X
تبلیغات
رایتل

چوپانان زادبوم من

تو مادر منی

 کلیات حسنقلی حقیقی(3)

دولت وصل

مرا ناگهان خاطرات جوانی

به یاد آید و رازهای نهانی

تو را لحظه ای خوشتر از آن نباشد

که یاد آری از روزگار جوانی

ندادت جهان چون متاع جوانی

که یادش فزاید تو را شادمانی

همان جوش وحال وهمان بیقراری

همان عیش و نوش و همان کامرانی

همان غوطه خوردن درافکار ورؤیا

همان بیخیالی و جفتکپرانی

به نیرو اگرکم ز مور ضعیفی

به پندار خود بر ز شیر ژیانـی

به گفتار و کردارت ای جان! اگرچه

همه بد کنی نی تو را بد گمانی

سحر ، ماه روزه به نام عبادت

شدن روی دیوار و گربه چرانی

نه یکدست مؤمن نه در بست کافر

به تحقیق خواهی نه اینی نه آنی

چو شیطان امّاره دستی برآرد

نه بیمی ز دوزخ نه میل جنانی

در آن حال اگر مهر ایمان بجنبد

نداری دریغ از سر و جان فشانی

سخن کوته ار دولت وصل خواهی

بجو نعمت روی یاران جانی

به این ناتوانی به شوق حضورت

چه خوش چیره گشتم به این ناتوانی!

 

جهان دوستی

ز عکس خون دل رویم گل سرخ است پنداری

چه خوش آموختم یارب ره و رسم ریاکاری!

کند چون ساقی از صهبا ز می لبریز ساغر را

خروشد ساغر می تا زند لبخند پنداری

اگر پشتم خمد از غم نخواهم بار برگیرند

مرا این همدلیها بس که نگذارند سرباری

اگر هر شب همی نالی به صبح از رنج بیماری

به همدردی بجز چشم تو هرگز نیست بیداری

در اندوهم چرا باشدحسود از من به رنج اندر

کشم آزار به! کز من رسد بر مور آزاری

نهال گل نیم گر تا به پای دوست گل ریزم

نباشم گلبنی کز من به دستی برخلد خاری

دلا از کف مده زنهار!یاران «حقیقی» را

که مردم را جهان دوستی بخشیده زنهاری

 

بحر رحمت

گریم ز درد و درد دلم کم نمیشود

اشکم به جان سوخته مرهم نمیشود

خرّم بهار زندگیم را خزان فسرد

وین گلشن خزانزده خرّم نمیشود

گر چرخ دوننواز زمان قامتم شکست

پشتم به نزد مردم دون خم نمیشود

گفتم که ماجرای نهان را بیان کنم

با این زبان الکن و ابکم نمیشود

عیس به چرخ چارم و درد مرا علاج

جز با دعای عیسی مریم نمیشود

ای دل! دگر فراغ جهان آرزو مکن

کاسایش خیال فراهم نمیشود

یارب به حال بنده اگر رحمت آوری

از بحر رحمت تو نمی کم نمیشود

 

دلبر

شدم عاشق به سر تا پای دلبر

به قدّ و قامت رعنای دلبر

به یغما برد از ما دین و دل را

دو چشم نرگش شهلای دلبر

به آتش خرمن صبر مرا سوخت

نگاه گرم آتشزای دلبر

دو ساق و ساعد و روی و بناگوش

لب لعل شکرپالای دلبر

اگر جان و اگر روح و اگر دل

فدای لحظهی ایمای دلبر

کجا سرو سهی در بوستان است

روان چون قامت و بالای دلبر

نباشد آفتاب و ماه و پروین

به خوبی چون رخ زیبای دلبر

 

نگار خرّم

نگویم هر که غم دارد غم بیش و کمی دارد

به عالم هر که را پرسند بیش و کم غمی دارد

نه تنها بیکس و بیمار و بیزور و زر و مفلس

پریشانحالی و افکار درهم برهمی دارد

نه بیغم یابی آن را کاو به تن سالم به لب خندان

مقام و باغ و بستان و نگار و درهمی دارد

اگر حور و ملک جن و پری ، دیو و دد و حیوان

ندارد غم عجب نبود ولی غم آدمی دارد

زهر اندیشه فارغدل، به گیتی آن کسی باشد

که دائم در وثاق خود نگار خّرمی دارد

 

سر تسلیم

من به دوران آزمودم قدرت تدبیر را

بر نتابد دست فکرت پنحهی تقدیر را

همچو هنگام جدل، گاه قضا نبود عجب

روبـه مسکین اگر از هم بدرّد شیر را

از قضا یک تار مو با زور نتوانـد گسست

آن قوی بازو که چون مو بگسلد زنجیر را

با همه آزادگی دارد سر تسلیم پیش

جمله هستی گردش محتوم چرخ پیر را

 

هنر بیهوده

دوستان بیهده هی شعر سرودن چه ثمر؟

گفتنش را چه ثمر، یاکه شنودن چه ثمر؟

در پی تازه بیانی همه شب تا به سحر

اندر اندیشه و لختی نغنودن چه ثمر؟

شرح و تفسیر سجایای بزرگان گفتن

صاحب قدرت وسرمایه ستودن چه ثمر؟

ذم و تحقیر فلانی و گرش عیبـــی هست

یک دو صد عیب بر آن عیب فزودن چه ثمر؟

با نگارین صنمی ساده تغزّل کردن

 در تخیّل صنم ساده نبودن چه ثمر؟

گر از این پیش تو را رفته زکف مغتنمی

دست برسینه و سر حالیه سودن چه ثمر؟

صاحب دفتر و دیوان شدنت این همه نیست

طبع یک یا دو سه آثار نمودن چه ثمر؟

 

ای که رفتی...

ای که رفتی و بود دیده به راهت نگران

تا دگر باره ببیند رخ ماهت به عیان

دیدن روی تو کارامش جان میافزود

جان چو تصویر کند دل بفزاید ضربان

با تو بودیم به کوخی و جهانی خوش بود

تا برفتی به نظر تنگ شد این نصف جهان

خواهم البتّه به دیدار تو گیرم پرواز

چه کنم این تن خاکی نتواند طیران

ز من از نامهی من جوی به نیکی احوال

هم سلامی و درودی بفرست از همگان

همه یاران بسلامت همه مشغول دعا

جای تو سبز که باشی به میان یاران

همه در آرزوی نعمت دیدار شما

به تمنّا همه شب دست دعا بر یزدان

خبری قابل تحریر در این سامان نیست

نکته ای گویم و زین دایره بیرون نتوان

هر چه ارزان بد و بیقدر گران گردیده

جان که بودهست گران حالیه باشد ارزان

 

مرغ شبگیر

آمدم جانا! به دیدارت ولیکن خانه را

بسته بودی در چنان بندند مر دیوانه را

رهنمونی را مدد میجستم از سودای عشق

تا نگویند اشتباهی آمدهست این خانه را

من به عهد خویش پا بندم به دوران ورنه من

مرغ شبگیرم چه سازم لانه و کاشانه را

شانه میدارد مطرّز جعد مشکین تو، من

رشکم آید شانه را وز شانهای دندانه را

جان ودل کردیم برخی دررهت معذور دار

نقدجان داریم  بستان ازمن این بیعانه را

از بساط ساحری جادوی کحّال تو دست

بسته اندر ساحری ریحانه و مرجانـه را

یارماعشقش حقیقی بودواین افسانه نیست

از فسون عشق میپردازد این افسانه را

 

رفتی

گرچه لختی به کنارم بنشستی رفتی

دلم از رفتن بیگاه شکستی رفتی

آمدی عقدهی غم را ز دلم بگشایی

از چه نگشوده دگر بار ببستی رفتی

پای از محفلم آنگونه کشیدی بیرون

که گریزد صنمی از کف مستی رفتی

رفتی از پیشم وسرحلقه رندان گشتی

به امیدی که بیاری روی دستی رفتی

جان من! در طلب دانه به دام افتادی

یا چو بگذشته زدی دانه و رستی رفتی

از تب و تاب بلوف رفقا فرسودی

یا که رندانه روان  همه خستی رفتی

خواستم تاکه به چنگ آورمت روزی چند

چون غزالی که رهد از تله جستی رفتی

بیهده درطلبت روز و شبی پوییدم

زانکه پندار من آن بود که هستی رفتی

مردمان رشته بگسیخته پیوند دهند

تو چرا رشتهی پیوند گسستی رفتی

 

 

 

 

 

اخوانیات

 

 

 

 

 

به فرزند عزیزم طاهره

رشک مهتاب

ای طاهره نور دیدگانم

ای یاد تو راحت روانم

ای روی تو رشک نقش مهتاب

خورشید منور جهانتاب

ای دختر دلپذیر بابا

ای مهر تور در ضمیر بابا

از بس که نجیب و مهربانی

پیوسته به پیش دیدگانی

زان رو که مرتّب و تمیزی

پیش همه بیشتر عزیزی

فرمان بری از خرد ، خرد را

بشناختهای چو خوب و بد را

سه خواهر و هر سه پاک گوهر

هر یک ز یکی دگر نکوتر

خواهم که شوید جاودانه

دور از بد و آفت زمانه!

بختت به مراد رهنمون باد

خصم تو شکسته و زبون باد

خواهم که براین ذریعه گاهی

بر یاد من افکنی نگاهی

 

به فرزند عزیزم سیمین

نیکودختر

هزاران شکر بایست از خداوند

که بخشیدم چنین فرخنده فرزند

کرم بنمود و نیکو دخترم داد

درخشانتر زماه و اخترم داد

مرا جان است سیمین دختر من

بود از جان شیرین ، بهتر من

سبق برده زگل روز نکویش

ملایم تر ز باران خلق و خویش

جمالش هست ودرحدکمال است

کمالش هست ودرحدجمال است

خردمند و نجیب و کاردان است

عفیف و نازنین و مهربان است

صبور و قانع و پرهیزکار است

مطیع ونیک نفس وسازگار است

صفابخشای بزم سنبل است او

فزحافزاتر از باغ گل است او

نیالاید به ذمّ کس دهان را

نگه دارد ز بد گفتن زبان را

نگردد فارغ از تیمار خواری

زفرزندان و شو با بردباری

نکو می پرورد فرزند خود را

بیاموزد به هر یک نیک و بد را

نبرده رشک از بیگانه و خویش

که دارد هر چه گویی در حد خویش

هماره هرکـه بینی راضی از اوست

مدارا می کند با دشمن و دوست

چو او راضیست ازلطف خداوند

خداراضی شودزین طرفه فرزند

 

                                                     به دخترم سیما

سیمای من

برقع از رخ برکشد گر دختر زیبای من

نرخ مه را بشکند سیمای مهسیمای من

شکرلله هرچه را درخور بدم بخشیده لیک

زانچه بخشید ایزدم این بهترین نعمای من

رنج تحصیل و ادب بر جسم و جان هموار کرد

زنگ غم تا بسترد از جان غماندای مـن

دل به دانش میسپارد در شباب زندگی

تا همه برنا بماند دختر برنای من

همّت مردانه را با سطوت فرزانگی

هر چه افزون میکند افزون کند سودای من

حرمت و اندرز و احسان پدر را با ادب

پاس دارد ، نی چو آنی کش نبد پروای من

دست بی دستور من ، هرگز نیازد کار را

پای از پا ننهلد ،تا ننگرد امضای مــن

ترسم از بنیان بسوزاند نهال خوشدلی

هر که را دامن بگیرد آه آتش زای من

نیکنامی شادکامی سرفرازی خرّمی

دارم از بهرش طلب تا میرسد آوای من

کمترین وجهی به نقدش ارمغان آوردهام

سالها بهرش بماند خامه شیوای من

هیچ کس را چون یقین امروز تا فردای نیست

یادگاری باشد امروز از پس فردای من

 

                                                     در سوگ استاد حبیب یغمایی

سخنسنجا، ادیبا، اوستادا!

حبیبا، سیّدا، میرا، مرادا!

تویی بزم سخن را مشعلافروز

ادب را پاسبان بودی شب و روز

بدادی بسط، گفتار دری را

فزودی پایهی دانشوری را

ادیبی بی بدیل اندر زمانه

به فن نکتهپردازی یگانه

سخنسنج و سخندان و سخنساز

به جمع دانشیمردان سرافراز

تعب بر جان خود هموار کردی

به روز شب پیاپی کار کردی

سی و یک سال پذرفتی محن را

به رنج اندر فکندی جان و تن را

بسی شبگیر و بس ایوار کردی

که یغمانامه را پربار کردی

ز هر بستان گرفتی دامنی گل

به مشتاقان فشاندی خرمنی گل

اثرهای کهن تفسیر کردی

زمردان چهرهها تصویر کردی

حکیم طوسی و گرشاسبنامه

هم از فردوسی و از شاهنامه

قصص از انبیا، علم قوافی

نمودی نشر چندی هم اضافی

زخور و جندق و جغرافیایش

کویر و کوه و صحرا، جا به جایش

تو را نظم روان در سرنوشت است

که رشک سلسبیل اندر بهشت است

هنوزت ازصد افزون است آثار

ز نظم و نثر و گفتار و نوشتار

به دوری با دو خصلت از شناعت

قناعت را و دیگر خو مناعت

طریق مکتبت آزادگی بود

همه در افت و خیزت سادگی بود

نه تنها نام نیکت بر زبانهاست

که مهرت بسته و پیوند جانهاست

عزیزان  دبستانهای کشور

همه اشعار تو خوانند از بر

فزودی طالبان را بهره و بر

دبستان تا به دانشگاه کشور

همه اشعار تو نغز و روان است

گرفته مایه از پندار جان است

نگویم چون تو در ایران زمین نیست

اگرهم هست کامل اینچنین نیست

کجا ، کی پرورد این خاک دیگر

چو تو بستان دانش را کدیور

مزارت قبلهی آزادگان باد!

به جنّت روح پاکت را مکان باد!

                                                     5/4/1363

 

                                                     به استاد حبیب یغمایی

چون استاد بزرگوار چند دفعه قول دادند که در مسافرتهای خود از تهران به کرمان و بالعکس چند روزی در نایین توقّف نمایند و این وعدهها به انجام نرسیدضمن ارسال نامهای چند بیت زیر را به ایشان نوشتم:

صاحبا! همواره یاد دوستان باشد مرا

خاصه یاد اوستاد مهربان باشد مرا

وعدهها فرمود روزی ، بنده را مهمان شود

چند روزی افتخار میزبان باشد مرا

ماهها بگذشت و باشم همچنین امیدوار

چشم بر در ، نا امیدی همچنان باشد مرا

ذّرهی ناچیز ما را یاد کــردن، ذرّهای

در گمانت هم نمیباشد، گمان باشد مرا

هر زمان نایل به درک فیض دیدارت شـوم

بهرهها از بحر علم بیکران باشد مرا

از پی خدمتگزاری روز و شب آمادهام

لایق قدر شما گر آشیان باشد مرا

جا به جا بالای همّت همچو تیر افراشته

جا به جا پشت تواضع چون کمان باشد مرا

قدر مردان را به عهد خویش نشناسند و من

زان که نشناسند قدرت بیم ازآن باشد مرا

مردمی گر مردمان دارند ما را باک نیست

نا امیدیها همه زین مردمان باشد مرا

صحّت و جاه و جلال و طول عمر اوستاد

در پناه لطف یزدان آرمان باشد مرا

جمله یاران ازدل و من بنده مشتاقم به جان

از محبّان حقیقی این نشان باشد مرا

                                                                 15/11/59

                                         از استاد حبیب یغمایی در جواب 27/12/59

 

چشم تار و روی زرد و قد کمان باشد مرا

این تطاولها نصیبی زین جهان باشد مرا

انچه فرمودند استادن, قدیم از جور دهر

ای رفیق! ار بازبینی بیش از آن باشد مرا

هر کجا روی آورم هر سو روم هر جا زیم

رنج و محنت, درد و غم از پی دوان باشد مرا

روزها تنها و شبها نیز تنهایم از آنک

چون نه همرازی نه یاری مهربان باشد مرا

اینک اینک نوبهار از ره فرازآید ولیک

چون شبی تاریک در فصل خزان باشد مرا

گر خدا خواهد شب آدینه در نایین رسم

مجتبی, پرویز, افسان, همعنان باشد مرا

وانگه از نایین به چوپانان و خور اندرشویم

چند روزی بازدید دوستان باشد مرا

ناسپاسیهای مردم را تحمّل گفتهاند

ناسپاسیهای خوریها گران باشد مرا

پاسخ اشعار نغزت را سرودم چند بیت

تا نپنداری که اشعاری روان باشد مرا

 

بنا به گفته یکی از دوستان در فروردین ماه 1355 استاد حبیب یغمائی دو قطعه از اشعار مرا خوانده و پس از تحسین و ذره نوازی فرموده اند به تهران مینویسم دفتر مجله مرتب برای حقیقی مجله بفرستد که نامه نوشته شد اما مجله ای بدستم نرسید و اشعار ذیل بهمین منظور سروده ولی ارسال نشد.

گفتم به معبـّر که سزد دانا را

تعبیر نکو بر آورد رؤیا را

در خواب چنین گفت رفیقی مشفق

کاستاد سخن منتقد نظم آرا

استاد حبیب آن که در ملک سخن

تسخیر کند سکندر و دارا را

دانا و ادیب و فاضل و دانشمند

آن گونه که زیبد نوهی یغما را

مسحور کند فحول ارباب قلم

در کف گیرد چو خامهی شیوا را

امرش جاری اگر اشارت سازد

غمزش ساری اگر کند ایما را

بر خوانده یکی دو قطعه از گفتهی من

وندر پی تحسین و ستودن ما را

بر کارگزار خویش ،امری صادر

فرموده به تأکید که این طغرا را

دریافت چو میکنی تو فردا بفرست

از بهر فلان ، مجلهی یغما را

من چشم به راه پست جویای برید

تا عـّز وصول بخشد آن اعطا را

در حسرت ایصال به خود پیچیدم

چون عاشق مهجور شب یلدا را

درمانده بحیرتم در این حکمت چیست

سالی شد و بر نیاید آن فردا را

شاید اگرت، هدایتی ، بهر خدا

از ورطهی حیرت به در آور ما را

گفتا که تو را چو آب در کـوزه در است

مسپر به عبث دشت و در و صحرا را

با معذرت از خط و زتکرار ردیف

البته ندیده هیچ کس فردا را

رو از پی اشتراک وجهی اندک

بفرست وببین معجز این رؤیا را

استاد بزرگوار پس از استماع این ابیات یک جلد کتاب سرنوشت و مجلهی یغما ماهانه برای بنده مقرر فرمودند .

                                                     به طغرا یغمایی

هر چه ویرانه شد البتّه نگردد آباد

غیر ویرانهی دل کز سخنی گردد شاد

یاد من کردی و بیشائبه یادم کردی

تو هم ای دوست مپندار که رفتی از یاد

دوری راه نباشد سبب دوری دل

بعد منزل نشناسند فواد و اکباد

دارم امید دمی تازه نمایم دیدار

که دوراهی است عجب، مقطع شصت وهفتاد

نه بدین نقطه که هستیم گذاری کردی

نه بدان خطه که هستید گذارم افتاد

ب

در سوگ علی اکبر میرزایی

 

ای عزیزی که رفتی از بر ما

نام نیک تو باد پابرجا

تا که چشم از جهان فرو بستـی

تیره چون شام تار محفل ما

ظاهراَ آرمیده در خاکی

ولی البتّه میکنی اصغا

همگی مر تو را نشسته به سوگ

همگی غرق ماتمند و عزا

نالهی زار بیژن و بهزاد

سایهی غم فکنده بر دلها

اشکهای محمّد است و علی

که ندارند سایهی بابا

زین مصیبت شکسته شد, پژمرد

طالع زهره ، قامت طوبی

من چه گویم زنوحه مادر

وز کمان قد برادرها

چه توان کرد با قضا و قدر

چه توان گفت درقبال قضا

حکمت خالق از ازل فرمود

گردش چرخ را براین مبنا

که همه باید از جهان رفتن

یکی امروز و دیگری فردا

گوییا نخل بوستان بهشت

حسـدوغبطه خورد برطوبی

که به ناگاه داعی سرمد

خوان غم را چنین نمود صلا

حبّذا آن که در جهان بودی

واجد زهد و طاعت و تقوا

با وجود هزار گونه الم

زیستی با کمال استغنا

در همه عمر بیگمان بودی

متمسّک به فضل آل عبا

جان نثار علی و آل علی

متوسّل به حضرت زهرا

دوستان حقیقی از سر صدق

به مناجات برده  دست دعا

دعوت جمع دوستان باشد

همی از پیشگاه بارخدا

که زالطاف بیکرانهی خویش

بخشدت جا به جنّت المأوا

چهارم اردیبهشت ماه 1370- اصفهان

 

 

در سوگ میرزایی

ازچه بابا زمن این گونه گسستی رفتی

دلم از رفتن بیگاه شکستی رفتی

 تو که پیوسته نوازشگر طفلان بودی

جان بابا دل ما را زچه خستی رفتی

ه یکی از دوستان

نوروز

میمون و خجسته باد عیدت

صد سال به این سنه مزیدت

بیچون بکند به چاره سازی

در دهر همیشه رو سپیدت

بیچاره و دست و پا شکسته

هر جا که بود کسی عنیدت

بادت به کنار ماهرویی

با جام نبید و پای بیدت

از توپ و بلوف هر آنچـه دارد

مغلوب دو پر شود نویدت

با دست تهی ، به رنگ و کاره

خوانند ، زحمله شدیدت

هر چند بدیدنم نیایی

خواهم آمد  ، به باز دیدت

همواره بود تو را نگهدار

آن کس که عزیز آفریدت(1)

(2)            توپ, بلوف, دوپر, رنگ, کاره و دست تهی از اصطلاحات بازی پوکر است.

 

 

                                                     به یکی از دوستان

نوروز

عید نوروز باستانی ما

که بود یادگار از جمشید

راستی باشگون و میمون است

من ندارم در این سخن تردید

زانکه نوروز شد سبب که مرا

نامه ات عـّز و خّرمی بخشیــد

بعد یک دورهی رکود و سکون

خط بطلان بر انحطاط کشید

رشحهی کلک آن ندیم قدیم

به ملاقات داده است نوید

به امیدی که دوست گردد باز

زنده شد در نهاد من امیّد

چه از این خوبتر مرا، که تو را

در چنین روزها توانم دید

سور با روی تو بود ماتم!

کور روشن ز دیدنت گردید!

حالیا کز بهار جانافزای

گل و ریحان به کوه و دشت دمید

ابر بر طاق آسمان نالید

ژاله بر طرف بوستان بارید

در بهار خجسته فر باید

صلهی مهر و معرفت پوشید

عـّز و آزادگی فراز آورد

سر بر اطباق آسمان سایید

گاه شنگول و مست ، دست افشاند

گاه با شور و حال پا کوبید

گاه چون غوره خورده های بهار!

جفتکی بر هوا پراند و پرید

گاه در سبزه زارها غلتید

گاه چون سیل بی امان غرید

نی زگفتار مردمان رنجید

بلکه بر ریش ناکسان خندید

هرکه را عقل وفهم و ادراک است

گفته ام را زجان کند تأیید

چه تفاوت کند مرا کاین خلق

آنکه تحسین کنند یا تنقید

باده گر بنده را زیان دارد

به ز پیکار موسوی و نوید

خود در این باره آگهی داری

بنده دیگر نمیکنم تأکید

رنجه فرما قدم به جانب ما

بامدادان چو سر زند خورشید

 

 

                                                     به یکی از دوستان

نوروز

این زمان کز حلول فروردین

خوش فرامیرسد طلوع بهار

به تو تبریک و تهنیت گویم

با دورد و تحیّت بسیار

با صمیمیّت و صفای درون

چشم دارم ز حضرت دادار

تا بود برقرار چرخ و فلک

تا مه و مهر را بود ادوار

تا رود بر مدار دور سپهر

تا بود در شمار لیل و نهار

خوش و خندان و شادمان باشی

لطف و توفیق و عزّتت بهقرار

در امان باشی از حوادث دهر

بر کران باشی از ملال و نقار

بد و بیماریت رود از در

سر بدخواه تو رود بر دار

با تو از بخت و طالع فیروز

نستیزد سپهر کجرفتار

با در بزم, دوستان قاعد

از در رزم دشمنان فرّار

همه بر طرف بوستانت گل

همه در چشم دشمنانت خار

خانه با جمع خانوادهی تو

باد از شادی و شعف سرشار

از تمام مواهب و نعمت

کندت کردگار برخوردار

دوستان «حقیقی» خود را

شاد گردان ز نعمت دیدار

 

                                                     به یکی از دوستان

رفیقا ذوق پیشین دیگرم نیست

دگر آن شور دیرین در سرم نیست

زمانه عمر ما را درنوردید

بساط خرّمی برچید برچید

نیاید بر لبانم خنده چندیست

وگر آید به لب آن زهرخندیست

نباشد دیدگاه روز بهتر

بود امروز از دیروز بدتر

دریغ از آتیه کاید به منظر!

که فردا نبود از امروز بهتر

سخن از بودن از بیش و کم نیست

تو خود دانی مرا زین گونه غم نیست

مرا باشد مناعت با قناعت

قناعت به که باشد با مناعت

ز پیری هم شکایت هیت و هم نیست

کسالت هست و جسمم را الم نیست

شکایتها ز ابناء زمان است

ز تاب و بازتاب این جهان است

نمیدانم خدا را کار چون است

که اطوارش ز فکر ما برون است

 

 

                                                     به یکی از دوستان

 

از چه ای دوست یاد ما نکنی

عهد دیرینه را وفا نکنی

دیر باز است همچو دیرینه

با من آن صدق و آن صفـا نکنی

گذر از این مقوله کز مکتوب

طبق معهود ابتدا نکنی

آنچه من مینگارمت منظوم

اقتدا یا که اقتضا نکنی

نامه های مرا نمیخوانی

به تقاضایم اعتنا نکنی

هر چه برگویم از زمان وداد

خود به این کوره آشنا نکنی

اگر از شعر و معر معذوری

خواهی ارمشت خویش وانکنی

یک دو سطری به خط زیبایت

رقم از بهر ما چرا نکنی

به سرا خواندمت چرا ای دوست

به سـرم سایهی هما نکنی

من گمان میبرم که تو با ما

قصد داری برو بیا نکنی

لیک این بنده را نظر آن است

که به یکباره ترک ما نکنی

ترک اولائی ار زما سر زد

بهتر آن است بر ملا نکنی

ورنه هر گفته را جوابی هست

به عتابی اگر دعا نکنی

دو جواب از شما طلبکارم

هر دو منظوم اگر ابا نکنی

عرض دیگر همه زخرد وکلان

هیچ یک را زخود جدا نکنی

ساعت هشت جمعه این جا باش

گر به این امر ارتضا نکنی

لیک دانسته باش بی تردید

حاجتم را اگر روا نکنی

روز شنبه ورود ما آن جاست

گفتمت کز وطن جلا نکنی

 

                                                     به یکی از دوستان

من برایت سه چامه بنوشتم

خجلم کاین عمل چرا کردم

خود عجب والهم که این اقدام

اشتباه بود یا خطا کردم

هر چه بود اشتباه یا که خطا

دانم اقدام نابجا کردم

بخطا در ره وفاداری

در حق خویشتن جفا کردم

اولاً از چه روی بیتأخیر

به چنین کار ابتدا کردم

ثانیاً با کمال صدق و صفا

دور از روی و از ریا کردم

گفته نثر تا شود منظوم

هی پس و پیش و جابجا کردم

خوشدل ازآن که اندرین کنکاش

واحترامی که با شما کردم

به گمانی که چون به راز و نیاز

دعوت خیر از خدا کردم

در دلِ دوست رخنهای کردم

جایی از بهر خویش واکردم

اسفا زانکه مایه عمر عزیز

به هدر کردم و هبا کردم

بی جهت رنج بی ثمر بردم

بیسبب کار بیبها کردم

آن رفیقی که لاف یاری زد

نه جوابی و نه صلا کردم

نه علی السیره اقتضا فرمود

نه علیالرسم اقتدا کردم

خود دراین داوری قضاوت کن

به تو تفویض این قضا کردم

گر نوشتی دو سطر در پاسـخ

که به این نثر, اکتفا کردم

بنده هم در جواب میگفتم

به رضای تو دل رضا کردم

نی که پیغامت آورد بهروز

کز جواب پدر ابا کردم

حکمتی هست تا جوابش را

که حوالت به اختفاکردم

من دراین فکرغوطهور گشتم

وندرین بحر دست و پا کردم

جان سرگشته را در این افکار

به دو صد وهم مبتلا کردم

که گناهی مگر زما سر زد

سهو بـُد یا که عامدا کردم

عقل من قد نداد باور کن

هر چه این رشته را رسا کردم

لاجرم چاره سازی خود را

جای در کنج انزوا کردم

مـَخلص از غیر دوست ببریدم

عزلت از کل ماسوا کردم

حالیا نامهات رسیده و من

با بسی اشتیاق وا کردم

درجوابم نوشتهای که بس است

این سکوتی که با شما کردم

از کلامت نگشت معلومم

که ثنا بود یا هجا کردم