X
تبلیغات
زولا

چوپانان زادبوم من

تو مادر منی

یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 ساعت 01:28 ب.ظ

خروجی وبلاگ چوپانان آباد تا شنبه 21 دی 1392

خروجی وبلاگ چوپانان آباد تا شنبه 21 دی 1392   

http://choopananabad.mihanblog.com 2014-01-12T00:06:27+01:00 text/html 2014-01-11T09:45:22+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/392 اصفهان/ واحد مرکزی خبر/ اجتماعی 
واژگونی خودرو امروز در محور انارک - نایین یک کشته بر جا گذاشت. 
رییس پلیس راه اصفهان گفت : در این حادثه بر اثر واژگونی پژو 405 راننده در دم جان باخت و سرنشین خودرو نیز مصدوم شد. 
سرهنگ رضایی علت این حادثه را ناتوانی راننده در کنترل وسیله نقلیه ناشی از تخطی از سرعت مطمئنه اعلام کرد. 
انارک تپش نوشت:
متاسفانه در این تصادف یکی از همشهریان خوب انارکی بنام آقای محمد رضا صادق نژاد پسر منصور صادق نژاد در دم جان باخت 
روحش شاد و یادش گرامی
text/html 2014-01-11T01:55:18+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/391
ساده زیستی در "متن زندگی" در قاب تصویر شبکه خبر
نقل ازhttp://isfahan.mcls.gov.ir

" class="MagicThumb" rel="keep-thumbnail:true; background-opacity:70;background-color:#000; slideshow-effect:dissolve; expand-effect:cubic; caption-source: a:title; caption-speed: 0;" href="http://isfahan.mcls.gov.ir/Components/General/ShowImage.aspx?imagepath=/icm_content/media/image/2013/12/35203_orig.jpg&mode=large" target="_blank" style="cursor: url(http://isfahan.mcls.gov.ir/image/graphics/zoomin.cur), pointer; color: rgb(28, 76, 129); font-size: 11px; line-height: 18px; outline: 0px !important;">
زندگی مشاغل مختلف در یک شبانه روز در مستند "متن زندگی" شبکه خبر بررسی می‌شود.

​مستند"متن زندگی" که با هدف ترغیب جامعه به رعایت هنجارهای اجتماعی برای ارتقای فرهنگ و تمدن ایرانی-اسلامی تهیه می شود در استان اصفهان در حال تصویر برداری است. 
در مستند “متن زندگی” سعی می شود که زندگی ساده ایرانی همراه با کسب روزی حلال و قناعت و به دور از تجملات، اسراف و توقعات بیجا، نمایش داده شود. این مستند، زندگی ساده ایرانی را به‌دور از تجملات و اسراف به تصویر می‌کشد. این برنامه در 26 قسمت از 17 آبان، هر جمعه ساعت 21:00 ،روی آنتن می‌رود.
7 قسمت از این مستند که اختصاص به زندگی کارگران اصفهانی دارد در استان اصفهان در حال تصویر برداری و ضبط است.
لازم به ذکر است کارگران کارخانه های ذوب آهن و فولاد مبارکه، معدن سرب نخلک، صنایع دستی و چینی زرین از جمله افرادی هستند که این مستند از زندگی آنان تهیه می شود.
حسین بشرزاد تهیه کننده و کارگردان این مستند است

مستند متن زندگی شبکه خبر - ذوب آهن اصفهان

مستند متن زندگی شبکه خبر - شیشه گری کاشان

مستند متن زندگی شبکه خبر - مجتمع معدنی سرب نخلک

روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی استان اصفهان
text/html 2014-01-11T01:04:38+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/390

یک سند قدیمی


نقل از :http://www.myheritage.ir/

text/html 2014-01-11T00:57:39+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/389
مستند مجتمع معدنی نخلک
قابل توجه همشهریان گرامی هقته اینده جمعه شب در ساعت 21 از شبکه خبر برنامه مستند متن زندگی با موضوع مجتمع معدنی نخلک نمایش داده می‌شود. 

این مستند متن زندگی نام دارد . کلیپ ان را ضبط و در سایت برای شما قابل نمایش می باشد

نقل از :انارک تپش
text/html 2014-01-05T01:09:56+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/387
خاطرات جلال فاطمی انارکی12
نیست جز نامی از او در دست من !
دیروز ! امروز ؟ فاصله داشتن تا نداشتن , این همه تنگ است ؟
تا دیروز : مرا در منزل جانان چه جای امن و عیش هر دم 
و امروز : جرس فریاد میدارد که بر بندید محمل ها !
گوئی اب از اب تکان نخورده است . اموزگاران , بی خیال از اینکه همکاری را از دست داده اند . ما دانش اموزان , اصلا و ابدا که اتفاقی افتاده است . 
سیرجانی , بجای فاطمه معلم انشای ما شد . اخم هایش باز شده و شوخی هایش گل کرده بود ! تا پایان سال تحصیلی , 5 موضوع انشا, به ما دانش اموزان داد که همه را ورقه سفید دادم و کلمه ای ننوشتم .
- چرا تکلیف ات را انجام نداده ای ؟ - چیزی به ذهنم نرسید که بنویسم .
- نه در انشا, که در همه ی درس ها رفوزه ای . درستت می کنم !
واقعا هم نمی توانستم بنویسم . نثر نیز شباهت هائی با شعر دارد . از انشا, , ادبیات , کتاب و روزنامه خواندن متنفر شده بودم . کسی را نداشتم تا شرح پریشانی هایم را با او در میان گذارم . در داخل خانه , به اتاقم میرفتم و ساعت ها در گوشه ای کز میکردم . همکلاسی ام , جابر , پسر فتح الله قره خانی و فردوس برادران انارکی ( روح همگی شان شاد ) کرارا از من می پرسید :
چیرا سی گهی گرتایه ای جلال ؟ - چرا این جوری شدی ؟ . دو هم کلاسی دیگرم نیز که از خطه کویر و از اهالی جندق بودند : عبدالحسین باقری - پدرش صندوقدار معدن بود و هوشنگ یغمائی , وضعیتم موجب تعجبشان شده بود و موضوع را به خانواده هایشان گفته بودند که یک اتفاقی برای جلال افتاده است .
تا ان سن و سال , به درک مفهوم بودن و نبودن , داشتن یا نداشتن , هستی و نیستی و چیزهای متضادی از این قبیل نرسیده و حتی در مخیله ام نیز نمی گنجید که چه تنگاتنگ است , مرز خوشحالی و بدحالی . روال زندگی را به همان صورتی میدانستم که پیش میرفت . دنیایم یک دنیای به دور از واقعیت بود .
ترس , نفرت , بی مسئولیتی نسبت به سرنوشت دیگران و در یک کلمه دو دستی کلاه خودت را بگیر تا باد انرا نبرد , به دنبال ان روزهای سیاه حس کردم. 
کجائی فاطمه ؟ چطور دلشان امد که از راه نرسیده , خسته و کوفته , با تو چنین رفتاری بکنند ؟ تصوراتی از این قبیل , ازارم میداد و چون پاسخی برای انها نداشتم زمین گیرم کرده بود . در این میانه افرادی هم بودند که مرا تسکین میدادند منجمله اقای یغمائی که قاضی دادگستری در سیرجان بود :
وضعیت مثل سال های 32 و 33 بعد از کودتا نیست که تر و خشک با هم بسوزند , مطمئن باش که بزودی با سرفرازی برمیگردد . پدرم نیز خیلی کمکم کرد : اقا رضا زاهد انارکی را هم دستگیر کردند و پس از مدت کوتاهی ازاد شد . نگران نباش.
سال تحصیلی با انتظار عبث امدن فاطمه به پایان رسید . حاجی ( محمد تقی) از خانواده فاطمه بی خبر نبود . پدرم و شخص خودشان , در رفع نیازهای مالی شان , توجه داشتند . مادر فاطمه مریض و بستری شد. امکان دیدار از دخترش وجود نداشت . در سال تصیلی جدید یا سیکل دوم دبیرستان که باید انتخاب رشته میکردم , در رشته ریاضی ثبت نام کردم و در سیرجان به امید دیدن فاطمه ماندم . درست یک سال پس از دستگیری اش , اطلاع دادند که به بیماری مننژیت مبتلا شده و در گورستان مسگر اباد تهران دفن شده است . دو ماه بعد مادرش نیز درگذشت . کلاس چهارم دبیرستان را یک ضرب رفوزه شدم . تصمیم گرفتم سیرجان را با تمام خاطراتش ترک کنم و به تهران بیایم . سال 37 در تهران بودم.
text/html 2014-01-01T01:28:54+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/386
آیامی دانستتید کفاشیان نائینی است؟

علی کفاشیان (زاده ۱۵ مرداد ۱۳۳۳ در نایین) رئیس فدراسیون فوتبال ایران است. از مهمترین پست‌های اجرایی وی می‌توان به مدیریت اداره نظارت ارز بانک مرکزی، معاون ورزشی و امور فدراسیون‌های سازمان تربیت بدنی و دبیرکل کمیته ملی المپیک اشاره کرد. او جزو کسانی است که هر سال برای مراسم اربعین راهی کربلا می شود و امسال نیز به رسم ادوار گذشته در میان زوار حضور داشت. 
نقل از:http://khabarfarsi.com/ext/7715387
text/html 2013-12-31T01:53:57+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/385
خاطرات جلال فاطمی انارکی11

فاطمه نازنین , تو دار , کم حرف و موقر بود . حد اقل رفت و امد با همکارانش را داشت . ساده زی و ساده پوش , تمام ذرات وجود فاطمه , مالامال از عشق به وطن و در ارزوی سعادت انسان بود . عقایدش را با شجاعت بیان میکرد . از ریاکاری و دو دوزه بازی متنفر بود . کل فرهنگیان سیرجان , ذیل نامه ای را با عنوان : خدا , شاه , میهن , امضاء کرده و مراتب جان نثاری خود را به شاه و انزجار از شخص دکتر مصدق و حکومت سرنگون شده اش ابراز داشته بودند . فاطمه چون معتقد بود نمی تواند بر خلاف اعتقاداتش عمل کند , پای چنین نامه ای را امضاء نکرده بود . نمیتونم بگم که مصدق خائن و وطن فروش بود . حتی رابطه برخی از دوستان صمیمی اش با او سرد شده بود. واهمه داشتند که دوستی فاطمه , برایشان گران تمام شود . در واکنش به نگرانی هایم نسبت به خودش می گفت: جلال جان ! ناراحت نباش . عیبی نداره . عیبی نداره , تکیه کلامش شده بود . نگرانی هایم که در مورد خودش ادامه پیدا میکرد , برای ارام کردنم می گفت : هنوز 24 سالگی را تمام نکرده ام , بلافاصله پس از گرفتن مدرک لیسانس ادبیات به این شهر امده ام تا طرح خارج از مرکزم را بگذرانم , مگر چه کرده ام که بتوانند متهم به خیانتم کنند ؟ اگر بخواهند بخاطر کارهای نا کرده ام یا به جرم وطن پرستی محاکمه و محکومم کنند , چه بهتر که از شر این زندگی سگی خلاص شوم .
تو را امروز نخواسته ام تا این حرفها را بزنم .به گفته ی اقای یزدانی ( حاج محمد تقی ) شخص نیکوکاری که اهل جنوب ( استان کرمان ) نیست , بدهی خانه پدری ام را به عمویم پرداخته است .می گوید نماینده ان شخص نیکوکار است و حاضر نیست نام و نشانی اش را در اختیارم قرار دهد . در پاسخ فاطمه گفتم : تعداد چنین افرادی , کم نیست . برخی نمی خواهند شناخته شوند .
در ادامه حرفهایش : سه روز دیگر , ساعت 8 صبح روز جمعه با ماشین اداره , همراه رئیس اداره و اقای باستانی به کرمان میرویم . فقط یک کوله پشتی یا یک ساک که لوازم ضروری و لباس گرم در ان باشد با خودت بردار. امیدوارم مسافرت خوبی برایت باشد بخصوص که هنوز شمال کشورمان را ندیده ای . بر خلاف کویر , زمین های انجا سرسبز و پر از جنگل است .در همین اثنی خانم سعیدی یکی از همکارانش به فاطمه وارد شد . در دبستان بدر , اموزگارم بود . مرا شناخت و یهو گفت : چه بزرگ شدی اقای سید جلال فاطمی ! خدا حافظی کردم و به خانه رفتم 
خواهرم زیور سادات , تا روز جمعه , کوله بارم را از هر چه که دلش می خواست پر کرد . شیرینی مخصوص سیرجانی ها , نوعی مسقطی است که یک جعبه از انرا نیز داخل کوله بار گذاشت . تنها کتاب دستی که برداشتم , کتاب شکست سکوت از کارو ( برادر ویگن خواننده ) بود . از شعرهایش خوشم میامد :
طبال بزن بزن که نابود شدم / بر تار غروب زندگی پود شدم 
سر ساعت 8 با همراهان به سوی کرمان حرکت کردیم . سایر قبول شدگان نیز بتدریج امدند , جمعا با سرپرستانمان 15 نفر بودیم که ساعت 6 صبح با اتوبوس به سوی مقصد راه افتادیم . در ان زمان , حتی یک وجب از جاده ها اسفالته نبود . پر از دست انداز و چاله چوله . مسافرتمان از سیرجان تا رامسر , 5 روز طول کشید .فرصت یک هفته ای اقامت در رامسر داشتیم . نزدیک هتل رامسر , بر روی ارتفاع , کمپ مخصوص ما دانش اموزان و سر پرستانمان را قبلا اماده کرده بودند . نزدیک 200 نفر از سرتاسر ایران بودیم . از همه قومیت ها . کرد , لر , لک , بلوچ , ترکمن , ترک , عرب ایرانی , قشقائی . در انجا متوجه شدم که چه کشور متنوع از فرهنگ ها , اداب و رسوم مختلف داریم . روزهای بسیار خوشی را گذراندم . علیرغم سردی هوا , دو روز بعد از ظهر هفته , در ساحل دریا با فاطمه دوچرخ سوای کردیم .در رامسر بود که فاطمه به من گفت : دوستت دارم جلال . گوئی دنیائی را به من داده اند , از صمیم قلب دوستش داشتم . شیدا و مفتون فاطمه شده بودم .
ان اهوی سیه چشم از دام ما برون شد / یاران چه چاره سازم با این دل رمیده 
اردوی رامسر , سکوی پرش علاقمندی ام به ایران شناسی شد . دانش اموزانی از سرتاسر ایران , برخی مانند ترکمن ها , بختیاری ها , کردها و قشقائی ها با لباس های محلی در همایش هائی که طی این هفت روز در سالن عمومی داشتیم , شرکت کرده بودند . موضوعات جالب و سرگرم کننده ای از سوی انها , سرپرستان , مقامات استانی و کسانی مانند وزیر فرهنگ ( اموزش و پرورش) که از تهران امده بودند , بیان میشد. 
فاطمه , با سرپرستان , صرف وقت میکرد و تقریبا هر روز , فرصت مناسبی که دست میداد , نزدم میامد تا در داخل شهر , ساحل دریا و یا در جنگل , قدم بزنیم .
برگشت 5 روزه طولانی مان تا سیرجان که رویدادهای خاص خودش را داشت به پایان رسید و عصر گاهی وارد این شهر شدیم . 
شست انگشت پای چپ ام , شروع کرد به تیر کشیدن . احساسی شبیه نیش زدن زنبور یا فرو رفتن سوزن در ان . معنای خوبی برایم نداشت . نوعی الهام , پیش بینی , که منتظر خبر بدی باید باشم . هیچ خبری برایم بدتر از این نبود که فاطمه ام دچار درد سر شود یا اتفاق بدی برایش بیافتد . 
چنین حالتی را از مادرم به ارث برده ام . یهو در وسط میهمانی خانوادگی , در هر حالتی که بود , وقت معینی نداشت , اظهار میکرد : مژده , خبر خوشی از راه میرسد . ما که فرزندانش بودیم میدانستیم , شست راست پای مادر , دچار خارش شده است . اگر مربوط به انگشت پای چپ اش می شد , حرفی نمی زد صدقه میداد تا رفع بلا شود . 
فاطمه که خسته و کوفته از میدان مرکزی شهر ( فلکه بازار ) عازم خانه اش بود , تا زمانی که از دیدرس چشمانم محو شد , نگاهم را از او بر نگرفتم و از صمیم قلب ارزو میکردم که مبادا برایش اتفاقی بیافتد .
فاصله 200 -300 متری تا خانه را با چنین افکار مشوشی طی کردم . در جمع خانواده , دلم نزد فاطمه بود . 
فردایش بجای مدرس رفتن , در حال کوبیدن مداوم کوپه در خانه فاطمه بودم که خانم همسایه اش ظاهر شد و گفت : اخر شب , چند نفر امدند و او را با ماشین امینیه ها ( ژاندارمری ) بردند . جمله خانم همسایه تمام نشده بود که چشمانم سیاهی رفت , پاهایم شل شد و نقش بر زمین شدم . همان خانم , مشغول ریختن اب بر سر و صورتم بود که به خود امدم و همان جا به زحمت توانستم بنشینم . - حرفی هم زد ؟ مقاومتی , اعتراضی ؟ . - نه پسرم . بنده خدا هیچ حرفی نزد .
خودم را به زرین خط ( اموزگارم ) رساندم . کعب الااخبار بود . کل خبرهای شهر را زرین خط میدانست . هنوز هم نمیدانم , این مرد بیش از 50 ساله ان روز , دارای زن و فرزند و دکه مصبوعاتی و با شغل فرهنگی که به نظرم مرد بسیار شریف و محترمی می نمود , ایا ممکن است مامور نفوذی دستگاه امنیتی بوده باشد ؟
text/html 2013-12-25T12:38:00+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/384
باقر کلباسی
از طایفه ی کلباسی هاست.نامش ، باقر و نام پدرش آمحمد ابراهیم است . جواهر و فردوس و حسین ،خواهران و برادر او هستند که مدتهاست از آنها بی خبرم . چهار فرزند پسر و دو دختر دارد همه با تحصیلات عالیه ، با کمال ، متواضع فرهیخته و با اصالت . افزون بر 90 سال دارد قبل از کسالت از حافظه ای قوی برخورداربود. طی سالها یی که در چوپانان زندگی می کرد مرتب به او سر می زدم و در نوشتن کتاب تاریخ انار ک و پژوهشی در انساب انارکی ها از دانش او بهره می جستم. همسر مهربان و پرمحبتش حاجیه نرگس دختر حسین نیکخواه است. متصف به صفات نیک انسانی با صورت و سیرت زیبا و آراسته. این تصویر در سال 1390 در سفر کویر در منزل مسکونی شان در چوپانان گرفته شده است.
نقل از:www.facebook.com

text/html 2013-12-25T11:15:06+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/383
او چشم ماست
ابراهیم اسماعیلی اراضی
محصل سال سوم دبیرستان بودم؛1370. بعد از سال‌ها علاقه و شوق – که شرحش بماند - کلمات در جان من جوانه کرده بودند که «دوست دارم که با تو بنشینم» و با تلاشی آمیخته به ترس، شده بودند اولین غزلم. آقایی که هنوز خوب اسم‌ورسمش یادم هست و یادش به خیر باد معلم ادبیاتمان بود. در یکی از وقت‌های استراحت، هرطور بود خودم را جمع‌وجور کردم و در راهروی دبیرستان به او رسیدم که «آقا ببخشید! اگه کسی شعر گفته باشه و بخواد بیشتر در این باره بدونه باید چیکار کنه؟». نگاهی و پوزخندی و ختم کلام به این مضمون که همه‌ی شعرهای خوب را بزرگان ما نوشته‌اند. 
پیش‌تر از آن، یک بار به دلالت دوستی که خود شعر نمی‌نوشت اما شعر را دوست داشت رفته بودم انجمن صائب. کم‌رو بودم و دست‌وپایم گم شده بود. همان‌جا که باید(نزدیک‌ترین صندلی‌ها به در ورودی یا به‌اصطلاح پایین مجلس) نشستیم. به‌وضوح دلهره داشتم. حتی وقتی چای آوردند نمی‌دانستم برداشتنش به ادب نزدیک‌تر است یا برنداشتنش. هنوز نشئه‌ی غزلی که استاد صحت در آن جلسه خواند خاطرم را می‌نوازد. بعد از جلسه سراغ یکی از پیرشاعران مهربان جلسه رفتیم و راهنمایی خواستیم. این بار شنیدیم که «شوما فعلا بریند دنبالی درس‌ومشقدون؛ وقت برا شاعرشدن زیادس». خب دیگر تکلیف روشن بود؛ من کم‌رو باید می‌رفتم و حالاحالاها پشت سرم را هم نگاه نمی‌کردم. 
جلسه‌ی عمومی حوزه هنری هم گرهی از کار من تازه‌رسیده نگشود؛ اگرچه بعضی شعرهایی را که شنیدم دوست داشتم اما دری به روی من گشوده نبود... و خلاصه اینکه من ماندم و خودم تا سال 1377؛ برای خودم نوشته بودم و زیاد هم نوشته بودم اما کسی زیر غلط‌هایم خط قرمز نکشیده بود. انجمن ابن‌مسکویه را به ترتیبی که یادم نیست یافتم. شاید ده جلسه نشستم و نگاه کردم. به تناوب، چند منتقد در جلسه حضور می‌یافتند. یکی از منتقدان آقایی بود که «راهی» می‌خواندندش و من تعجب می‌کردم که «چه شهرت جالب و کمیابی». تا اینکه یک روز جناب محمد قدسی اشاره کرد که «اون آقایی که چند جلسه‌س تشریف میارن... آقا شوما...». با ترس و بغض نشستم روی صندلی و یک غزل خواندم. بعد از هفت سال صبر و تنهایی یک جمع چهل‌پنجاه‌نفری داشت شعرم را می‌شنید. محتمل‌ترین حالت این بود که این بار هم بروم تا شاید هفت سال دیگر. از نگاه‌های جمع چیز خاصی دستگیرم نمی‌شد. نه می‌خندیدند و نه تحسین می‌کردند. اما وقتی خواندم و تمام شدم، یک نفر با صدای رسا اول تشویقم کرد و بعد البته چند مشکل متن را هم یادآور شد. شروع شدم؛ اگرچه این شروع به مقصدی نرسیده باشد و نرسد.
این همه قصه‌بافتن دلیلی نداشت جز توجه‌دادن به چند نکته که امیدوارم موثر باشد:
1- به دوستان عزیزی که بنا به حسن اقبال، از آغاز کارورزی‌شان در شعر، سایه‌ی بزرگانی مثل استاد رافعی و استاد راهی و استاد خاسته را بر سر داشته‌اند، یادآوری می‌کنم که گاهی تنعم سبب غفلت و چه‌بسا ناسپاسی‌ می‌شود. لطفا قدرشناس و شکرگزار باشید.
2- ای کاش نظام(!)‌ آموزشی ما می‌توانست به گونه‌ای رفتار کند که این «هفت‌سال»ها از دست نرود. تردیدی ندارم که اگر در مورد من چنین نشده بود، مایه‌ورتر می‌بودم.
3- سال‌هاست به لطف آشنا و غیر، گاهی در مصدر نقد می‌نشینم؛ به زبان یا قلم. به حکم آنچه از استادم محمد مستقیمی آموخته‌ام همیشه - حتی اگر کوچک و نحیف باشد – در آغاز به نکات خوب متن و مولف اشاره می‌کنم و بعد سراغ نتوانستن‌ها و نشدن‌ها می‌روم؛ با اینکه طعنه‌های آشنا و غریب به او را شنیده‌ام؛ با اینکه می‌دانم اتهام تسامح و تساهل و... کم‌ترین نسبتی‌ست که در پی چنین مشیی در راه است.
4- محمد مستقیمی چه در تخاطب و چه در نقد هیچ‌وقت بالا ننشسته و نمی‌نشیند؛ انگار که هر بار برای اولین بار با ماهیت ادبیات روبه رو شود؛ با دانسته‌های افزوده بر انبوه دانسته‌هایش... و البته این دانسته‌ها صرفا ادبی نیست. او زندگی را هر بار از نو خوانش می‌کند و همیشه تازه می‌ماند. همانطور که در کالبد و جان شعر او از قدمایی‌ترین شکل و زاویه‌ی آرکاییک تا تازه‌ترین تجربه‌های ماهیتی و ساختی قابل رصد است، در محتوای متنش هم آنقدر تنوع هست که اگر قشری‌ای بخواهد زخم زبانی بزند راحت بتواند(قشری از هر سو؛ و خدا را شکر درصدشان با اختلاف بسیار، زیاد است).
قرار بوده این یادداشت نصف این باشد که هست و البته هنوز نصف آنچه باید بگویم را هم نگفته‌ام و باز هم البته محمد مستقیمی(راهی) آنقدر بزرگ هست که من نتوانمش گفت. امیدوارم همواره و مثل همیشه سرش بلند و سینه‌اش ستبر باشد.
 
نقل ازhttp://s5.picofile.com/file/8105650484/1535447_10152106946674399_1904838334_n_1_.jpg
text/html 2013-12-23T04:22:19+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/380
خاطرات جلال فاطمی انارکی 10
شیخی به زنی فاحشه گفتا : مستی / هر لحظه به دام دگری پا بستی 
گفتا : شیخا هر انچه گوئی هستم / ایا تو چنان که می نمائی هستی ؟
شده بود گوله ای اتیش . گفته های تندش در محکومیت ام , پایانی نداشت . شاه بیت تکراری گفته هایش : جلال ! فقط راستش را بگو , سعی نکن حاشا کنی . منبع خبرم موثق است . 
حلیم جعبه های فلزی پشمک و باقلوای یزدی را با نوک چاقو شکستم , سه استکان فشرده پشمک را در بشقابی واژگون کرده , چند عدد لوز باقلوا را در کنارش گذاشته و شیشه قوتوا را با یک قرص نان گرم خانگی که در تنور خانه مان پخته شده بود , کنار دستش قرار دادم . بقیه ی نانهائی را که اورده بودم در سفره خودش پیچیدم . همه را از دسترسش دور کرد و با عصبانیت گفت : فقط راستش را بگو جلال . در هیجان قبل از دیدارش , چه فکر میکردم و چه شد ! تصور بدون فاطمه , در مخیله ام نمی گنجید و اکنون می گفت : پایت را که از این خونه بیرون گذاشتی , دیگه بر نمی گردی و فراموشم می کنی .
چه قدرت عظیمی در وجود این زنان , نهادینه شده است . همین چند وقت پیش در مقاله ای علمی خواندم که پرتو افکنی اشعه امگای انها بیش از مردان است و از اینرو غالب امدن انها بر مردان , امری طبیعی است . 
چگونگی رفتار فاطمه , به شدت لحظه به لحظه عصبانیت ام می افزود . اگر ضرب المثل انارکی ها را در مورد سید ها ملاک بگیریم , برخی معتقدند که سیده در تمام روزهای هفته دیوانه اند , برخی دیگر احتیاط می کنند و می گویند , دیوانگی شان فقط در شب های چهار شنبه است ! شاید هم شب چهارشنبه بود که این اتفاقات رویداد . پیشاپیش , محکومم کرده و حکم مرگم را صادر کرده بود . خودش در کلاس درس انشاء به ما دانش اموزان یاد داده بود که در اثبات موضوع مورد نظر پس از نوشتن مقدمه ای کوتاه , اصل موضوع را حلاجی کرده و در نهایت نتیجه گیری کنید . در خانه خودش و در همین جائی که نشسته بودیم , با تشریح زندگی سقراط حکیم و محکوم شدنش به مرگ با نوشیدن جام شوکران توسط قضات محکمه و بدون انکه دفاعیات سقراط را هم گوش کرده باشند , خود فاطمه به من توصیه و نصیحت کرده بود که هیچگاه یک طرفه تا از چند و چون ماجرائی مطلع نشوم , به قاضی نروم . تمامی این گفته ها و انچه را که در کتابها خوانده بودم , از جلوی چشمانم رژه می رفتند و هر لحظه به اگاهی و هوشیاری ام افزوده میشد . با فاصله ای که از او گرفتم , خودم را در مقام مدعی قرار دادم . نباید وا می دادم و خودم را در نقش بدهکار ظاهر میکردم .سخنانم را اینگونه شروع کردم : میدانم که منبع خبر شما چه کسی هست ( واقعا نیز میدانستم) این شخص که متاسفانه همکار عاشق دلخسته شما نیز هست , با خودم نیز دیدار خصمانه ای داشت . به جهت هم صحبتی با زنان هرجائی به اخراج از دبیرستان تهدیدم کرد و گفت : موضوع را با اقای منصوری رئیس اداره فرهنگ نیز در میان خواهد گذاشت . در ادامه صحبت هایم که توام با عصبانیت بود گفتم :
فاطمه خانم ! معلم عزیزم که هست و نیستم را در بودن یا نبودن شما میدانم , بسیار متاسفم که شما نیز تحت تاثیر این تهمت های ناروا قرار گرفته و با انها هماهنگ شده اید . این اقای همکار شما , طاقت دوستی و مراوده بینمان را ندارد و در پاسخ دادن منفی شما به پیشنهاد ازدواجش مرا عامل موثر میداند .
خودش را به من نزدیکتر کرد . شدت عصبانیت اش کاستی گرفته بود . 
ظرف شیرینی را با ظرف شیشه قوتوا که قاشق مربا خوری در داخلش گذاشته بودم , دم دستش قرار دادم . باقلوا را در دهانش گذاشت و گفت : به به , چقدر خوشمزه است . در ادامه حرفهایم گفتم :
فاطمه خانم ! این شخص , به شما حرف دروغ نگفته بلکه تمام ماجرا را تعریف نکرده است . راستش این است که , همراه دوستم با دو چرخه , در حال گذر از کنار تیر چوبی چراغ برق خیابان بودیم , که دو زن ایستاده در زیر تیر , بفرما به ما زدند . دوستم , شاگرد خودتان هوشنگ یغمائی است ( جندقی , پدر هوشنگ قاضی دادگاه در سیرجان بود ) هر دو نفرمان در کنارشان متوقف شدیم . در سنین 24-25 سالگی بودند . تعصب مذهبی هوشنگ گل کرد و شدیدا انها را مورد ملامت قرار داد و به انها گفت این شهر را به لجن کشیده اید . با معذرت خواهی از این زنان , هوشنگ را ارام کردم . به خانم ها گفتم , میتوانم با هر دو نفرتان باشم ؟جوابم را دادند که شما میتوانید ولی این اقا خیر .
در حالی که چشمان فاطمه گرد شده بود گفت :
و تو هم با انها رفتی و حالا امده ای تا جایزه ات را از من بگیری . درسته ؟
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی / دعای اهل دلت باد مونس دل پاک 
خاطره نوشتن از دوران بچه مدرسه ای تا امروز که خاطره نویس عمری را پشت سر گذاشته است و در سنین سالخوردگی به سر می برد کار چندان اسانی نیست . در برخورد با رویدادها , نوع نگارشی که در ان سالهای خیلی دور اتفاق افتاده است برای خواننده امروزی نمیتواند جالب باشد که لاجرم نگارش زبان امروز را ناگزیر می سازد .انچه اهمیت دارد , خدشه وارد نکردن به احساسات روز واقعه است .برایم اهمیتی ندارد که گفته هایم مورد تائید یا تکذیب قرار گیرد , مهم انست که در این سال های اخر عمر , خودم به خودم , وفادار مانده باشم . 
تا سن 16 سالگی ام , کتابهای بسیاری از نویسندگان , شعرا , مورخین و فلاسفه خوانده بودم . در همان سنین از فلسفه خلقت ادمیان به نوعی برداشت انسانی رسیده بودم . محمد علی جمالزاده را خوانده بودم که می گوید : هیچ انسانی را دست کم نگیرید . با لکاته صادق هدایت , احساس همدردی داشتم. فاحشه ها را محرومترین و اسیب پذیر ترین قشر جامعه میدانستم که برای ادامه زندگی ذلت بارشان , چیزی جز فروختن تن خود نداشتند . 
و امروز معلم نازنینم که او را اسوه انسانیت و اخلاق میدانستم و عشق به او در تمام وجودم ریشه دوانده بود , مرا محکوم میکرد که چرا با یک زن هرجائی حرف زده ام . همین خانم معلمم تا قبل از امتحان کرمان , باورش نمی شد که انشاهایم را خودم می نویسم ؛ معتقد بود که نویسنده اش کس دیگری ست . 
ان دیگر معلمم , که گفتارش را با نام انسان , اشرف مخلوقات شروع میکرد,زاغ ام را چوب میزد تا به قول خودش اعتبار کذائی ام را نقش بر اب کرده و بی حیثیت ام کند . دیگران نیز که ان زمان هادیان و بزرگانم بودند تافته جدا بافته ای نبوده و از همین سنخ به شمار میرفتند . حالا فاطمه خانم عزیز با این فرض مسلم که با زنان هرجائی به سر برده ام , با طنز و طعن می گوید : امده ای تا جایزه ات را بگیری ؟ - ولی فاطمه خانم نگفتید که همکارتان در بقیه ماجرای ان زنان چه گفت؟ به ایشان گفتم بقیه ماجرا را خودم می گویم :
وقتی هوشنگ در انطرف خیابان با فاصله ای نسبتا کم , دو نفر از معلمان را دید , فلنگ را بست و با دوچرخه اش در رفت . 
به فاطمه گفتم یادتان میاید چند وقت پیش کوله بار خاطراتم را نزدتان اوردم و به شما گفتم موضوعات دیگری نیز مثل زنان خیابانی و داخل قلعه سیرجان جلب توجهم را کرده که این دو زن اخری , سی و پنجمین نفر انها بوده اند . می خواستم بدانم این زنان که هیچکدام اهل سیرجان نیستند , چگونه به این سرنوشت و زندگی شوم مبتلا شده اند ضمن اینکه پدرم در سال پیش به من توصیه کرد مبادا با چنین زنانی نزدیکی جنسی داشته باشم که موجب بیماری های خطرناکی مثل سوزاک و سفلیس میگردد و عواقب بدی دارد .
اکثر این زنان توسط راننده کامیونهائی که حمل بار و سنگ را از بندر و معدن انجام میدادند , از شهرهای دیگر به عنوان رفیقه راننده بوده که پس مدتی کامجوئی در سیرجان رها می شدند . این دو خانم اخری که سن شان بالای 25 سال نبود , مادر و دختر بودند . فاطمه گفت : مادر و دختر ؟ مگر میشود ؟
- بله می شود . مادر واقعی دختر یک سال پیش در شهر رشت فوت می کند , پدرش که یک نظامی ارتش بوده , از شهر تهران دختری را به زنی میگیرد و با خود به رشت می برد . پس از مدت کوتاهی , نا مادری که از سخت گیری های شوهرش خسته میشود , دختر را تحریک به فرار می کند که با رفیقه شدن با راننده های کامیون , سر از اینجا در میاورند . خاطرات مفصلشان را نوشته ام که همراه با خاطرات قبلی ام راجع به این زنان برایتان خواهم اورد .
بدنم سرد شده و عرق بر روی پیشانی ام دویده بود . فاطمه گفت : ازت معذرت می خواهم . خودش را به من نزدیکتر کرد . باقلوا را خودش می خورد و قاشق های قوتوا را در دهانم می ریخت . باید جون داشته باشی تا جایزه ات را بگیری !................................................................................................................................................................. ساعت از 9 شب گذشته بود که به خانه رسیدم .
text/html 2013-12-18T06:17:31+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/376
خاطرات جلال فاطمی انارکی 9

چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش / چو یار قلب شناس است زاهدی مفروش
دلشورگی و دلواپسی , ذاتی است و اکتسابی نیست . زیگموند فروید و شاگردش یونگ که به مقام استادی در رشته روانشناسی رسید و برخی از نظرات فروید را نیز به چالش کشید , فراتر از یک صد سال پیش معتقد بودند که شخصیت افراد , حد اکثر تا سن دو سالگی و نه بیشتر , شکل میگیرد و مشخص می شود .از رفتار و خلقیات یک کودک دو ساله میتوان تشخیص داد که نوع برخوردهایش در بزرگسالی چگونه خواهد بود . دانشمندی ایتالیائی با نام لومبرزو نظریه جانی مادر زاد ( بالفطره ) را مطرح میکند که امروز از طریق علم مهندسی ژنتیک به اثبات رسیده است . بسیاری از این صفات , ارثی نیست و کاملا تصادفی در هنگام انعقاد نطفه بوجود میاید . گاها خلقیات و رفتارهای اعضای یک خانواده , کاملا متفاوت با ان دیگری میباشد .
با برادرم میرهاشم , فقط با دو سال اختلاف سنی بزرگتر از او هستم . دلشورگی و دلواپسی را از کودکی داشته ام اما او دل سنگین است , دنیا را اب ببرد , میرهاشم را خواب می برد . 
پس از خارج شدن از حجره حاجی که گفت : نگران نباش , مشکل را حل می کنم نگرانی ام شروع شد : اگر نتواند . اگر فاطمه دلخور شود که چرا در مورد گرفتاریهایش با دیگران صحبت کرده ام و هزار اگر دیگر فکرم را مشغول خود کرده بود . محل دبیرستانم در سیکل اول ( دوره اول دبیرستان ) پائین تر از فلکه بندرعباس و در نزدیکی های حجره حاج محمد تقی واقع شده بود .بعد از ظهر فردای روز ملاقاتم با حاجی که با دوچرخه از کنار حجره اش می گذشتم , مرا دید و صدایم زد که به نزدش بروم .به محض نشستن روی صندلی , گفت : تبریک اقا جلال , گویا شاگرد اول شهرمان شده ای . پدرتان هم خیلی خوشحال شد .
- پدرم ؟ او که در معدن است . چگونه با خبر شد ؟ 
- حوصله کن و عجله نداشته باش . همه چی را برایت تعریف می کنم . خبرهای خوش خیلی دارم . ادامه داد که : صبح امروز با رفتن به حسین اباد , مستقیما نزد عموی بچه ها رفتم .گوشهایش را گرفتم و نشاندمش . باو گفتم خجالت بکش که با خانواده برادر مرحومت , چنین رفتار زننده ای داری و جد کردی تا خانه و زندگی شان را به اتش بکشی . این سه هزار تومان را بگیر و بنویس که کلیه حق و حقوق خود را بابت خانه دریافت کرده ای . دو نفر به عنوان شاهد زیر نوشته اش را امضا کردند و همراه با اظهار نامه دادگاه به دادگستری رفتم و موضوع را خاتمه دادم به مادر خانم معلم نیز گفتم شخصی خیر و نیکوکار که نمی خواهد شناخته شود این مبلغ را پرداخته است . برگشتم به حجره . نشسته بودم که پدرتان با ماشین سواری , همراه دو نفر میهمان به حجره امدند . مرا ( حاجی ) به انها معرفی کرد و گفت هر کاری که در سیرجان و شهرهای کرمان داشته باشید , کمکشان می کنم. 
- متوجه نشدید که ان دو نفر چه کسانی بودند ؟ 
- همدیگه را عمو زاده صدا میزدند. فامیل هایتان بودند .
از حاجی تشکر کردم و سریع به خانه امدم . خودم را به اتاق مهمان خانه رساندم پدرم را با میر مهدی خان صدریه و میر باقر طباطبائی دیدم که سخت مشغول صحبت هستند . هر دو نفر این بزرگان را قبلا دیده بودم و میدانستم که از شخصیت های خوش نام و بزرگ انارک هستند . پدر به محض دیدنم , با خوشحالی مرا به حضورشان فرا خواند . صورتم را بوسیدند . برای پذیرائی از انها خودم را اماده کردم . دیدار فاطمه بی تابم کرده بود . اما در چنین موقعیتی امکان رسیدن باو در حد صفر بود .


اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد / گناه بخش پریشان و دست کوته ماست 
به تنهائی انتخاب شدنم در شهرستان سیرجان , زندگی خصوصی و حتی خانواده ام را تحت تاثیر قرار داده بود . مردم عادی شهر , حتی برخی از دانش اموزان , بی خبر از انکه فقط در درس انشاء نمره بهتری گرفته ام , استثنائی ام میدانستند . انقدر عاقل بودم که خودم را گول نزنم . ترس و دلهره امانم را بریده بود . درس های دیگرم بخصوص ریاضیاتم خیلی ضعیف بود . چند ماه دیگر سال تحصیلی تمام می شد و می باید رشته درسی دوره دوم دبیرستان را انتخاب کنم دلم نمی امد ارزوی پدرم را که پسر مهندس می خواست نادیده بگیرم . به درد چه کنم دچار شده بودم . به یکایک افرادی که با انها در تماس بودم منجمله علی شهابی قصاب , صاحب خانه مان , همسایه کناری مان اقای کریمی و هر کس دیگر می گفتم که فقط در یک درس نه چندان با اهمیت قبول شده ام . حمل بر تواضع میکردند . عاشق خواندن و مطالعه کردن روزنامه و انواع رمان و کتابهای تاریخی بودم . تمام روزنامه ها و کتاب های کتابفروشی اقای زرین خط را خریداری کرده و خوانده بودم . سایر اموزگارانم نیز کتابهایشان را برای خواندن به من عاریت میدادند . اموزگارم زرین خط به عنوان جایزه قبولی دیگر پولی بابت کتابها و روزنامه هایش از من نمی گرفت . پس از خواندن بر می گرداندم . اقای سیرجانی مسئولیت روزنامه دیواری مدرسه را مستقیما به من سپرد و بابت هزینه هایش نیز اداره فرهنگ متعهد شد که برای هر دوره 15 روزه روزنامه , مبلغ پانزده تومان بپردازد .اولین مبلغ دریافتی را به اکبر اقا نجار دادم تا قابی به مساحت یک متر مربع با شیشه داخل قاب برای روزنامه درست کند . روزنامه دیواری را در ستون های متعدد که هر ستون به مطلب خاصی اختصاص داشت در معرض دید دانش اموزان قرار دادم . از برخی بچه های دیگر نیز کمک می گرفتم و مبالغی را نیز به عنوان حق الزحمه به انها می پرداختم . این روزنامه به مرور خواننده ها و علاقمندان زیادی پیدا کرد و خارج از مدرسه نیز برای خواندن مطالبش که کلیه خبرهای شهر را در بر می گرفت مراجعه میکردند . برای خودم اسم و رسمی در کرده بودم . خودم میدانستم که همه اش باد هواست . عشق من فاطمه بود . کافی بود بگوید دیگر نمی خواهم ببینمت تا همه چیز برایم پایان یافته باشد . 
فردای روزی که میرمهدی خان صدریه و میرباقر طباطبائی همراه پدر به خانه امدند برای انجام ماموریتی یک روزه صبح زود از خانه رفتند . سه روز بود که فاطمه را ندیده بودم . تمام وجودم پرواز به سویش را داشت . تصمیم داشتم کلاسهای صبح مدرسه را بروم و لی بعد از ظهرم را نزد فاطمه باشم . 
ناهارم را که خوردم , هولکی نزد خواهرم زیورسادات رفتم . مادر بسیاری از مسئولیت های خانه را باو سپرده بود . بر عکس مادر جدی و سخت گیر , خواهرم با ما با جون و قربون , فدایت شوم و دورت بگردم , با ما صحبت میکرد . 
- خواهر عزیزم که الهی فدایت شوم 
- بله برادر عزیزم . جون دلم . چی می خواهی عزیزم ؟ 
- میشه چندتا از جعبه های شیرینی که میرباقر از یزد اورده با یک شیشه کوچیک قوتوا به من بدهی ؟ 
- قربونت برم , مگر تمامش چندتا جعبه هست ؟ یک باقلوا با یک پشمک . چونه نزدن , شیشه قوتوا هم اماده است . انها را لای یک پارچه زیبای گل بوته ای پیچید و تحویلم داد . قوتوا که از مغزهای پسته , بادام و برخی ادویه جات درست میشود , خیلی پر قوت است و مخصوص سیرجانی هاست .
......................................... فاطمه , گفت : مگر قوتوا خورده ای که از نفس نمی افتی ؟ 
دو بعد از ظهر بود . دام , دارام دام .کوپه در را به صدا در اورده بودم . کلون در را کشید . بی انکه نگاهم کند , با صدای تند : بیا تو 
قد و بالایش را که از پشت سرش با سلسله گیسوی تا کمر افشانده اش نگاه کردم , تندی و عصبانیتش را از یاد بردم . مهم این بود که در کنار فاطمه جانم هستم .در خانه خالی از اثاثیه اش , مستقیم به سوی چراغ والور رفت که دوتا تخم مرغ را نیمرو میکرد . از خودم خجالت کشیدم که چرا باید غذای چرب و چیلی خورده باشم و فاطمه ام نیمرو بخورد . قبل از فرو دادن اولین لقمه : بسم الله . بفرمائید . - نوش جان فاطمه جان 
- به من جان نگو . دیگه تموم شد . با زن های خیابانی ایستاده در زیر چراغ برق , خیلی بهت خوش میگذره ؟ حتما مرا هم یکی از اونها دونستی که به سراغم امده ای ! دیگه اسم ات را نمی برم . فردا به اداره میروم و انصرافم را از رفتن به اردو اعلام می کنم . خیلی بی غیرتی جلال ! چطور تونستی منوا مضحکه دست خودت قرار بدی ؟ چقدر باید بدبخت باشم که دلت اومده باشه چنین خیانتی را به من بکنی . لااقل یک ذره انسانیت داشته باش و بگو چرا ؟ فقط بگو چرا ؟
text/html 2013-12-17T10:18:52+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/379

نماینده مردم نایین در مجلس: طرح های تولیدی در اولویت قرار گیرد

نایین،اصفهان-ایرنا- نماینده مردم نایین در مجلس شورای اسلامی از کارآفرینان این شهرستان خواست تا طرح های توسعه و افزایش ظرفیت تولید را در اولویت فعالیت خود قرار دهند.

به گزارش روز سه شنبه ایرنا، ˈسید حمیدرضا طباطبایی ˈ در جلسه انجمن سرمایه گذاران و کارآفرینان شهرستان نایین اظهار کرد: در نایین ، خور و بیابانک بیش از 200 واحد صنعتی و معدنی مجوز فعالیت دارند . 

وی با بیان اینکه ˈ واگذاری معدن چاه پلنگ در 80 کیلومتری انارک قطعی شده است ˈ افزود: عملیات فرآوری و کانه آرایی سنگ آهن نایین را خواستاریم.

نماینده مردم نایین در مجلس تصریح کرد: این معدن 20 میلیون ذخیره سنگ آهن دارد که با راه اندازی آن 150 نفر مشغول به کار می شوند.

در این جلسه رییس هیات امنای انجمن سرمایه گذاران و کارآفرینان نایین درخصوص فعالیت و اهداف آن گزارشی ارائه کرد.

ˈ اقبال ˈ، رونق بخشی به امور سرمایه گذاری و کارآفرینی را یکی از اهداف این انجمن بیان کرد. 

رییس هیات امنای انجمن سرمایه گذاران و کارآفرینان نایین با اشاره به اینکه این انجمن با بررسی مشکلات برای ارتقای سرمایه گذاری و کارآفرینی در نایین تلاش می کند، افزود: همفکری، هماهنگی و همکاری با ادارات برای حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی از اولویت های این انجمن است. 

دبیر خانه معدن ایران نیز گفت: باتوجه به مجوزهای کسب شده برای فعالیت کارآفرینان نایین پیش بینی می شود مشکل بیکاری در این شهرستان در آینده نزدیک برطرف شود. 

ˈغلامرضا حمیدی انارکیˈ افزود: برای ارتقای تولید ملی باید به صنایع پایین دستی پویایی و حرکت بیشتری داد و با اجرای طرح های توسعه ای، ارزش افزوده این بخش را ارتقا داد.

وی با اشاره به نقش و جایگاه بخش معدن در تولید ملی اظهار کرد: منابع و ذخایر معدنی کشورمان بهترین فرصت برای افزایش تولید ملی است و مسوولان نیز باید تولیدکنندگان را حمایت کنند. 

شهرستان نایین در 140 کیلومتری شرق اصفهان قرار دارد.

text/html 2013-12-17T00:35:11+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/378

دستگیری متخلفان حرفه ای و سابقه دار شکار و صید در نایین

نایین، اصفهان- ایرنا- رییس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان نایین از دستگیری پنج نفر متخلف حرفه ای و سابقه دار شکار و صید در عباس آباد این شهرستان خبر داد.

ˈحسین اکبریˈ روز دوشنبه به خبرنگار ایرنا گفت: با همکاری یگان حفاظت محیط زیست شهرستان نایین و یگان ویژه نیروی انتظامی، متخلفان سابقه دار شکار و صید و غیر بومی استان را در پناهگاه حیات وحش عباس آباد، شناسایی و اوایل شب گذشته دستگیر کردیم.

وی افزود: از شکارچیان پنج قبضه سلاح گلوله زنی و کالیبر 12، تعداد 27 تیر فشنگ گلوله، 36 تیر فشنگ ساچمه و چهارپاره و لاشه یک راس قوچ وحشی کشف و ضبط شد. 

اکبری افزود: بررسی ها نشان می دهد افراد دستگیر شده دارای سوابق متعدد شکار و صید غیرمجاز، نگهداری سلاح قاچاق و استفاده از سلاح غیر مجازبوده و دارای محکومیت های قبلی قضایی نیز هستند.

پناهگاه حیات وحش عباس آباد در190کیلومتری شرق اصفهان واقع است.

text/html 2013-12-16T10:43:23+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/377

اعتیاد محورهای مواصلاتی اردکان به تصادف

یزد- ایرنا- محورهای مواصلاتی اردکان شامل اردکان –چوپانان، اردکان- نائین و اردکان – طبس می باشد که متاسفانه ماهانه شاهد تصادفات دلخراش زیادی در آنها هستیم.

در این حوادث نمی توان به سراغ مقصر رفت و تمام عوامل از جمله خواب آلودگی راننده، جاده های غیر استاندارد و شرایط جوی نامناسب دخیل می باشد.

برخی مسئولان نیز نبودن استراحت گاه های مناسب بین جاده ای و همچنین رعایت نکردن قوانین و مقررات رانندگی را علت برخی تصادفات عنوان کرده اند. باید بگوییم که در جاده های اردکان هر دو روز یک بار خبر تصادف و کشته شدن و مصدوم شدن مسافران به گوش می رسد و این هشداری است به مسئولان و رانندگان که به فکر چاره ای همیشگی باشند.

در این خصوص گفت و گویی کوتاه با رئیس جمعیت هلال احمر اردکان داشتیم. 

ˈجواد کمال آبادیˈ با ابراز ناراحتی و تسلیت به خانواده های داغدار این حوادث ها گفت: آمار مربوط به حوادث جاده ای که امدادگران ما از ابتدای سال تاکنون ارائه داده اند شامل 58 مورد حادثه جاده ای در محورهای مواصلاتی اردکان که منجر به فوت 15 نفر و 122 نفر مصدوم شده که البته آمار فوت شدگان مربوط به همان لحظه است .

وی با بیان اینکه امسال در محور اردکان- نائین 28 تا حادثه جاده ای داشته ایم که منجر به فوت 5 نفر و مصدومیت 62 نفر شده است، تصریح کرد: در محور اردکان به طبس 18حادثه داشته ایم که منجر به کشته شدن 5 نفر و 40 نفر مصدوم شده اند.

کمال آبادی افزود: در محور اردکان به چوپانان 12 مورد حادثه جاده ای داشته ایم که منجر به کشته شدن 5نفر و نیز 20 نفر مصدوم شده اند .

وی ادامه داد: در سال 91 نیز 90 حادثه جاده ای رخ داده است که در آن 37 نفر فوت و 17 نفر مصدوم شده اند .

رئیس جمعیت هلال احمر بیشترین عامل تصادفات را عوامل انسانی دانست و تصریح کرد: سبقت غیرمجاز و انحراف به چپ، خستگی و خواب آلودگی، سرعت غیر مجاز، نبستن کمربند ایمنی و … هستند .

کمال آبادی اظهار کرد: متأسفانه همه ما بارها این عوامل را شنیده ایم ولی باز هم در عمل آن ها را جدی نمی گیریم و برای حتی چند لحظه زودتر رسیدن ریسکی به قیمت جان و سلامتی خود و اطرافیانمان می کنیم.

وی با بیان اینکه در یک جامعه مدنی و اسلامی همه مردم باید سعی نمایند به قانون احترام گذاشته و آن را در خود و خانواده و اطرافیان نهادینه نمایند اضافه کرد: نه آنکه اگر پلیسی هم در جاده دیده شد با چراغ به دیگران خبر دهند تا نکند پلیس جلوی مرگ آن ها را بگیرد!

رئیس جمعیت هلال احمر اردکان گفت: به نظر می رسد ما مردم باید قدری بر صبر شکیبایی خود در رانندگی و احترام به حقوق دیگران بیافزاییم.

پس برای اینکه روز به روز شاهد حوادث تلخ در جاده های کشورمان نباشیم بیاییم رانندگی را یک امر جمعی بدانیم و راننده مقابل را رقیب خود ندانیم و به دنبال فضای خالی نباشیم که زودتر از دیگران پر کنیم .

اگر خسته و خواب آلود هستیم گوشه ای به کنار بکشیم و استراحت کنیم تا دیگران به مقصد خود با آرامش برسند.ک/4

text/html 2013-12-16T05:43:34+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی http://choopananabad.mihanblog.com/post/375 بازار نائین
                    Slide Show
                                     
نقل از:http://www.agri-naein.ir
برچسب‌ها: جاده‌ها، شخصیت‌ها، خاطرات، محیط زیست، نایین