

نوشته : غلامعلی صمیمی 

منبع : دهستان چوپانان

دو برادر بودند بنامهای شیخ حسن وشیخ حسین که هر دو برادر باتفاق خانواده هایشان در چوپانان زندگی میکردند،

بلحاظ مالی هر دو برادر تمکین مالی داشتند واز وضعیت بسیار خوبی برخوردار بودند.شیخ حسن دارای فرزندانی بود که چندی پیش در مراسم مرحوم علی اکبر مرتضوی یکی از فرزندان وی در مزارحضور داشت وایکاش فرصتی بود که با وی نیز حضوری صحبتهایی داشتم که متاسفانه فرصت نشد.

شیخ حسین که  بنا به دلایل پزشکی دارای فرزند نشد ،روزی بفکر می افتد که حالا که میراث خواری ندارم مقداری از اموالم را در راه خیر صرف کنم، این بود که با برادرش شیخ حسن مشورت میکندکه آب انباری را در مسیر کاروانیان که همان مسیر چوپانان به سمت انارک بوده را بسازند.


شیخ حسن جای آب انبار را انتخاب میکند (همین حوضی که در سی کیلومتری چوپانان ساخته) وشیخ حسین برادرش دستور ساخت آنرا میدهد

آب انبار یا حوض شیخ حسن

در اصل این آب انبار که امروزه بنام حوض شیخ حسن میشناسیم  را جناب شیخ حسین میسازند وگویا در روی سنگ تاریخ ساخت آن  این حوض بنام خود شیخ حسین بوده.

متاسفانه تا چند سال پیش این سنگ تاریخ آن در محل ورودی آب انبار نصب بود وبنده (نگارنده) آنرا مشاهده کرده بودم وسنگ فکر کنم از جنس مرمر بود اگر اشتباه نکنم واما افراد سودجو وبی منطق انرا ربودند.

همسر شیخ حسین که از سادات انارک بود نیز در صدد بر میاید که اکنون که حوض ساخته شده من هم میخواهم منزلگاهی در کنار این حوض بسازم که مسافران در این مسیر بتوانند در آن به استراحت بپردازند وبنای یادبودی نیز باشد که دستور میدهد در بالا دست این حوض منزلگاهی بزرگ وبسیار محکم بسازند که نوع مصالح آن از جنس خشت خام وسنگ است  نیز ساخته میشود وهم اکنون نیز این بنا سالم  است که میتواند اکنون هم مورد استفاده قرار گیرد وامروزه جاده جدید چوپانان به انارک از حدود 5کیلومتر بالاتر از این ساختمان عبور میکند بنا به شنیده ها حاکی است که استاد بنای این ساختمان جناب استاد علی اصغر افضل بوده است که ایشان الحمدلله در قید حیات ودر یزد زندگی میکنند که خداوند طول عمر با برکت بایشان عطا بفرمایند. واقعیت یا نادرستی این قضیه را جناب آقای مهدی افضل انشااله برایم حتما پس از بازدید از سایت خواهند نوشت.

منزلگاه حوض شیخ حسن در نزدیکی حوض

هنوز گاهگاهی که اهالی چوپانان برای جمع آوری تخمه سرخو(قدومه) وماش صحرایی به آن وادی پا مینهند سری به این حوض وساختمان میزنند وشب را در انجا استراحت میکنند.

یادم هست که در سالهای دهه 40 که نزدیکان وبستگانم در مزرعه جواد(الله اباد کنونی) بکار کشاورزی اشتغال داشتند برای آب آشامیدنی اشان به همین حوض مراجعه میکردند زیرا اب حوض ابی زلال وشیرین باران بود وبا الاغ می امدندواز انجا آب به مزرعه جواد میبردند.

روح این خیرین پاک وبی الایش شاد باد وقرین رحمت الهی وراه ایشان پررهرو ومستدام باد

خدایشان رحمت کند  وصلوات نثار روح پاکشان میفرستیم.


text/html 2013-11-17T13:23:33+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/342

خاطرات جلال فاطمی انارکی 2

تنها انگیزه ام از نوشتن خاطرات , بر انگیختن شما جوانان هستید که تا کیش مرغ تان کنند , بزتان کوه بالا نرود ! دختر و پسر , نازک نارنجی نباشید و بدانید پدر و مادر بزرگ های شما چه مرارت هائی کشیده اند . وقتی در فیس بوک , تصویر زن یا مرد سالخورده انارکی را می بینم که به دیار باقی شتافته است , بی اختیار اشک هایم جاری میشود .مخاطبشان قرار میدهم و می گویم : چه سختی ها که تحمل کرده اید و چه رنج هائی که برای به نیش کشیدن به سلامت بچه هایتان متحمل شده اید . نسل من چنین چیزهائی دیده و خودش نیز شریک این غم و شادی ها بوده است . از شما جوانانمان چیزی نمی خواهیم . با تلاش و کوشش هائی که کرده ایم , بخور نمیری برای امروزمان گذاشته ایم و به شما فرزندانمان نیاز مالی نداریم . تنها نیازمان به شما , درک کردنمان است . درکمان کنید . ولو که از دنیای شما , عقب افتاده تر باشیم , مدرنیته و مدارک دانشگاهی تان را به رخمان نکشید . غرور و عزتمان را خرد نکنید . ما را بس است . بگذارید این چند صباح اخر عمرمان را در ارامش بگذرانیم .
مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

مدت هاست دلم هوا کرده , کسی به دیدارم بیاید یا حتی تلفنی و بگوید فقط خواستم احوالت را بپرسم . زمستان است !
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر , درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان , نفس ها ابر , دل ها خسته و غمگین .
درختان اسکلت های بلور اجین , زمین دل مرده , سقف اسمان کوتاه , غبار الوده مهر و ماه - زمستان است . بخش اخر سروده زمستان اخوان ثالث .
امروز , لحظات پس از خواندن حکم ماموریت پدر را که به خاطر می اورم , تمام بدنم به لرزه در میاید . تصورش را بکنید .خانواده ای با یک بچه شیر خواره , خواهرم نصرت سادات , برادرم کمال ( مرحوم ) فقط 5 سالش بود . فاصله سنی برادرم میرهاشم و من و خواهرم زیور سادات از 8 تا 12 سالگی بود.خواهر دیگرم عصمت سادات با محمد عمادی چوپانانی پسر رحمتعلی , ازدواج کرده و باردار بود و با ما زندگی میکردند . و حالا حکم شده است از زادگاه خود به جائی برویم که نمیدانیم کجاست ؟ بی جهت نبود که مادر ضجه می زد که هنوز فریاد های دلخراشش در گوشم زنگ می زند و پدر ساکت و اشفته خاطر , پیشانی بر روی دست , در گوشه ای چمیده بود .هم اینکه در نوشته هایم نوشته ام و هم به خاطر می اورم که در همین اثنی , محمود برادران پسر حاج مهدی که پسر خاله پدرم نیز بود و بیش از یکی دو ماه نبود که با حرمت اخباری , خواهر دکتر مجید اخباری , ازدواج کرده بود از در خانه وارد شد , مستقیما نزد پدرم میرود و می گوید: پسر خاله جان ! ماشینتان جا دارد که من و حرمت را تا یزد برساند ؟

طبق یاد داشت های ان روزم , زمستان سال 1331 , پدر با کمک یکی دو کارگر , اثاثه های خانه را در یکی از اتاق ها جمع اوری کرد , روی در اتاق را دیوار کشیدند و سوراخی برای ورود و خروج گربه در پائین دیوار تعبیه کردند تا اثاثه ها از گزند موش ها در امان باشند .از فرصت چند ساعته ای در روز چهارشنبه استفاده کرد, به معدن مسکنی رفت تا ضمن تحویل دادن کارهایش از همکاران و کارگران خداحافظی کند .خیلی دلم می خواست با او میرفتم و شاهد اخرین وداعش بودم حتی التماسش کردم , اجازه نداد . بعد از ظهر برگشت . به مادرم گفت , اماده باشید که بعد از ظهر روز جمعه حرکت می کنیم .اکثرا و در بسیاری مواقع , مادرم , پدر را پور سی جیواد ( پسر سید جواد ) و پدرم نیز مادر را دت سیف ( دختر سیف السادات ) خطاب میکرد . پسر عمو و دختر عمو بودند . روزی از مادرم پرسیدم , تو که در شاهرود زندگی میکردی و مرحوم پدرتان از جمله تجار معروف بازار شاهرود بود , چه شد که به قول خودت با یک پسره یه لا قبای دهاتی ازدواج کردی ؟ مادر همیشه شهری بودن خودش را به پدر دهاتی , یاد اوری میکرد ! در پاسخم گفتند : 16 - 17 ساله بود که نمیدانم برای چه کاری به شاهرود امده بود و پدرم اجازه نداد به جای دیگری برود . نزدیک خانه مان رودخانه ای بود . 5 - 6 ساله بودم . بچه ها در ان رودخانه اب بازی میکردند که او را ( پدر ) در کنار رودخانه دیدم , خودش را به داخل اب انداخت , مرا زیر بغل , کشان کشان به خانه مان برد . با عصبانیت رو به مادرم ( فاطمه غفاری , خواهر میرزا رضا غفاری ) کرد و گفت : خانم اقا ! چگونه اجازه میدهید دخترتان با پسرها در رودخانه اب بازی کند ؟ همان روز انها را برای یکدیگر نام گذاری می کنند تا به محض رسیدن به تکلیف , ازدواج کنند .پدر که هنوز به 20 سالگی نرسیده به صبیه 13 ساله سیف السادات مرحوم در شاهرود ازدواج می کند و با مراسمی بر روی پالکی شتر وارد انارک میشود . تا مدتها نمیتواند , وضع جدید را تحمل کند . شاهرود کجا و انارک کجا . خودش را تافته جدا بافته میداند , حق هم داشته است . دختر بچه 13 ساله ای از مادر و خواهران و تمامی خانواده پدری اش جدا کنی . خاطرات مادر را که می شنیدم باو حق میدادم . سختی هائی را که در زندگی اش متحمل شده بود بخصوص این جا به جائی ها و از هر نقطه ای به جای دیگر کوچ کردن , خارج از تحمل و طاقت است.اتش ان نیست که بر شعله او خندد شمع 

اتش ان است که در خرمن پروانه زدند 
در خاطرات ان روزگارم نوشته ام : چه بلائی بر سرمان امده که باید فرار کنیم ؟ 
یازده ساله بودم . درک حوادث برایم نا ممکن بود .پدر با استفاده از کمترین فرصت گوشه دنجی پیدا میکرد , پک عمیقی به سیگار اشنوی خود می زد اما نمی توانست خیسی چشمانش را از من پنهان کند .مادر مثل مرغ سرکنده , دور خودش چرخ می زد . من و برادرم میرهاشم و خواهرم زیور سادات که بچه مدرسه ای بودیم , روز قبل از همکلاسی ها و معلم هایمان خدا حافظی کرده بودیم .ساعت حرکتمان را پدر , بعد از خوردن ناهار روز جمعه تعین کرده بود .خانه مان روبروی خانه عمو میر سید علی ( فاطمی ) جوار خانه محمد حسین دیمه کاری ( یزدانفر ) بود . خانه ای که اکنون , بار بندش به پست خانه انارک تبدیل شده است .از ساعت 11 صبح , در خانه مان , قیامتی به پا شده بود , کارگران و پرسنل مسکنی و سایر معادن , همکلاسی ها و والدین شان , همسایه های دور و نزدیک , داخل و خارج خانه را پر کرده بودند .چنین چیزهائی را ندیده بودم .از درک موقعیت عاجز بودم . عموهایم میرحسین و میر سیدعلی همراه با خانواده عموی مرحومم , اطهری , کنار ماشینی بودند که همگی ما باضافه محمود برادران و همسرش حرمت اخباری در ان چپیده بودیم . پدر از برادران خودش و سایرین خداحافظی کرد و سوار ماشین شد. راننده غر می زد که سنگینی مسافر و بار این ماشین بیش از دو برابر ظرفیتش است و ممکن نیست قدمی بردارد .مادر به راننده گفت : نگران نباش , با دعا هائی که می خوانم , هیچ اتفاقی نمی افتد .ماشینمان , زوزه کشان به راه افتاد .جاده خاکی پر دست انداز انارک - نائین را طی کرد . در نقطه ای که امروز , ایستگاه پمپ بنزین نائین است , با چند حلب بنزین با براند B P - ( بریتیش پترولیوم - بریتانیا - ایران( پرشین ) باکش را پر کرد و به راهش ادامه داد .ساعت حدود 11 شب بود و بیش از 30 کیلو متری از نائین نگذشته بودیم که صدای ترق و توروق ماشین بلند شد و متوقف شد . راننده , قبل از پیاده شدن از ماشین به پدرم گفت : موتور سوزوند .وسط کویر , نیمه شب , 10 - 11 مسافر از شیرخواره به بالا . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل ...فقط پدر و راننده بودند که از ماشین پیاده شدند . بقیه جرات خارج شدن از ماشین را نداشتند اما مشکلات هر کدامشان , کافی بود تا پدر را بی تاب و قرار کند . هر یکی دو ساعتی کور سوئی که نشانه رفتن اتوموبیلی بود به چشم می خورد . وانگهی کدام اتوموبیل می توانست این تعداد مسافر را با خودش حمل کند؟ تمام حواسم بر روی پدرم بود که چگونه از این مهلکه نجاتمان خواهد داد ؟

text/html 2013-11-17T13:07:25+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/339

خاطرات  جلال فاطمی انارکی 1

خاطره ای از دوران کودکی و اینکه چرا درس انشای من نسبت به بقیه شاگردان کمی بهتر بود :

انارک : دوره قبل از دبستان و تا سن 6 - 7 سالگی همراه خانواده ام , بیشتر ایام سال را در معدن مسکنی زندگی میکردیم . خانواده ای مشتمل بر پدر و مادر و هفت فرزند . فرزند چهارم خانواده و پسر اول بودم .کلا سه برادر و چهار خواهر.مرحوم پدرم میرکریم فاطمی , استاد کار و مباشر معدن بود و ما در خانه ای 6 - 7 اتاقه که گویا المانی ها ساخته بودند و بر فراز تپه ای قرار داشت زندگی میکردیم . همزمان با ورود به کلاس اول دبستان فرخی , خانواده به انارک نقل مکان کرد .پدر خانه مرحوم رهنما را خریداری کرده بود. همسایه سمت چپ ما خانواده مرحوم باقر عظیمی و طرف راست خانواده عمویم اطهری , محمد حسین یزدانفر , و عموی دیگرم میر سیدعلی فاطمی و عمه ام بیگم و مرحوم ذکریائی دامادش , قرار داشت . وای که چه روزگار شیرینی بود .
گرچه پدر امضا, داشت و زیر نامه ها را انگشت نمی زد و به زحمت میتوانست نوشته ای بخواند ولی باید بگویم سواد خواندن و نوشتن نداشت .به سیاست علاقمند بود. از کلاس دوم به بعد , گاهی روزنامه ای به خانه میاورد و از من میخواست از اتفاقات جنگ کره برایش بخوانم . به مناسبت شغلی که داشت و هنوز استاد کار معدن مسکنی بود از من می خواست نامه های اداری و خانوادگی را برایش بخوانم و بنویسم .
چگونه پدر به من یاد داد که هیچ وقت گزافه گوئی نکنم و دروغ نگویم ؟
مرا کنار دستش می نشاند و می گفت نامه رسیده را بخوان و انچه می گویم بنویس . پس از نوشتن نامه از من می خواست انچه را نوشته ام برایش بخوانم.با روزنامه خواندن و نوشتن نامه های مکرر برای اولین بار به خود جرات دادم که نمک نامه را بیشتر کرده و مطالبی از خودم بنویسم .برای بار اول نهیبم زد که چرا انچه را نگفته است , نوشته ام و برای بار دوم که این عمل تکرار شد بر سرم فریاد کشید : انچه را می گویم بنویس نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر .از همان دوران کودکی در مغزم فرو رفت : انچه را دیده ام و اطمینان دارم بگویم و بنویسم . گزافه گوئی نکنم . با این مرارت هائی که کشیدم به درس انشا , بیش از دروس دیگر علاقمند بودم و نسبتا انشایم از سایر همکلاسی ها بهتر بود.
و اما به شما خوانندگانم اطمینان میدهم به انچه می گویم و می نویسم , باور دارم و اطمینان میدهم که در نوشته هایم غل و غشی نباشد . میرجلال

در کوچه پس کوچه های خاطرات : پدر بزرگ های شما جوانان و پدران نسل ما ...
به نظرم پدر بزرگ های شما جوانان امروز و پدران نسل ما در حدود سالهای 1330 را میتوان به دو گروه تقسیم کرد :
گروه اول , انانی که سواد خواندن و نوشتن و بعضا سواد ششم ابتدائی داشتند . به کارهای دفتری , حسابداری و بعضا به شغل معلمی در همان دبستان فرخی انارک و مشاغل دیگری که مستلزم سواد خواندن و نوشتن بود منصوب میشدند. این گروه , چهزمانی که در انارک بودند و بعدها که به اصفهان و تهران کوچ کردند , همواره در کنار خانواده بودند و از زندگانی ارام و بی درد سری برخوردار و به گروه دفتری شهرت داشتند .
گروه دوم که کارگران , سرکارگران و استاد کاران معادن بودند , جا و مکان اصلی شان در معدن محل کارشان بود . هفته ای یک بار , شب های جمعه , پیاده یا سواره و به هر وسیله ای خود را به انارک میرساندند تا نزد خانواده هایشان باشند . در میان این گروه , انانکه سمت استادکاری معادن را داشتند و مسئولیت معدن با انان بود , متفاوت از سایرین , زندگی خانه به دوشی داشتند .مرحوم پدرم یکی از این افراد بود . تصورش را بکنید , یکی از خواهرانم در سبزوار متولد شده , خودم در تهران به دنیا امده ام , همسر یکی از خواهرانم اهل بافت کرمان است و ..... گفتنش اسان است , خانواده ای را در نظر بگیرید که با 7 فرزند قد و نیم قد باید در جاهائی زندگی کنند که قبلا نام ان جا ها را نشنیده اند .
عادت داشته ام که از همان اوان کودکی و در سنین 8 - 9 سالگی خاطراتم را بنویسم . دفاتر قطور متعدد روی هم انباشته ای را تشکیل میدهند . هرگاه به این خاطرات مراجعه می کنم دود از سرم بلند میشود که چه زحمات و لطماتی را پدران و مادران ما برای امرار معاش و داشتن یک زندگی ابرومندانه کشیده اند . این مطلب را نیز گفته باشم که وقتی شب های جمعه , پدر از معدن مسکنی به انارک میامد , همواره چند روزنامه و نامه های رسیده نیز در زیر بغل داشت که موظف به خواندن انها بودم یکی از این نشریات , هفته نامه فکاهی توفیق بود. به تنهائی یا گاها همراه دوستان و همکارانش مرا می نشاند و می گفت جوک های توفیق را بخوان که چه خنده بازاری به راه میافتاد. لوگوی نشریه توفیق و سمت چپ صفحه اولش و در تمام شماره ها این عبارات بکار میرفت :
همشهری , شب جمعه دو چیز یادت نره . دوم روزنامه توفیق !
به پدر می گفتم : اقاجان ! اولی اش چیه ؟ لبخند می زد و جوابم را نمیداد . این پرسش را از سایرین میکردم , انها نیز لبخند می زدند و پاسخی نمیدادند . تا زمانی که در انارک بودم , هیچگاه پاسخ این پرسش را پیدا نکردم!

گذری به خاطره ها 
انارک : هنوز به اوائل سال 32 نرسیده ایم تا شیون مادر بلند شود , از ته دل فریاد بزند که : این چه زندگی سگی بود که من داشتم ؟ دیگه طاقت ندارم و از اینجا جنب نمی خوردم .
سه تا از بچه های خانواده , من و خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم میرهاشم به مدرسه می رفتیم . خواهر بزرگم با اقای حسین عموئی انارکی فرزند مهدی ازدواج کرده بود و به تهران رفته بودند . خواهر دیگرم عصمت سادات , سال 31 با محمد عمادی چوپانانی فرزند رحمتعلی ازدواج کرده بود و نزد ما بود. برادرم میرکمال و خواهر اخری نیز که هنوز مدرسه ای نشده بودند .زندگی به خوبی و خوشی ادامه داشت و با پدر نیز که در معدن مسکنی بود , بعد از ظهرهای پنجشنبه و روز جمعه , همگی مان , عشق و حال میکردیم .
رضایت نامه : اول صبح روزهای شنبه تمامی شاگردهای مدرسه , قبل از کلاس رفتن , می باید رضایت نامه به دست به صف میایستادند . شاگردانی که خانواده هایشان از انها راضی نبودند و یا رضایت نامه نداشتند به شدت تنبیه می شدند.مادر را حتی با گریه و زاری هم که شده , مجبورش میکردم تا نزد همسایه مان محمد حسین یزدانفر - رئیس بانک ملی انارک - برود و بنویسد که ... رضایت حاصل است .شنگول و سر حال , رضایت نامه ام را به عبدالرحیم عظیمی که مامور بر رسی رضایت ها بود تحویل دادم . چنان کشیده ای پای گوشم زد که پس از یک دور کامل زدن بر روی زمین افتادم و بیهوش شدم .چشمانم را که باز کردم در دفتر مدرسه بودم و معلم ها منجمله پسر عموی خودم میر مهدی فاطمی بالای سرم بودند . نفس راحتی کشیدند : خوب گرتا نمه ( خوب شد که نمرد ) کاغذی را که به عنوان رضایت داده بودم نوشته بود : ..... عدم رضایت حاصل است و من غافل کلمه است را کافی میدانستم . معلم ها ما بچه ها را خیلی کتک میزدند . فلک میکردند . کلاه بوقی بر سرمان میگذاشتند تا مورد تمسخر سایرین قرار بگیریم . مثل بچه گربه ما را از روی نیمکت بلند میکردند و به صحن مدرسه پرتاب می شدیم . مدیر و معلمین ان زمان پسر عمویم میر مهدی فاطمی , فرهاد محمدی , مهدی قارونی , عبدالرحیم عظیمی , فقیه زاده نائینی و مدیر مدرسه ابوالقاسم بقائی بودند . یاد همگی شان به خیر .گاهی پسر عمویم میر مهدی را که می بینم و باو یاد اوری میکنم که چه کتک های جانانه ای از او خورده ام . کم نمیاورد و در پاسخم میگوید : اگر ویشتر می اپه کافت ادم تر اگر تائید ( اگر بیشتر می زدیم , ادم تر می شدید ) . این ایام با خوشی ها و ناخوشی هایش سپری می شد تا اینکه روزی در وسط هفته , پدرم اشفته و بر افروخته با نامه ای لاک و مهر شده و ماشین سواری استیشن با راننده اش وارد خانه شد . با قیچی سر پاکت را برید و به من گفت : بخوان

در دوران جوانی ام , مظلومیت پدرم را درک نکردم . سختی های فراوانی را متحمل شد . کار کردن در معادن زیر زمینی با حد اقل امکانات رفاهی توانش را برید و بیش از 59 سال عمر نکرد . پرونده استخدامی اش گویای ان بود که در سال 1312 , زمانی که کارشناسان المانی در ایران خدمت میکردند ( قبل از جنگ جهانی دوم ) از استاد کاران معادن ایران امتحانات تجربی میگیرند که از کل استاد کاران 4 نفر قبول میشوند و به انها دیپلم تجربی استاد کاری میدهند . پدر یکی از این چهار نفر بود. شاید به همین علت بود که او را به هر معدن تازه تاسیس و یا در حال گسترش , به مناطق مختلف ایران اعزام میکردند . خراسان , اذربایجان , اصفهان , کرمان و بندرعباس و ... . اوج جنگ جهانی دوم , شهریور 1320 , که 15 روز بعد , متفقین , رضاشاه را به تبعیدگاه میفرستند , بدین جهت در تهران متولد می شوم چون پدرم در معادن زنجان مشغول کار بوده است . مادرم می گفت در ان زمان همه چی چیره بندی بود و مدت شش ماه بود که از مرده یا زنده بودن پدرت بی خبر بودم . همراه سایر بچه های ریز و درشت به اداره کل معادن رفتم و عرض حال دادم که چه خاکی باید بر سر کنم ؟ قدری مساعده به من دادند . تمامی ارتباطات قطع بود و انها نیز بی خبر بودند . به گفته مادر , به هر طریقی که بود به عمو میرحسین در انارک ( فاطمی - عموی من ) وضع و حالم را اطلاع دادم . خودش را به تهران رسانید و از تهران از جاده کویری با شتر , خود را به انارک میرسانند .پدر نیز پس از مدتی خود را به انارک میرساند و با تصدی پست مباشری و استادکاری معدن مسکنی , زندگی روی خوشش را به ما نشان میدهد تا اینکه , بطور ناگهانی و در میان هفته با کاغذی سر به مهر به خانه میاید, مرا فرا می خواند که بخوان :
اقای میر کریم فاطمی انارکی
به موجب این حکم , به سمت استاد کاری معادن کرومیت در حال تاسیس منطقه اسفندقه کرمان منصوب میشوید . بلا فاصله به صوب ماموریت حرکت کرده و به محض رسیدن به محل خدمت موضوع را اطلاع دهید . ضمنا از این تاریخ حقوق ماهانه شما به مبلغ ده هزار ریال افزایش پیدا می کند .
گره ( شیون ) مادر بلند شده بود . قطره اشکی در گوشه چشمان پدرم دیدم . به گوشه ای خزیدم بی انکه بدانم چه اتفاقی افتاده است .
توضیح : با مراجعه به خاطرات روزانه ام که از سنین 8 -9 سالگی نوشته ام این مطالب را می نویسم . به شما خوانندگان اطمینان میدهم که کمترین مطالبی دال بر غیر واقعی بودن موضوعی نوشته نخواهد شد .


برچسب‌ها: خاطرات، مواد مخدر، گردشگری چوپانان، پناهگاه حیات وحش، دهستان چوپانان